ویرگول
ورودثبت نام
جناب دنیز
جناب دنیزيادت می‌آيد رفته بودی خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
جناب دنیز
جناب دنیز
خواندن ۴ دقیقه·۹ ماه پیش

چه وقت به یاد می آوریم آن چیزها را که باید؟!

شلوار قهوه ای مخمل کبریتی، بلوز نخی و ژاکت ورزشی؛ در حالی از کشتی پیاده شد که باد موهای مواج سیاه رنگش را پریشان کرده بود. با مردم اطرافش همراه شد، بعد از بیست و اندی سال ایستادن روی خاک زادگاهش حس عجیبی داشت، گویی به جای خاک روی هوا قدم بر می داشت و هیچ جا پای محمکمی برای تکیه زدن وجود نداشت. انگشتانش را آنقدر محکم به نرده ها فشرده بود که بندشان سفید شده بود، با هر ثانیه ای که می گذشت بی قراری اش افزایش می یافت.
در تاکسی راننده بی آنکه اجازه بگیرد رادیو را روشن کرد: موسیقی پاپ ترکی از بلندگو ها به گوش رسید؛ آه کشید، با اینکه ترانه را متوجه نمی شد، تصور موضوع برایش دشوار نبود، در این گوشه از جهان همه چیز در آخر به عشق از دست رفته انسان بر می گشت.
راننده از آینه وسط نگاهی به او انداخت، به انگلیسی پرسید: اولین باره که می آین اینجا؟
-برای لحظه ای مکث کرد:آره و نه.. من تو جزیره به دنیا اومدم ولی خیلی وقته اینجا نیومدم؛ و کوشید خاطراتی که سعی داشتند به ذهنش هجوم بیاورند را انکار کند.
همین که سر از پنجره بیرون آورد بوی فراموش شده ای را در نسیم حس کرد، یاسمن و کاج و بوی سنگ های آفتاب خورده.. بویی که فکر می کرد در هزارتوی ذهنش به فراموشی سپرده.
باید پیدایش می کرد، همین بعد از ظهر که هنوز همان شوری که او را از انگلستان به اینجا کشانده بود در وجودش باقی بود. تا به حال هر اطلاعاتی که می توانست درباره اش جمع کرده بود، می دانست یک دانشمند باستان شناس است و در کارش اسم و رسمی به پا کرده، این را هم می دانست که بچه ای نداشت و ازدواج نکرده. عکس هایی که از او دیده بود او را در حال سخنرانی در کنفرانس ها به نمایش گذاشته بودند ولی از ویژگی های زندگی امروزش اطلاعی نداشت. خلائی بی پایان بر روابط گذشته شان حاکم شده بود؛ چه وقت به یاد می آوردند آن چیز ها را که باید؟!
--------------------------------------------
وقتی به محل کارش، حفاری باستان شناسی رسید تپش قلبش شدید شد، گروه را وارسی کرد اما نتوانست او را میان آنها شناسایی کند؛ بارها این لحظه را در ذهن مجسم، و به شیوه های دیدارشان اندیشیده بود اما حالا تقریبا در جا خشکش زده زده بود. افرادگروه برای استقبال جلو آمدند، با تک تک آنها به گرمی احوال پرسی کرد، با آنکه یکسره اطراف را می پایید و به دنبال امیلی می گشت، بعد او را دید که روی شاخه ای نشته و پاهایش را آویزان کرده-
دوست مشترکشان دیوید گفت«آه، همیشه دوست داره این کارو انجام بده، ظاهرا وقتی مثل یه پرنده میره بالای درخت تمرکز بیشتری داره-» امیلی در حالی که لبخند به لب داشت از درخت پایین پرید، گیسوان سیاه و مواجش روی شانه هایش ریخته بودند و شلوار خاکی و پیراهن سفید گشادی به تن داشت. «سلام، دن.» با او دست داد و حرکت دیگری نکرد.«دیوید بهم گفت که یه دوست قدیمی داره در موردم پرس و جو میکنه، گفتم جدی؟ کی؟ معلوم شد تویی.» از سردی صدای امیلی یکه خورد، کاملا سرد و رسمی نبود بلکه سنجیده حرف می زدو با دقت. گذر سال ها خطوطی را در چهره اش نشانده بود و گونه هایش تکیده تر از پیش بودند. اما این چشمانش بودند که بیش از هر چیز تغییر کرده بودند. نگاه سردی بر آن چشمان درشت درخشان رخنه کرده بود. وقتی دن دید امیلی هنوز چقدر زیباست قلبش به تپش اقتاد.
«امیلی...» نامش در دهان دن چقدر عجیب به نظر می رسید، نگران بود شاید متوجه تپش قلبش بشود.
دیوید پرسید:«پس شما دوستای قدیمی هستین، یه مدرسه میرفتین؟»
امیلی چانه اش را بلند کرد و گفت:«تقریبا، سال هاست که همدیگه رو ندیدیم.» ناگهان عطر تند و شیرینی هوا را پر کرد، کسی داشت قهوه دم می کرد.

دیوید سیگاری به امیلی تعارف کرد، که لبخندی زد و بی آنکه چیزی بگوید آن را قبول کرد، پکی زد و دوباره برگرداند؛ با دیوید سیگار کشیدند، سیگار را بین خوشان رد و بدل کردند، دن رو برگرداند.
به سمت درختان رفت و زیر شاخه شان نشست، در حالی که عطر قهوه و تنباکو را جذب می کرد به چهره امیلی که در حال کار سخت اندیشمندانه شده بود نگاه کرد، بقایای تاریخی چه معنایی داشتند؟ چند تکه استخوان بود یا چیزی غیر ملموس؟ کلماتی که در فضای اثیری می فرستیم.. تپش قلبی که کنار معشوق پدید می آید.. خلا هایی که سعی می کنیم آنها را پر کنیم و هرگز نمی توانیم به درستی آنها را بر زبان آوریم... آیا هیچگاه می توان اینها را از زیر خاک بیرون کشید؟

موسیقی پاپنامهدرختعشق
۸
۰
جناب دنیز
جناب دنیز
يادت می‌آيد رفته بودی خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید