من میدونم چرا دوست نداری بیای.
دلت نمیخواد قطرههای پاکت
روی زمینِ آلودهی دنیا بریزه.
دنیا خیلی کثیفه…
و تو حق داری.
حق داری که نخوای
قطرههای ظریف و زلالت
روی صورت آدمهایی بریزه
که پر از گناهاند
و آلوده.
اما من بهت حق میدم،
فقط خواهش میکنم ببار…
به خاطر دلِ بچههایی
که تا میفهمن بارون اومده
سریع میرن جلو پنجره
و به تماشای تو میایستن.
ببار
به خاطر همهی آدمهایی
که سالهاست منتظر تو هستن.
به خاطر زمینی
که تشنه است،
هنوز سیرآب نشده،
و منتظره
تا تو با قطرههات
نوازشش کنی.
ببار بخاطر برگهایی که مدتهاست کسی دست نوازش روی سرشون نکشیده!
و بارون
بعد از این همه خواهش،
آهسته گفت:
من از آلودگی نمیترسم…
من اومدم
تا بشورم،
تا پاک کنم،
تا یادآوری کنم
که هنوز
میشه
از نو شروع کرد.
و بعد
بارید.
خدا جــونــم شــکــرت
به خاطر این بـارونِ قشنـگ
که وقتی میباره
هم زمینــتو میشوره
هم روحِ خستــهی ما رو ...
و من فهمیدم
باران فقط نمیبارد
تا زمین خیس شود…
میآید
تا دلها نفس بکشند.
میآید
تا غبارِ غم
از روی شانههای دنیا
کنار برود.
باران بارید
و انگار
آسمان هم
دلش گرفته بود
و با گریه
آرام شد…