
در یکی از روزها، در حالی که موزه لوور پر از گردشگران تابستانی و توریستها بود که برای لذت بردن از گنجینههای این موزه باشکوه و آثار و نمایشگاههایش آمده بودند – آثاری که مانند کتابی تاریخی، داستان بشریت و مسیرش در طول زمان را روایت میکردند – گروهی در سالنهای مشهورش قدم میزدند و از نقاشیهای زیبای روی دیوارها لذت میبردند. بوی آثار هنری قدیمی و فضای فرهنگی، مکان را پر کرده بود و بازدیدکنندگان احساس میکردند به دنیای دیگری قدم گذاشتهاند.
در حین گشتوگذار، چشمشان به نقاشی مشهور «مونالیزا» اثر لئوناردو دا وینچی افتاد که توجه بازدیدکنندگان از سراسر جهان را به خود جلب میکند. نقاشی با جمعیتی احاطه شده بود که همه تلاش میکردند عکس بگیرند یا لبخند مرموز مونالیزا را از نزدیک ببینند.
سپس به سالن دیگری رفتند که نقاشی «شام آخر» دا وینچی هم آنجا بود. این اثر لحظهای دراماتیک از کتاب مقدس را نشان میدهد؛ جایی که عیسی با شاگردانش در آخرین شامشان نشسته است.

در حالی که نقاشیها را تماشا میکردند، راهنمای گردشگری با کتوشلوار رسمی به آنها پیوست و شروع به توضیح درباره نقاشیها و هنرمندانی که آنها را خلق کرده بودند کرد. راهنما دانش زیادی درباره هنر و تاریخ داشت و مطالب را به شیوهای جذاب و هیجانانگیز بیان میکرد.
کمی بعد، گروه به نقاشی «کَلَکِ مِدوسا یا قایق الواری مدوسا (به فرانسوی: Le Radeau de la Méduse ميدوزا» اثر تئودور ژریکو رسید. نقاشی بسیار بزرگ بود و لحظهای دراماتیک از غرق شدن کشتی ميدوزا در سال ۱۸۱۶ را به تصویر میکشید. راهنما داستان را توضیح داد: کشتی در حال انتقال مهاجران فرانسوی به سنگال بود و در دریا غرق شد.
در حین توضیح راهنما، گروه متوجه مردی مسن شد که مقابل نقاشی ایستاده و با شدت به آن خیره شده بود. مرد قدبلند (حدود ۱۸۰ سانتیمتر)، موهای سفید مرتب، عینک پهن، کتوشلوار خاکستری تیره شیک با یقه سفید و کراوات راهراه سیاه داشت. چشمانش عمیق بود و غم شدیدی در چهرهاش دیده میشد؛ حرکاتش آرام و کند بود.
گروه دیدند که مرد با شدت به نقاشی نگاه میکند، انگار خاطرات دردناکی را برایش زنده کرده است. چشمانش از اشک برق میزد و به شدت تحت تأثیر بود. ناگهان یکی از گردشگران پرسید: «چی شده آقا؟ چرا اینقدر شدید به این نقاشی خیره شدید؟»
مرد به گردشگر نگاه کرد، بیشتر تحت تأثیر قرار گرفت و با صدای آرام گفت: «پدربزرگم روی این کشتی بود.»
گردشگران خیلی تحت تأثیر قرار گرفتند و یکیشان پرسید: «چطور ممکنه؟ میتونید داستان رو برامون تعریف کنید؟»
مرد ابتدا سعی کرد از سؤالها فرار کند، اما در نهایت پذیرفت و گفت: «داستان پدربزرگم با این کشتی و سفر و فاجعهای که رخ داد رو براتون تعریف میکنم. اسمم پیر لوفان است.»
مرد نشست و شروع به تعریف کرد، در حالی که نفسهای سریع و سنگینش گاهی کلمات را قطع میکرد.

در سال ۱۸۱۵، پس از شکست ناپلئون در واترلو، دولت فرانسه برای بازسازی مستعمراتش در آفریقا آماده میشد. کشتی مدوسا یکی از کشتیهایی بود که برای انتقال مهاجران فرانسوی به سنگال تجهیز شده بود. پدربزرگ بزرگم، ژاک، در فرانسه در شرایط مالی بسیار بدی زندگی میکرد. در کارخانه کار میکرد، اما دستمزد پایین و کار سخت بود. خانوادهاش فقیر بودند و او به دنبال راهی برای بهبود وضعیت مالیاش میگشت. یک روز شنید که فرصتی برای پیوستن به سفر استعماری به سنگال وجود دارد؛ دولت فرانسه بلیت رایگان به مهاجرانی که مایل به رفتن به آفریقا بودند، میداد. ژاک علاقهمند شد و درخواست داد. پس از چند هفته انتظار، نامهای از دولت دریافت کرد که پذیرفته شده است. خیلی خوشحال شد، شروع به آمادهسازی کرد، بعضی وسایلش را فروخت، با دوستان و خانواده خداحافظی کرد و با امید بازگشت در شرایط بهتر رفت.
