(این نوشته صرفا جنبه تخلیه مغزی دارند
و الی هیچ جنبه ادبی ندارند🙏)
کاش آدمها بهجای ساطع کردن انرژی، بلد بودند حرف بزنند.
انرژی همیشه چیزی کلیست؛ مهآلود و گنگ، شبیه سایهای که روی دیوار میافتد اما شکلِ دقیقِ را نشان نمیدهد.
با انرژی نمیشود جزئیات را فهمید، نمیشود مرز را مشخص کرد، نمیشود سوءتفاهم را از حقیقت جدا کرد.
اما کلام…
کلام میتواند چراغ باشد؛ میتواند دقیق بگوید چه شد، و چرا دورتر ایستادیم...
و همین نگفتنهاست که گرههای کور میسازد...
گرههایی که اول فقط یک نخِ نازکاند، اما با هر بار سکوت، با هر بار بیخیال با هر بار قورت دادنِ حرف، محکمتر میشوند.
آنقدر که گاهی ابدی میشوند...
و چارهای نمیماند جز زندگی کردن با همین گرهِ کور…
مثل پروانهای که بالهایش تا خورده.
اما اگر طورِ دیگری نگاه کنی…
شاید زندگی با بالهای تاخورده هم ممکن باشد🤭
نه مثل قبل
اما با یک جور زیباییِ آرامتر
با راه رفتن روی گلها ...
به هر حال زندگی پیچیده است و البته که بسیار زیبا ☺️☺️☺️
در نهایت امیدوارم زندگیهاتون
به زیباییِ🦋 بلو مورفو باشه🦋
با بالهایی تانخورده،
آزاد،سبک،و رو به نور✨️