ویرگول
ورودثبت نام
ناشناس
ناشناس
ناشناس
ناشناس
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

نانوشته

این جهان وقتی مرا می فهمد که دیگر از من نسترن روییده است و تو در حالی که قدم هایت را بر گورستان می گذاری مزار مرا میبینی

چشمت به نام من که می افتد لبخندی سرشار از غم می زنی گویی خاطرات تلخ و شیرین گذاشته را به یاد اورده ای

من زیر تلی از خاک آرمیده ام

تو بدان ای دوست ، تو بدان که من ، نزیسته دست از این زندگی کشیدم

تو‌بدان که این جهان جای من نبود، که من با هر پلک زدن رویاهای پوچ خود را زیر خاکستر این شهر دفن می کردم

هر نفسی که بر می آمد اشتیاق من برای زندگی را دو چندان می کرد و چون فرو می رفت دیگر از آن منِ سابق خبری نبود

دویدم با پاهای زخمی ، دویدم به سان کودکی که می دود به دنبال آرزوهایش

دویدم اما هیچکس ندید این تقلا را

هیچکس ندید قلب پر از آرزویم را

هیچکس ندید روح جوان و عاشقم را

از دویدن که خسته شدم در کنار نهری توقف کردم تا با آب زلال جلا دهم جسمم را

چهره ام را که در آب دیدم وحشت زده از خویش گریختم

زمان متوقف شد ، شب شد ، ظلمات بود و تاریکی ، گم شدم به همین آسانی

عقربه ها از کار افتاده بودند اما می شنیدم صدای چرخ دنده های این قلب خستگی ناپذیر را

خود را در گوشه ای از اتاق یافتم . زمان به زندگی بازگشت

من مانده بودم و خروارها کتاب که در آن ها پی چیزی می گشتم ، شاید خودم.

خاموش مانده بودم همچو سروی که در برابر جور روزگار سر خم نکرد اما آن سرو سابق نبود ، آن سروی نبود که با هر وزش باد در برابر دیدگان اغیار می رقصاند خود را

خاموش مانده بودم و چه خوش است خاموشی

خواندم ، نوشتم ، گریه کردم و سپس دست کشیدم

تو اکنون ایستاده ای بالای سنگ قبر آرزوهایم

لبخندی زدی و رد شدی ،شاید لحظه ای دلت لرزید یا شاید قطره اشکی بر گونه هایت لغزید یا شاید هزاران شاید دیگر

نسترن ها روییده اند و من این سکوت مرگبار را با شعر زیر می شکنم:

یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن

ترسم که بوی نسترن مست است و هوشیارش کند

زندگیآبجهان
۸
۰
ناشناس
ناشناس
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید