چی میگی ؟

این نوشته رو خودم نمی‌دونم کی نوشتم ولی جز برگه های دست نویسم پیدا کردم



«بی صدا رفتم که این دردو بهت حالی کنم

من اصا نمیتونم با تو خدافظی کنم

این روزا میگذره این دردا فروکش میکنن

الآنم خوبم چشام الکی شلوغش میکنن »

« سارن»

تنهایی می‌خوام روز ها را پشت هم بگذرونم

کاش میشد چند ماهی از زندگیمو زندگی نکنم

کاش سر به زیر کارمو میکردم

کاش با کسی گرم نمیگرفدم

این کاش ها ....

الان دیه نمیشه کاریش کرد

دیه به آدما دلبسته شدی رف

حال بدت و نگرانیت واسش...

کم آوردن نفس وسط درس ...

سعی کن بخندی به این روزای دردناک

سعی کن تلخی رو تبدیل کنی به شیرینی با اطرافیان

اما این اطرافیان دارن میرسن به مقصدشون

قرارع پیاده بشن از اتوبوس

باز تویی و یه اتوبوس خالی

دلداگیت چی بود وسط اینهمه بیگاری

افکار بهم ریختتو چی میگی ؟

بی خوابی ها و چاله های زیر دو گوی خونینت رو چی میگی ؟

کمری ک از سختی های راه خم شده را چی میگی ؟

چند تار باقی مونده از گیسوانت رو چی میگی ؟

روز و شب مثل ربات گذروندنتو چی میگی ؟

به قرار است بعد ها چه کنم ها چی میگی ؟

نفوذ بد نزن

اره نفوذ بد نمیزنم

تموم میشه این روزا میگذره می‌ره ....