
«زندگی، سراسر “میتوانمها” و “نمیتوانمهاست”. عدهای میگویند “نمیتوانم” تنها یک بهانه است و انسان هرچه اراده کند، شدنی است؛ اما من با این دیدگاه مخالفم. معتقدم هر آدمی برای هدفی خلق شده، اما متأسفانه بسیاری به هر دلیلی، هرگز در پیِ آن هدف نمیروند. دلیلش چیست؟
انسان میپندارد اسیر سرنوشت است و راه گریزی از تقدیر ندارد، در حالی که حقیقت این است: تقدیر از ما میگریزد، نه ما از تقدیر. منظورم کارهای خارقالعادهای مثل نجات جهان یا کشف الکتریسیته نیست؛ هر چیزی در این دنیا به دلیلی آفریده شده است. نگاهی به فلسفه ژاپنی بیندازید: “به خاطر میخی، نعلی افتاد؛ به خاطر نعلی، اسبی افتاد؛ به خاطر اسبی، جنگجویی افتاد و به خاطر شکستِ او، کشوری سقوط کرد.”
سرنوشت ما نیز همینگونه است. ما با زنده بودن یا مردن، خواندن یا نخواندن، اسراف کردن یا نکردن، شاد بودن یا غمگین بودن، و حتی بیدار بودن یا خوابیدن، سرنوشت را رقم میزنیم. شاید مادر ادیسون متولد شده بود تا مادری بینظیر باشد و به پسرش که دیگران او را نادان میخواندند، بگوید: “تو یک نابغه هستی”.
درست است که مادر ادیسون باعث شد او از کودکی خود را نابغه بداند ولی تا حالا فکر کردید که ممکن بود حتی با وجود اخراج شدن و یا رها شدن از طرف همه...او تسلیم نشود؟
شاید برخی میگویند این سرنوشتِ ادیسون بود و چنین مادری محرک سرنوشتش بود ، اما من معتقدم این ادیسون بود که سرنوشتش را ساخت. او بود که انتخاب کرد با مادرش درس بخواند، او بود که با وجود تمام سختیها تصمیم به اختراع گرفت و او بود که اراده کرد جهان را روشن کند. هر انتخاب دیگری میتوانست او را از این سرنوشت باز بدارد. سرنوشت برای ما تصمیم نمیگیرد؛ ما هستیم که با تصمیمات کوچک و بزرگمان، سرنوشت را میآفرینیم.
ما انتخاب میکنیم وقتی پدرمان اجازه نداد دنبالِ هنر برویم، تبدیل به هیتلر بشویم یا آلبرت اینشتین. حالا بگو، تو چه سرنوشتی برای خود رقم میزنی؟ فکر میکنی تصمیماتی که تا امروز گرفتهای، درست بوده است؟»