در ۲ ژوئیه ۱۸۱۶، مسافران و مهاجران روی کشتی مدوسا جمع شدند. کشتی خیلی بزرگ بود؛ طول ۳۰ متر و عرض ۹ متر، و بیش از ۴۰۰ نفر را حمل میکرد؛ از جمله مهاجران فرانسوی، نظامیان و ملوانان.
ژاک کیف کوچکی با لباس، غذا و وسایل ضروری داشت. نگران و مضطرب بود، اما هیجانزده هم برای شروع زندگی جدید.
تجهیزات کشتی در آن زمان بسیار ابتدایی بود؛ مهمات و تجهیزات نظامی به علاوه لوازم ضروری مهاجران را حمل میکرد. تجهیزات ناوبری و ارتباطی داشت، اما کافی نبود تا ایمنی سفر را تضمین کند.
وقتی کشتی حرکت کرد، مسافران روی عرشه جمع شدند تا ساحل فرانسه را در افق ببینند که محو میشود. ژاک هم آنجا بود و برای خانواده و دوستانش که روی ساحل مانده بودند دست تکان میداد.
کشتی به دریای باز رفت و مسافران کمکم با زندگی روی کشتی خو گرفتند. ابتدا مشکلاتی مثل کمبود غذا و آب بود، اما امیدوار بودند زود به سنگال برسند.
کاپیتان کشتی، هوگو دوروا، افسر دریایی فرانسوی بود که تجربه کافی در ناوبری نداشت. وزیر نیروی دریایی فرانسه او را به خاطر روابط منصوب کرده بود، با وجود ناکارآمدیاش. افسران کمکش هم بیتجربه بودند و به نقشههای قدیمی و اطلاعات نادرست تکیه میکردند، بنابراین نمیتوانستند موقعیت کشتی را دقیق تعیین کنند.
در اتاق فرماندهی، دوروا و افسران درباره مسیر بحث میکردند. دوروا اصرار داشت زودتر به سنگال برسند، در حالی که افسران از خطرات هشدار میدادند.
یکی از افسران گفت: «باید مسیر رو تغییر بدیم، خیلی نزدیک ساحل موریتانی هستیم.»
دوروا جواب داد: «نه، نمیخوام تأخیر کنیم. در همین مسیر ادامه میدیم.»
این بحثها نگرانی ایجاد میکرد، اما دوروا مصمم بود.
در ۵ ژوئیه ۱۸۱۶، کشتی ميدوزا در اقیانوس اطلس نزدیک سواحل موریتانی حرکت میکرد. دوروا همچنان بر رسیدن سریع اصرار داشت.
ناگهان یکی از افسران متوجه شد کشتی به بانک شنی نزدیک میشود. فریاد زد: «خیلی نزدیک بانک شنی هستیم! باید فوری مسیر رو عوض کنیم!» (بالشتک شنی دریایی، یک سازه زمینشناسی است که در کف دریا یا اقیانوس تشکیل میشود و از شن و ماسه و سایر دانههایی تشکیل شده است که در یک منطقه خاص رسوب کرده و انباشته میشوند. این پدیده، خطری برای حرکت کشتیها در دریا ایجاد میکند.)
اما دوروا هشدارها را جدی نگرفت و گفت: «نه، ادامه میدیم. خیلی نزدیک نیستیم.»
اما دیر شده بود. کشتی به بانک شنی برخورد کرد و سریع شروع به غرق شدن کرد. ضربه شدید بود و کشتی به یک سمت کج شد.
یکی از مسافران فریاد زد: «به بانک شنی خوردیم! کشتی داره غرق میشه!»
مسافران و خدمه سریع حرکت کردند، اما واضح بود کشتی در خطر بزرگی است.
پس از برخورد، خدمه سعی کردند کشتی را از شن بیرون بکشند، اما هیچ راهی جواب نداد. از لنگرها، کابلها و جرثقیلها استفاده کردند، اما کشتی گیر کرده بود.
دوروا گفت: «باید راهی پیدا کنیم. نمیتونیم برای همیشه اینجا بمونیم.»
از جزر و مد برای بیرون کشیدن استفاده کردند، اما جزر کافی نبود. بار را خالی کردند تا وزن کم شود، اما کافی نبود.
با گذشت زمان، کشتی بیشتر در شن فرو رفت و وحشت مسافران و خدمه را فرا گرفت. واضح بود در مخمصه بزرگی هستند.
مسافران میپرسیدند: «حالا چیکار کنیم؟ نمیتونیم اینجا بمونیم.»
