
هفتم دیماه
ساعت هشت شب.
روستای خونگرم. سکوتی سنگین، از جنس آرامش پیش از طوفان، بر فضا حاکم است.
مردمی که تصاویر را به چشم دیدهاند، بیحرکت و خاموش ایستادهاند. آثار خشم، چهرههایشان را فروخورده و ردِ اندوه، بر سیمای آنان یخ بسته است. نفسها در هوای یخزدهٔ شبانگاهی منجمد شده. برخی مشتهای خود را آنچنان فشردهاند که ناخنها به گوشت فرو رفته. بر گونهای، رگههای خشکشدهٔ اشک دیده میشود. همگان به نقطهای نامعلوم خیره گشتهاند؛ شاید به مکانی که عزیزان آزادیخواهشان واپسین نفس را کشیدند.
ترسی ژرف در فضا موج میزند. هراس از انتخابی غیرممکن: انتقامی خونین، یا تسلیمی خفتبار.
همگان گمان میکنند پایان فرا رسیده. نمایش به سر آمده. اکنون نوبت برگزیدن نوعی جنون است: یا جنونِ انتقام، یا جنونِ فراموشی.
ناگهان، خشخشِ تیزی برقی، سکوت را میدرد.
تلویزیون کهنهٔ قهوهخانه — که تنها دو شبکه را نشان میداد — گوشیهای فرسوده و دستدوم، و تبلتهای وارداتی، همگی یکباره و هماهنگ،همان صفحهها، از دل تاریکی منفجر میشوند. اما نه با تصاویر شکنجه. نه با فیلمهای پیشین.
صحنهای تازه است.
مردی در مرکز کادر، پشت به دوربین ایستاده است. او به آرامی برمیگردد.
چهرهاش را نقابی از روباه پوشانده. نقابی صیقلی، بیهیچ جزئیات یا زینت افزوده.
مستقیماً به عدسی دوربین — و مستقیماً به چشمان هر بیننده در میدان و فراسوی آن — مینگرد. و زمانی که سخن میگوید، صدایش از همهٔ بلندگوها، با وضوحی ارواحوار و مقتدر پخش میشود:
صدا (روباه): «من، مستر روباه هستم. و خوش آمدید... به نقطهٔ صفر.»
مکثی میکند. گویی اجازه میدهد این عبارت در فضای مشحون از هیجان بنشیند.
روباه: «گمان کردید نمایش به پایان رسید؟ پنداشتید تنها دو گزینه دارید: سکوت... یا خون؟»
مکثی طولانیتر. نفس عمیقی میکشد که از زیر نقاب به دشواری شنیده میشود.
روباه: «آزادی... پدیدهای ساده نیست. آزادی یک بدهی است. بدهی سنگینی که پدران و مادران ما، با خونِ ناموسشان، با جانِ فرزندانشان، پیشخرید کردند. آنان قبض این دین را امضا کردند و به دستان ما سپردند.»
سری به نشانهٔ تأمل تکان میدهد. صدایش حسرتی سنگین در بر دارد.
روباه: «و ما چه کردیم؟ ما این سند را لوله کردیم و کناری نهادیم. یا چه بسا، فراموشش کردیم. پنداشتیم آزادی موهبتی است. هدیهای.
نه. آزادی یک امانت است. امانتی خونین.»
صحنه برای لحظاتی قاب را بیحرکت فرامیگیرد. تصویر مرد نقابدار، در مرکز همهٔ صفحهها میدرخشد.
سپس، همه چیز یکباره به تاریکی فرو میرود.
...
"اما برای فهم این واقعه، راوی باید عقربههای زمان را یک سال به عقب بکشد. به روزهایی که هنوز نقاب بر چهرهاش نزده بود، و روستای خونگرم، هنوز در خوابی سنگین فرو رفته بود. اینک، قصهٔ واقعی آغاز میشود."