و خدایی که همین نزدیکیهاست...
کنار سروهای کوچکی که از نهالستان آوردم، مینشینم و به برگهای زرد و بیحالشان نگاه میکنم. دیگر از آن طراوت و سبزی خبری نیست، چون از ریشهی خود دور افتادهاند؛ از جایی که در آن رستهاند.
سرو برای من درخت سمبولیک است؛ به دلیل استقامت و پایداریای که در برابر گزند باد و طوفان و سرما دارد. در جایی خواندم «سروها ایستاده میمیرند»، این جمله برایم مفهوم و اندیشه داشت. واقعا خیلی از آدمها هم همینطورند؛ قبل از مردن واقعی میمیرند، ولی زنده میمانند و زندگی میکنند. اجازه نمیدهند زخمها و رنجها که بر تنهی خود و زندگیشان وارد میشود آنها را از پای در اورد!
از خودم میپرسم، خب آنها هم آدمند؛ پس چرا قویترند؟!
و این سوال، همان شعر مولانا را در ذهنم تداعی میکند: هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / بازجوید روزگار وصل خویش
اصل و بنیاد ما آدمها به یک جایی وصل است که گاهی ازش دور میافتیم؛ یکجایی که ریشهمان آنجا وصل است، و گاهی ریشهمان چون، ریشهی سروهای کوچک که خشکیدند، زرد میشوند و میریزند.
خداوند چهار عنصر آب و خاک و آتش و باد را آفرید تا هستی و جسم آدمها به این چهارتا بند شود. نبود یکی از آنها را بود آن یکی جبران نمیکند. چون کائنات با این چهار عنصر زنده است و نفس میکشد.
اما جدای از آن چهار عنصر، بشر، نیازی مافوق نیازش به این عناصر دارد که مرتبط است به نیاز روحش، و آن ابتدا خودشناسی و سپس خداشناسی است! چون هر کس خودش را شناخت، خدایش را شناخت و هرکس خدایش را شناخت، وصل میشود به بنیاد خود، به ریشهی خود. دیگر شاخ و برگ سبزش، نمیپژمردد و ریشهاش نمیخشکد. چون نهال درختی میماند که بارقههای خورشید بر ریشهاش در دل تاریکی میتابد. و این نهال که همان جوهره و ذات پاک بشر است سیراب میشود با قطرات نمنم باران عشق و معرفت الهی.
و عشق و معرفت الهی برای آدمی چون آب است برای ریشه؛ ریشه در عمیقترین لایههای زمین آب را جستجو میکند. چون آب نباشد درخت نیست، آبادی نیست، سرسبزی نیست، بلبل و چمنزار نیست، گلایل سفید نیست، و گل سرخ نیست...
آب نباشد، خاک دلش سرد و خاکستری میماند؛ و عاقبت روزی دلش میمیرد. آب نباشد، دیگر شعاعهای زرد خورشید دل خاک را گرم نمیکند؛ آب یعنی زندگی، یعنی تعالی و رشد...
و نهال تشنهی وجود و جوهرهیمان، هم تشنهی آبی است که جاری و ساریست در دریای معرفت و محبت الهی...تنها دریایی که آبش پاک و زلال است، و رنگش به رنگ آسمان است؛ آبی نیلی...
و آن نهال کوچک، سیراب میشود با عشق به خدایی که همین نزدیکیهاست...، در بال پروانهای به رنگ یاسی کبود، و در رنگهای رنگینکمانی است که از دل مغموم ابرهای سیاه زاییده میشوند...
ساره والی
✍ساره والی