با بدتر شدن اوضاع، دوروا گیج و خودخواهانه عمل کرد؛ فقط به فکر نجات خودش و نزدیکانش بود و به بقیه اهمیت نمیداد.
گفت: «قایقهای نجات رو برای افسران و افراد مهم میگیریم. بقیه روی کلک ابتدایی که براشون آماده میکنیم سوار میشن.»
این تصمیم برای مسافران شوکآور بود و خشمگین شدند. چطور کاپیتان آنها را رها میکند تا بمیرند؟
ژاک، پدربزرگ پیر، از کسانی بود که گفتند روی کلک خواهند بود. ترسیده و نگران بود، اما سعی میکرد آرام بماند.
از یکی از افسران پرسید: «روی این کلک چیکار کنیم؟ غذا و آب کافی داریم؟»
افسر جواب داد: «هر کاری از دستمون بربیاد میکنیم، اما نمیتونم قول بدم.»
ساخت کلک شروع شد؛ ساختاری ابتدایی از چوب و طناب. قرار بود بیش از ۱۵۰ نفر را حمل کند، اما برای این تعداد طراحی نشده بود.
وقتی به مسافران گفتند روی کلک میروند، اعتراض و امتناع کردند. نمیخواستند در دریای باز روی کلک ابتدایی رها شوند، در حالی که افسران و افراد مهم در قایقهای نجات امن بودند.
یکی فریاد زد: «این عادلانه نیست! نمیخوایم روی این کلک بمیریم!»
اما دوروا و افسران مصمم بودند. دوروا گفت: «چارهای ندارید. این تنها راه نجات بیشترین تعداد ممکن است.»

مسافران مجبور شدند روی کلک شلوغ و پر ازدحام سوار شوند. فریاد و گریه بود، در حالی که سعی میکردند با وضعیت جدید کنار بیایند.
ژاک یکی از کسانی بود که روی کلک رفت. ترسیده بود، اما برای خودش و دیگران آرامش خود را حفظ میکرد.
در حالی که ترس قلبها را نزدیک به توقف کرده بود و اشک در چهرهها جاری، کلک با تختهها و طنابهای کهنهاش انگار به صحنه تئاتری سوررئال و غمانگیز تبدیل شده بود؛ جایی که گریان و خاموش در هم آمیخته، دیوانه و هذیانگو با آرامنما که سعی در حفظ ثبات داشت و به سرنوشت منتظر مینگریست. حدود ۱۵۰ مسافر روی سطح کلک نشستند و یأس با امید بازی میکرد و هر وجودی را میلرزاند.

کمی پس از دور شدن کلک از کشتی در حال غرق، کلک به قایق نجات اصلی که دوروا و افسران و افراد مهم در آن بودند بسته شد. اما دوروا ناگهان دستور داد کلک را جدا کنند.
با خونسردی گفت: «باید کلک رو جدا کنیم. بار اضافی امنیت قایق نجات رو تهدید میکنه.»
یکی از افسران پرسید: «پس مسافران روی کلک چی؟»
دوروا گفت: «نگران نباش، کلک خوب میشه. فقط نمیخوایم قایق با بار زیاد غرق بشه.»
طناب قطع شد و مسافران روی کلک به حال خود رها شدند، مانند برگهای پاییزی در باد. کلک بیش از ۱۵۰ نفر را با کمی غذا و آب در وسط دریای باز حمل میکرد.
ژاک وحشت و یأس را احساس میکرد، انگار در دریایی از تاریکی غرق میشود. با دور شدن کلک از قایق نجات، امید هم انگار از آنها دور میشد و فقط تاریکی و ترس باقی میماند.
پس از جدایی کلک، مسافران کمکم عقلشان را از دست دادند، مانند برگهای پاییزی در طوفان وحشی. شرایط روی کلک بسیار سخت بود: کمبود شدید غذا و آب، آفتاب سوزان، بادهای شدید که مانند ارواح مرگ بر صورتها میوزید. با گذر شب و روز در این دریای تاریک، و موجهایی که مانند دهان هیولاها بالا و پایین میرفتند، کلک از صحنه سوررئال به جنگلی از هیولاها تبدیل شد. آن آرامشی که ابتدا تظاهر به آن میکردند، از بین رفت. بازماندگان، از جمله ژاک، از صحنههایی گفتند که فقط میان گرگ و طعمه رخ میدهد. ضعیفترها و سالمندان را با وحشیگری حذف کردند، حتی کودکان را رحم نکردند. در این کابوس، همه یا قاتل بودند یا مقتول. برخی را به زور به دریا انداختند، قویترها باقیمانده کمی غذا و آب را تصاحب کردند و دیگران را در گرسنگی و تشنگی رها کردند. برخی خودشان را به دریا انداختند پس از از دست دادن بخشی از عقلشان، بدون رحم یا کمک از دیگران. برخی اجساد مردگان را فقط نگه داشتند چون به غذای روزانه بازماندگان تبدیل شده بودند. برخی توانستند گوشت برادر مردهشان را بخورند.
