نیستی ... تو نیمه حقیقی من نیستی ...

نیستی ...

ن اینجا هستی

ن آنجا....

یادش بخیر

چقدر سرم غر میزدی ...

میگفتی نکن ... نرو .... نگو ...

چقدر میگفتم ولم کن بابا چقدر سخت میگیری... مکه مامانمی...

یک درصد کاش قدر این بفکر بودن هایت را می‌دانستم ...

کاش وقتی کنارم بودی با نگاهم جای جای وجودت را میبلعیدم...

کاش تک تک لحظاتمان را توی ذهنم ثانیه به ثانیه حک میکردم ...

کاش خیلی حرف ها را بهت میگفتم ...

کاش زمان با هم بودنمان را طولانی و همیشگی نمی‌دانستم ...

این کاش ها همیشه یقتو میگیرن و ول نمیکنن... ولی کم کم این کاش ها هم محو می‌شوند...

هنوز عطری ک قرار بود بهت هدیه بدم تو جعبشه...

میرم برش میدارم بو میکشم عطری ک همیشه می‌زدی رو ...

هنوز حلقه ای ک بهم دادی رو مبندازم دستم ...

همه فک میکنن برا شوخیه اما نمیدونن من روحم بهت هنوزم متعهده...

ب شوخی میگویم نیمه من سقط شده ک پیدایش نیس

اما آنها نمیدانند ک نیمه من ، اولین نیمه نامرد من ... بود دیگر نیست ...

دلم میخواست بیشتر و محکم تر بغلت میکردم ...

دلم میخواست بیشتر بهت میگفتم ک دوستت دارم...

خیلی چیز ها دلم میخواست ...

اما میخواست ... دیگر نمی‌خواهد !

نیستی ...

چند وقتی هست ک منم انگار روحم در این دنیا نیست ...

ب خودم می‌گویم احمق ! رفت ! تموم شد ! دیه نیست ! براش مهم نیسی ! خودتو براش نابود می‌کنی ک چی ؟

اما مگر این دل بی صاحب این حرف ها و منطق ها حالیش است ؟

عقلم نمی‌تواند افسار دلم را درست درمون ب دست بگیرد ...

عقل و قلبم ب تفاهم رسیدند ... قرارداد بستن...

صبح تا شب افسار دسته عقلمه ... دلم فقط ساکت نگاه می‌کنه ...

شب ک تنها شدیم افسار دلم دست خودش است ...

جیغ میکشد ، میزند ، میریزد ، میشکند ...

حسابی از خجالت عقلم در می آید ...

نیستی ...

نیستی...

با تو ام ...

همانی ک میگفتی وقتی آرامی تو دل برو تر می‌شوی..

کجایی ک ببینی بعد رفتنت فکم دو دقیقه استراحت نمیکند

کجایی ک ببینی از دیوار راست بالا میروم ...

ازین آدم شیطون و لجباز و سرتق متنفر بودی ...

اما موندم چرا ب خاطرت این جنبه خودم را زندانی کرده بودم ...

یادمه از موهای کوتاه خوشت می آمد

الان کجایی ببینی موهایم آنقدر بلند است ک موقع خواب زیر تنم گیر میکنند ؟

یادم هست میگفتی تپل و گوگولی هستم ... میگفتی رژیم نگیر...

الان کجایی ببینی از گنجشک کمتر غذا میخورم ک فقط لاغر شوم ؟!

نیستی...

نیستی اما هنوزم زخم و خاطراتت اینجاس.. در عقل و ذهنم ...

نیستی...

نیستی اما مدام در زندگیم دخالت میکنی...

میخواهم بگویم خفه شو ...

وقتی نیستی .... نباید برایم تصمیم بگیری ...

وقتی نیستی ... حق نداری برگردی و زر بزنی

برایت نباید مهم باشد با کی حرف میزنم ...

برای کی عکس های دلبرانه ام را میدهم ...

برایت نباید مهم باشد وابسته و دلدار کی میشوم...

برایت مهم نباشد ...

این درختک جوان عشق روییده در باغچه قلبم ...

هنوز قابلیت ریشه کن شدن دارد ...

توقع نداری ک در سوز و غم عشقت ذره ذره خودم را ب نابودی کشانم ؟

یادت هست ؟

گفتم همیشه خودم در الویت هستم ...

دومین سوگ من الان ک گذشت ... وقت آن است دوباره بشوم آن کسی ک تو ازش متنفری اما خودم عاشقش هستم !

...



این پست هیچ گونه ارتباطی به زندگی حقیقی بنده ندارد و صرفاً! دقت فرمایید صرفاً! تصور و زاده ذهن بنده است ...