نمی‌دانم!

حتی با فکر کردن ب اون لحظات قلبم تند تند میزند...

اگه اتفاق بیوفته اون لحظه واکنشم چ خواهد بود ؟!

آیا بهترین لحظه را به ناکامی و تلخی تبدیل خواهم کرد ؟

یا آنقدری تغییر کردم ک نظرم عوض شود ؟

آیا اون موقع هنوزم همینم ک هستم یا ثمین دیگری جای من ایستاده و قضاوت میکند ؟

زندگی ...

یه بازیه ... ما هم مهره هاشیم...

پایان راهم پیدا نیست

و معلوم نیس قراره با چه اتفاقاتی مواجه بشم ...

باید محتاط باشم ؟

هر تصمیمی ک بگیرم مسیرمو مشخص می‌کنه و باید تاوان تصمیمم رو بپردازم ...

آیا اونقدری ممکنه مستقل باشم ک آن لحظه قید همه چیز را بزنم ؟

آیا اونقدری شجاع هستم ک تمام حرف ها و کنایه ها و طرد شدن ها را به جان بخرم ؟

آیا اصلا اونقدری قوی هستم ک در برابر سختی هایی ک قرار است پس از آن بکشم بر بیایم ؟

نمی‌دانم

این ثمینی ک اینجاس نمی‌داند و نمیتواند جای ثمین آینده تصمیم گیری کند ...

دلش میخواهد زودتر ب وقوع بپیوندد اما از طرفی هراس دارد از آنکه نتواند آنگونه ک در خیالاتش است با قضایا کنار آید ...

ثمین الان نه قوی است

نه شجاع

نه مستقل ...

گوشیش را بگیری جانش در میرود و هیچ‌کس را نخواهد داشت ...

زندگی ... نمیدونی چی قراره رقم بزنه برات ...

خدا آزمون های بزرگی میگیره ....

یه بار ی دوستام گفت دین و اعتقادات باعث نابودیت میشن ...

نمیدونم شاید درست گفت

ولی من دینمو توی منطقم میبینم ...

ولی متاسفانه از بچگی وقتی مدام افکاری را در ذهنت بخوانند ناخودآگاه ملکه ذهنت خواهد شد ...

حتی اگه افکارت متفاوت باشد اما با انجامش احساس گناه و عذاب وجدان خفه ات خواهد کرد

.... زندگی پر از تجربه و یادگیریه.....

اگه قرار بود. هیچ اتفاقی نیوفته تا ازش درس بگیری و تجربه کنی پس چرا اصلا زندگی میکنیم ؟

هر اشتباهی کردی ... دیگه کردی .... ازش درس بگیر ... خودت را بیش از حد سرزنش نکن

آخرش همه میمیریم و هیچ کس یادش نخواهد ماند ک تو معتاد بودی یا نبودی

ک تو پارتی رفتی یا نرفتی

ک تو با هیچ جنس مخالفی در ارتباط بودی یا نبودی ...

نه اینکه تشویق کنم هر کار می‌خواهی بکن هیچ کس در آخر یادش نخواهد ماند ! نه

مهم پذیرفتن تاوان است ... پذیرفتن تمام اتفاقاتی ک قرار است پس از آن کاری ک عمدا انجام دادی و میدانستی با انجامش برخورد خوبی نخواهی گرفت ....

این پذیرفتن تاوان ... اینکه برایت شیرین باشد یا دردناک ....

هنوز به اون مرحله پذیرفتنش رسیدی ؟!

من هنوز نمیدانم در کدام مرحله دست و پا میزنم ...

نگرانیم از همین است ...

آیا با رفتن بر طبق افکارم و خلاف عقایدی ک در سرم خوانده شده ...

قرار است تاوان را بپذیرم و شیرین این زندگی را بگذرانم ؟

یا قرار است نپذیرم و خودم را سرزنش کنم و این زندگی مادی را ب تلخی گذرانم ؟!



اگه از نظر جمله بندی و اینا مشکل داره ببخشید چون من فقط همینجوری افکاری ک مدام تو ذهنم موقع راه رفتن تو خونه ب ذهنم میومد رو نوشتم تند تند