روزی روزگاری یه دختر افسرده به نام نورا بود همه مسخرش میکردن تنها بود مادرش فوت کرد پدرش ترکش کرد با مامان بزرگ مریضش زندگی میکنه تقریبا هیچ امیدی برای زندگی تازه و زیبا نداشت یه روز تو مدرسه داشت قدم میزد که با دختری به اسم سوفیا هم اسم مادرش مواجه شد چشماش زیبا مثل اقیانوس پر از ماهی بود که نورا غرق در چشمانش شد بعد از چند دقیقه سکوت سوفیا گفت : ببخشید آم سلام چیزی رو صورتمه چیزی شده ؟، بعد از چند ثانیه سکوت نورا گفت : آم نه فقط تو فکر بودم ببخشید و سریع رفت داخل کلاس ، کلاس شروع شد معلم که اومد توی کلاس گفت : بنشینید بچه ها امروز دانش آموز جدید داریم خودتو معرفی میکنی ؟, سوفیا گفت: سلام من دانش آموز جدید سوفیا لوپز هستم امید وارم در کنار هم خاطره ای خوبی رو به جا بزاریم معلم گفت : چه عالی ممنونم سوفیا کنار نورا بشین اون دانش آموز درسخونی بهت تو درس میتونه کمک کنه، بعد از چند ثانیه مکث من گفتم : آم اره میتونم کمکت کنم تو چه درسی مشکلی داری سوفیا ، سوفیا با لحن ارومی گفت : فعلا باید ببینم چه درس هایی داریم بعد از چند ساعت درس خواندن ، زنگ خورد و رفتم تو صف غذا ، امروز پوره سیب زمینی با سوسیس داشتیم و به عنوان دسر سیب و شکلات بود بعد از گرفتن غذام رفتم سر میز همیشگی خودم تا به خودم اومدم دیدم یکی کنارم نشسته اون سوفیا بود بعد از چند لحظه سکوتو مکث ، گفت : میشه کنارت غذامو بخورم ؟ گفتم : چرا که نه بفرمایید گفت : مرسی، بعد از چند دقیقه که غذامو خوردم شروع به دسر شد موقعیه که خواستم دسرمو بخورم چندتا دختر اکیپی اومدن بالا سرم اونا جزو اکیپ محبوباو مشهور بودن همونایی که همیشه منو اذیت میکردن اونا لیلا یاسمین زویی ملینا بودند لیلا رهبر تیمشون بود جز لاس زدن با تمامی نر های تو کل زمین و پارتی رفتن غیبت کردن کار دیگه نمیکنن همیشه نمره هاشون افتضاح بود، لیلا اومد جلو گفت هه سلام دختره زشت امروز میدونی میخوایم چیکار کنیم ابروتو ببرم تو اینترنت ویدیو های تو سری خوریتو پخش کنیم ولی اول باید یه چیزی برای پخش کردن داشته باشیم بخاطر همین، اومد جلو سینی غذا ریخت روم خواست شیری که دستشه رو بریزه که سوفیا اومد جلو و......
ادامه دارد...