ویرگول
ورودثبت نام
الیاس امیرحسنی
الیاس امیرحسنی
الیاس امیرحسنی
الیاس امیرحسنی
خواندن ۵ دقیقه·۲ ماه پیش

رازقان وخاطراتش۳۵:الیاس امیرحسنی



زمستان بود کم کم برف می بارید و ماه مهمانی خدا هم از راه رسیده بود و عطر آن فضا را آکنده بود . دراولین سحر ماه خدا مادرم سفره را پهن کرده بود و بچه ها را برای خوردن سحری و درک فضیلت سحر یکی یکی صدا کرد ، پدرم به سمت طاقچه رفت و رادیو را روشن کرد تا همزمان با خوردن سحری مناجات سحر را گوش دهیم و چقدر شنیدن مناجات سحرهای ماه رمضان دلنواز بود و روح و روان آدمی را نوازش می داد. بعد از خوردن سحری به سمت حوض که درکنار حیاط خانه بود روانه شدیم تا مسواک بزنیم و وضو بگیریم . سکوت شب شکسته بود و صدای مناجات خوانان روستا به گوش می رسید که در بام منزل خود مناجات خوانی می کردند.در پایین روستا مرحوم صدقعلی قباد ؛درمحله سکی باشی معروف بود و در وسط روستا محله مسجد بالا میرزا قربان امیرحسنی و در بالای روستا که پیرامون مدرسه بود صدای مرحوم عباس نجاتی به گوش می رسید که مناجات می خواند و بعد از آن اذان صبح می داد و مردم روستا متوجه می شدند که وقت نماز صبح داخل گردیده است چرا که آن زمان عده قلیلی از مردم تلویزیون داشتند و کم و بیش در خانه ها رادیو هم بود .
مساجد روستا یکی در بالا و یکی در پایین روستا بود؛ ۱۵ روز اول درمسجد بالا نماز برگزار می گردید و نیمه دوم ماه مبارک هم در مسجد پایین روستا برقرار بود .مبلّغ روحانی به روستا اعزام شده بود و با توجه به عدم نبود خانه روحانی به خانه یکی از بزرگان و ریش سفیدان یا شورای روستای آن زمان می رفت.از جمله ریش سفیدان مرحوم حاج ابوالفضل قبادی بود که سالها در منزلش از روحانیون اعزامی میزبانی می کرد، هر روز ماه مبارک هم یک نفر از اهالی روستا روحانی را به منزل خود برای افطار دعوت می کرد و ۳۰ روز ماه مبارک رمضان به همین منوال سپری می گردید.

