«پسری در کودکی، تخم مرغی دزدید و نزد مادر آورد. مادر، او را نوازش کرد و کارش را ستود.
پسر وقتی بزرگ شد، شتری به سرقت برد و نگهبانان، او را گرفتند و پادشاه دستور قتل وی را داد.
هنگام مرگ، پسر به جلاد التماس کرد که اجازه دهد برای آخرین بار، مادرش را ببیند و با او وداع کند. جلاد پذیرفت. مادر را آوردند.
پسر به او گفت: «ای مادر! آرزوی من این است که زبان تو را ببوسم.»
پیرزن زبانش را از دهان بیرون آورد.
پسر با دندان، زبان مادر را از بُن کَند و گفت: «تخم مرغ دزد، شتردزد میشود.»
منبع
کتاب ازقصه تا مثل، ص 49)
گردآوری و نگارش: نسرین زبردست
