بهار عمرم گذشت و هیچ شد .و این بهار هدر شد.جوانیم از بین رفت در دام عشق و نفرت .راه گریزنبود. با تمام وجود سوختمو آتش را حس کردم.خاکستر شدم اما نه خاکستری سرد خاکستر گرمی که با کمترین بادی دوباره شعله ور میشود.تمام وجودم پر شده از خشم و حسرت .زندگی در نگاهم به طوری زیبا جلوه میکرد عشق یک معجزه بود و دوست داشته شدن نعمت.از نعمت دوست داشته شدن از سمت عشقی که خودم به او بالو پر دادم بی بهره بودم.از عشق متنفر شدم و زندگی برایم جهنم شده.میخواهم فرار کنم اما مادر بودن دستو پایم را بسته.دلم میخواهد به دورترین نقطه بروم و فریاد بزنم شاید خالی شوم از درد و حسرت و خشم.اما توان این هم نیست.کسی میداند رهایی چگونه ممکن میشود؟