یکی دوسالی از فارغالتحصیلی ام میگذشت و من مشتاق و پرانرژی، دربهدر به دنبال کار میگشتم اما تمام تیرهایم به خطا میرفت و به درِبسته برمیخوردم. تااینکه یک روزظهر، بعداز یک ماجرای ناراحت کننده، مادرم با شور و حرارت آمد و از رفتن به مدرسهٔ فروغ علم، دیدار با خانم ناصرقرایی و استقبال ایشان از همکاری با من درمجموعه شان سخن گفت.
آنقدر ناامید بودم که جز سیاهی، چیزی نمیدیدم. بااین حال مدرکم را برداشتم و رفتم. بعدازیک دیدارحضوری و گفتگوی مختصری که بین ما گذشت، اسمم را برای گزینش و گذراندن دورههای بدو خدمت رد کردند و همکاری ۱۵ساله من با فروغ علم به همین سادگی آغازشد.😍
اوایل فقط در راهنمایی تدریس میکردم و فارسی پایههای اول، دوم وسوم با من بود اما یکی دوسالی که گذشت، زمزمههای تغییر نظام آموزشی به حقیقت پیوست و خانم ناصرقرایی از من خواستند ادبیات ششم بهطورتخصصی با من باشد.
تجربهٔ تدریس درابتدایی را نداشتم. بااین حال پذیرفتم و کمکم درکنارفارسی ششم، فارسی پنجم هم به لیست تدریس های من اضافه شد.
دیگروقت سرخاراندن هم نداشتم و میخواستم باتوجه به شرایط نیروی آزاد، ازحجم کارم کم کنم تا اینکه کرونا تمام بهانهها را در اختیارم قرارداد و من، فارسی پنجم، و پس از کرونا فارسی ششم را واگذارکردم و به همکاریام با دبیرستان (همان راهنمایی قدیم) همچنان ادامه دادم.😊
بالأخره قسمت تلخ ماجرا آغازشد.
سال ۹۹ بود. من هم مثل بعضی از همکارانم درآزمون استخدامی آموزش وپرورش پذیرفته شدم و خوشحال ازتبدیل وضعیت و رهاشدن از تبعیضهای ناروا درحق نیروهای آزاد، برای گذراندن مراحل مصاحبه و استخدام به مشهد رفتم اما باورتان میشود که نشد!!
چرا؟
فقط به این دلیل که چشم من ضعیف بود و آنها میگفتند نباید با سهمیه آزاد شرکت میکردم.😞
بااینکه رد شدنم تاثیرمنفی در روحیه ام گذاشت اما بحث سهمیههای متفاوت و اینکه هرکس باید درسهمیه خودش شرکت کند قانعم میکرد. این بود که به همکاری با فروغ علم ادامه دادم و منتظر فرصتی بودم تا دوباره درآزمون استخدامی شرکت کنم. این فرصت درسال۴۰۴ فراهم شد. من هم مثل دیگرهمکارانم پذیرفته شدم. این بار درسهمیه ای که آموزش و پرورش مشخص کرده بود و البته دوباره رد شدم.
چرا؟
چون چشم من ضعیف است!!!!
ازآن روزبه بعد من ماندم واین سؤال بیجواب که چرا چشمهای من جواز ورود به غیرانتفاعی را دارد اما حق ورود به مدرسه دولتی و استخدام شدن را نه؟🤔
حالا یک سال است مدرسه نمیروم. ترک تدریس کرده ام. البته خانم ناصرقرایی هم زنگ زدند و کلی صحبت کردیم. ولی فایده ای نداشت. قلب من، شکسته تر ازاین حرفها بود و روحیهام خرابتر ازاین که بتوانم دوباره روبهروی بچهها بایستم و به آنها فارسی درس بدهم.
دراین یکسال خودم را با مطالعه، آموزش و تألیف جلد دوم زندگینامه دهخدا سرگرم کرده ام ولااقل با اعصابی آرام، به دور ازهیاهو وآموزش آزاردهنده مجازی روزگارمی گذرانم.
جالب است بااینکه مدرسه نرفتم، خواب مدرسه را زیاد میبینم. اینطور بگویم دراین یکسال، همه به خواب من آمدهاند: خانم ناصرقرایی، همکارانم، بچهها، کلاسها ومحیط مدرسه. حتی تبریک روز معلم هم دریافت کردهام. انگار برای بعضی از بچهها اصلا مهم نبود من دیگرمعلم آنها نیستم. آنها پیامک میدادند و تبریک میگفتند.❤️
امروز نهم خرداد است بعضی شبها این سؤال که به مدرسه برگردم یا نه، در ذهنم چرخ میزند.
پتو را روی صورتم میکشم. میخواهم ازاین پرسش تکراری فرارکنم. به کفشهایم فکرمیکنم؛ آنها با مدرسه غریبهاند. به پاهایم؛ آیا حاضرند کفشهای جدیدم را بپوشند و مرا به مدرسه برگردانند؟ به کیفم که یکسال است ازگوشهی اتاق برنداشتهام. به کتابها، جزوهها و جامدادی ام.
پتو را کنار میزنم . درتختخوابم جابجا میشوم. من برای ذهن پرسشگرم یک پاسخ، بیشترندارم: نمیدانم.
میخواهم به دنیای پرآرامش خوابها سفرکنم.
✍نسرین زبردست
🗓۹خرداد۱۴۰۵

🆔 @booksnz