کلک به نوعی میز شناور غذا برای کوسهها تبدیل شد که صبح و شب اطرافش میچرخیدند و منتظر وعدههای انسانی بودند.
بعضی بازماندگان از صحنههای وحشتناک شکار کوسهها از همسفرانشان گفتند؛ با فریاد و استمدادهایی که دیگر احساس کسی را تکان نمیداد، چون بیشتر انسانیتشان را از دست داده بودند و دیگر تفاوت زیادی با آن فکهای وحشی نداشتند.
حتی یافتن تکه نان یا بیسکوییت در شکافهای چوب طوف، جنگی بیپایان را برمیانگیخت که یا با انداختن کسی به دریا یا خفه کردن دیگری تا مرگ تمام میشد.
ناله، فریاد، زوزه، گرسنگی شدید و تکههای گوشت لاغر پراکنده از باقیمانده همسفران که یکدیگر را خورده بودند.
اینگونه زندگی روی کلک بود، در حالی که موجها آنها را به سوی گمراهی و گمشدن بیشتر میبردند.
طبق بسیاری از روایتها، نمیتوان وحشتها، فجایع و از دست رفتن انسانیت روی کلک ميدوزا را توصیف کرد.
پس از ۱۳ روز رنج شدید، بازماندگان کلک توسط کشتی تجاری بریتانیایی «آفریقا» که در منطقه عبور میکرد نجات یافتند. این کشتی از مسیر اصلیاش منحرف شده بود و نزدیک ساحل آفریقا حرکت میکرد.
وقتی کاپیتان کشتی، هاگز، کلک و وضعیت رقتبار بازماندگان را دید، دستور نجات داد. فقط ۱۵ نفر نجات یافتند و ژاک یکی از آنها بود.
بازماندگان در وضعیت بسیار بدی بودند؛ گرسنگی، تشنگی و زخم. روی کشتی مراقبت پزشکی، غذا و آب دریافت کردند.
پس از نجات، آنها را به شهر سنت لوئیس در سنگال بردند و آنجا مراقبت و غذا دریافت کردند. این پایان سفر تراژیک بود، اما برای بازماندگان آغاز جدیدی.

پس از انتشار خبر و شوک در جامعه فرانسه و افکار عمومی، کاپیتان و افسران به دادگاه فراخوانده شدند. دادگاه جنجالی بود؛ بازماندگان از رفتارهای گیج و بیمسئولیتی که به مرگ اکثر افراد روی کلک منجر شد شهادت دادند.
یکی از بازماندگان گفت: «دستور داد کلک رو بدون هیچ توجهی به مسافران روی آن جدا کنیم.»
شهادتها قوی و تأثیرگذار بود و به محکومیت دوروا و برخی افسران منجر شد. در نهایت دوروا به ۳ سال زندان محکوم شد و برخی افسران دیگر هم مجازات شدند.
این دادگاه مهم بود؛ اشتباهاتی که به این فاجعه منجر شد را برجسته کرد و اهمیت پاسخگویی و عدالت را نشان داد.
پایان دادگاه نوعی پیروزی عدالت بود، هرچند خیلی دیر برای بسیاری از قربانیان و خانوادههایشان.
وقتی پیر لوفان داستان را تمام کرد، سکوت عمیقی سالن را فرا گرفت و زمان انگار متوقف شد. چشمان گردشگران از اشک برق میزد و تأثیرپذیریشان آشکار بود. خود پیر لوفان غم عمیقی داشت و داستان زخمهای قدیمی را برایش زنده کرده بود.
یکی از گردشگران با صدای آرام گفت: «ممنون آقای پیر لوفان. داستان پدربزرگتون خیلی تأثیرگذار بود و لحظه به لحظه با شما زندگی کردیم.»
پیر لوفان سر تکان داد و با لبخند غمگین گفت: «امیدوارم از داستان چیزی یاد گرفته باشید.»
کمی بعد، گردشگران آرام پراکنده شدند و موزه را ترک کردند؛ هر کدام بخشی از داستان را در دل داشتند. پیر لوفان لحظهای مقابل نقاشی ایستاد، دوباره به آن نگریست، سپس برگشت و رفت.
مه روی خیابانها فرود آمد و آسمان خاکستری و تاریک بود. پیر لوفان آرام قدم میزد و احساس سبکی داشت، انگار باری سنگین از سینهاش برداشته شده بود. تأثیر تدریجاً از چهرهاش محو شد و آرامش موقتی جای آن را گرفت.
لحظهای ایستاد، هوای سرد را نفس کشید و آرام و کمی متفکر به نظر میرسید.