عباس گفت: «ما سپاهی هستیم. مرد محلی همین که این حرف را شنید چهره اش عوض شد. همه مشتری های قهوه خانه ساکت شدند. جو سنگینی حاکم شد.
شوخی میکنید
این حرف را همان گردی زد که دفعه اول از بچه ها سؤال پرسید.
ستاری وفایی خیلی زود با خنده گفت: «من بچه تبریزم اینهام بچه تهران هستند. همگی معلم هستیم و توی تبریز درس میدیم اینها خیلی دوست داشتند کردستان رو ببینند، اما وقت نمی شد. بالأخره امروز قسمت شد بیارمشون این طرفها
حرف های ستاری وفایی انگار آبی بود که روی آتش ریخته باشد. آن گرد، پاکت سیگارش را از روی میز برداشت و ادامه داد: «بد موقعی اومدید، سه روزه درگیریه. ما ژاندارمری رو گرفتیم، شهربانی رو هم گرفتیم، الانم داریم سپاه سقز رو می گیریم

سردار شهید حاج سید عباس جولایی سردار محمد ستاری وفایی
.