دراولین روز ماه مبارک خادم مسجد بلندگو را روشن کرده بود و صدای اذان با رادیو پخش می شد ، ما هم کم کم سفره افطار را آماده می کردیم تا افطار کنیم .
بعد از خوردن افطار وضو گرفته و راهی مسجد شدیم،  چه شور و شوقی بر پا بود صدای همهمه ی مردم را در کوچه پس کوچه ها می شنیدیم که به سمت مسجد می آمدند پدران فانوس به دست و اهل خانه پشت سر پدر در حرکت بودند تا خود را به نماز جماعت برسانند ، کم کم مسجد از صفوف نماز گزاران پر می شد و جمعیت آنچنان زیاد می شد که دوشا دوش یکدیگر قامت می بستند بزرگترها در صف اول و دوم ، جوان ها و نوجوان ها هم در صف های آخر ، که این هم نوعی احترام به بزرگترها محسوب می شد. بعد از خواندن نماز در سمت مردانه زیارت عاشورا و دعای افتتاح خوانده می شد و بعد از آن روحانی مجلس به منبر می رفت و سخنرانی می کرد و در آخر هم با ذکر توسلی سخنانش پایان می یافت.
آن وقت بود که سماور نفتی خادم مسجد هم به جوش آمده بود و میهمانان منتظر چایی تازه دم آخر مجلس بودند ، خادم چای ها را در استکان ها می ریخت و با نعلبکی و قند در سینی های بزرگ به ترتیب به سمت مردانه و زنانه می فرستاد تا چای آخر مجلس را که خیلی هم دلچسب بود همه ی روزه داران  نوش جان کنند. آن زمان ظروف یک بار مصرف هم نبود اگر هم بود به روستا نیامده بود و به قول امروزی ها مُد نبود.
ناگفته نماند خادم مسجد بخاری نفتی را هم نیم ساعت قبل از آمدن نماز گزاران جهت گرمایش مسجد روشن می‌کرد و در آخر مجلس چنان گرما به جان می نشست که آدم دوست نداشت دوباره به هوای سرد بیرون پا بگذارد ولی باید می رفتیم و برای سحر روز دیگر ماه مبارک آماده می شدیم. در راه آمد و برگشت  از مسجد باید مواظب می شدیم که به زمین نخوریم چون آنقدر برف آمده بود که زمین سُر بود و اگر کمی بی احتیاط قدم بر می داشتیم به زمین می خوردیم ولی با این حال مردم هوای همدیگر را داشتند و مردان باصفای روستا هر شخصی جلو درب خانه یا محوطه کوچه خود را ( مُوشقار )(نوعی کاه استفاده شده) را می پاشید تا از سر خوردن افراد در حال تردد جلوگیری گردد. و این کار هم نوع دوستی زیبا در آن زمان بود.
خلاصه آن روزهای زیبا در آن ماه پر برکت می گذشت و چقدر آن خاطره های فراموش نشدنی در ذهن من نقش بسته است گویی با یادآوری آن دلم می خواهد دوباره به آن روزها برگردم.

روزهای ماه مبارک به زیبایی سپری شد و نیمه ی ماه مبارک آمد و شب تولد امام حسن مجتبی علیه السلام در مسجد شیرینی و شکلات پخش کردند و همه ی روزه داران به یمن قدوم  آن امام خوشحال و مسرور بودند.

روزهای ایام شهادت حضرت علی علیه فرا رسید و روزه داران سه شب احیاء را در مسجد برپا  داشتند و مردان روستا دعای جوشن کبیر را به نوبت می خواندند ؛هر چند سواد آنان مکتبی بود ولی آنچنان دلنشین می خواندند که در هر فراز از دعااشک ها در چشم حلقه می زد.
بانوان روستا هم نذورات خود را در ایام شهادت اداء می کردند ، یکی از بانوان که هر سال شب بیست و یکم نذر داشت آسیه خانم بود که با دعوت از بانوان همسایه و بر پا کردن اجاق آتشی آشی به نام (شتیل اریشته ) درست می‌کرد و پخش می کرد. دم افطار دختران جوان با سطل های پر از آش راهی کوچه های مختلف برای پخش آش نذری می شدند و تا دم افطار این کار به اتمام می رسید .
و همگی با ظرف پر از آش به منازل خود برای افطار برمی گشتند.

نزدیک آخرین روزهای ماه مبارک بانوان مهربان روستا مشغول پخت نان و کُوکا (نان شیرین) می شدند تا برای خانواده روحانی مبلغ سوغاتی آماده کنند البته هر خانواده ای به وسع خود چیزی تدارک می دید و این هم یک کار خودجوش و مردمی  به پاس قدردانی از زحمات روحانی مبلغ بود .
روز عید فطر فرا رسیده بود مردم همدل و همراه با شوقی وصف ناپذیر  به مسجد می آمدند تا نماز عید فطر را بخوانند و از خداوند متعال بابت میهمانی ۳۰ روزه که جان و دل را صیقل داده بود شکر گذاری و تشکر کنند...


نویسنده : یکی از خانم های رازقانی

ماه مبارک
۲
۰
الیاس امیرحسنی
الیاس امیرحسنی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید