ویرگول
ورودثبت نام
سعیده ملایی
سعیده ملایینویسنده، مترجم.
سعیده ملایی
سعیده ملایی
خواندن ۱۰ دقیقه·۵ روز پیش

سرقت ۳۰۰ میلیون ین؛ سرقتی که نیم قرن ژاپن را مبهوت کرد!

نویسنده و مترجم: سعیده ملایی
نویسنده و مترجم: سعیده ملایی

داستان امروز ما با هر چیزی که تا حالا شنیدی فرق داره. این قصه‌ی خونین یک قاتل پر از کینه نیست و نه ماجرای یک باند مسلح که درها را می‌شکند و تیراندازی می‌کند. داستان امروز ما، تجسم واقعی چیزی است که به آن «جنایت کامل» می‌گویند.

این حکایت یک مرد تنها است که تنها با سلاح «هوش» در برابر کل یک سیستم ایستاد، دسترنج هزاران کارگر را دزدید و در مه گم شد؛ در حالی که بزرگ‌ترین نیروی پلیس آسیا را به مدت نیم قرن در سردرگمی و حیرت رها کرد.

در دهم دسامبر ۱۹۶۸، یک فرد ناشناس موفق شد ۳۰۰ میلیون ین ژاپنی بدزدد (مبلغی که امروز تقریباً معادل یک میلیارد ین یا حدود ۷ میلیون دلار آمریکا است). شگفت‌انگیز و عجیب اینکه این سرقت تاریخی بدون یک کشته، بدون یک مجروح و بدون حتی یک گلوله انجام شد!

چطور ممکن بود؟ چطور پول‌ها و دزد مثل اینکه زمین دهان باز کرده و آن‌ها را بلعیده باشد، غیبشان زد؟ بیایید زمان را به عقب برگردانیم، به توکیوی پرهیاهوی دهه‌ی ۶۰ میلادی.

فصل اول: نامه‌ی وحشت

داستان کابوس چند روز قبل از حادثه آغاز شد؛ دقیقاً صبح جمعه، ششم دسامبر ۱۹۶۸. در شهر کوکوبونجی توکیو، مدیر شعبه‌ی بانک «نيهون شینتاکو» پشت میز خود نشسته بود، چای می‌نوشید و نامه‌های صبح را باز می‌کرد.

میان پاکت‌ها، نامه‌ای عجیب به دستش رسید. نامه دست‌نویس نبود؛ بلکه از تکه‌های بریده‌شده‌ی حروف مجلات و روزنامه‌های مختلف تشکیل شده بود که با دقت به هم چسبانده شده بودند؛ ترفندی کلاسیک که مجرمان برای پنهان کردن دست‌خط خود استفاده می‌کنند.

به محض خواندن چند خط اول، مدیر از جا پرید و وحشت تمام وجودش را فرا گرفت.

نامه تهدید صریح و وحشتناکی داشت:

«۳ میلیون ین آماده کن و به فلان کارمند بده. فردا ساعت پنج عصر باید با پول به مکان مشخص‌شده برود. اگر دستورات را اجرا نکنی، خانه‌ی شخصی‌ات را منفجر می‌کنیم و بانک را با همه‌ی کسانی که داخلش هستند نابود خواهیم کرد.»

مدیر نمی‌خواست جان کارکنان یا خانواده‌اش را به خطر بیندازد، پس فوراً با پلیس تماس گرفت. مقامات تهدید را بسیار جدی گرفتند. پنجاه افسر نخبه‌ی پلیس را جمع کردند، اطراف محل تحویل کمین زدند و منتظر ماندند تا هنگام تحویل پول، باج‌گیر را دستگیر کنند.

ساعت‌ها به سختی گذشت… پنج عصر… شش… هفت… هیچ‌کس نیامد. پلیس تا پایان روز منتظر ماند و چون کسی ظاهر نشد، نتیجه گرفتند که این نامه فقط یک «شوخی سنگین» یا کار یک فرد آشوب‌طلب بوده است. پرونده‌ی تهدید موقتاً به عنوان گزارش کذب بسته شد.

اما چرا پلیس این‌قدر سریع بی‌خیال شد؟ تصور کن ژاپن سال ۱۹۶۸ چه وضعی داشت: اعتراضات دانشجویی دانشگاه‌ها را فرا گرفته بود، اعتصابات کارگری برای افزایش حقوق، شکاف عمیق بین ثروت شرکت‌های بزرگ و فقر کارگران. در چنین فضای آشفته‌ای، تهدید علیه بانک‌ها و شرکت‌ها تقریباً هر روز می‌رسید. برای همین پلیس راحت این نامه را یکی از صدها تهدید پوچ دیگر دانست.

با این حال، مدیر بانک همچنان در ترس به سر می‌برد و به کارکنان دستور داد بسیار مراقب باشند؛ به‌خصوص که فصل «بونوس» (پاداش پایان سال) رسیده بود و بانک‌ها در این دوره کوهی از پول نقد را برای توزیع بین کارمندان شرکت‌های بزرگ جابه‌جا می‌کردند.

فصل دوم: صبح دهم دسامبر

سه‌شنبه، دهم دسامبر ۱۹۶۸ فرا رسید. آسمان ابری بود، باران شدید می‌بارید و دید در خیابان‌های توکیو بسیار کم شده بود؛ شرایطی ایده‌آل برای جنایتی که کسی نبیند.

ساعت ۹:۳۰ صبح، یک نیسان سدریک سیاه متعلق به بانک حرکت کرد. داخل آن چهار کارمند بودند و در صندوق عقب سه جعبه فلزی سنگین حاوی ۲۹۴ میلیون ین (تقریباً ۳۰۰ میلیون) قرار داشت؛ پول پاداش و حقوق کارگران کارخانه‌ی توشیبا (که آن زمان به نام توکیو شیباورا شناخته می‌شد).

هر چهار نفر بسیار مضطرب بودند. جاده‌ها لغزنده، باران شدید و خاطره‌ی تهدید انفجار هنوز در ذهن‌شان بود. ماشین زرهی نبود و محافظ مسلح هم نداشتند؛ چون در آن زمان در ژاپن رسم بود پول را با ماشین‌های معمولی جابه‌جا کنند تا جلب توجه نکند.

وقتی ماشین کنار دیوار طولانی و غم‌انگیز زندان «فوچو» حرکت می‌کرد، راننده در آینه‌ی عقب چیزی دید که قلبش را به تپش انداخت: یک موتورسیکلت سفید پلیس‌مانند آن‌ها را تعقیب می‌کرد و راننده‌اش با دست اشاره می‌کرد که توقف کنند.

راننده فوراً کنار جاده ایستاد. صحنه کاملاً رسمی به نظر می‌رسید: موتور سفید پلیس، افسر با یونیفرم کامل و کلاه‌خود سفید، با اعتمادبه‌نفس کامل.

افسر از موتور پیاده شد، به سمت پنجره‌ی راننده آمد و با نفس‌نفس و صدایی پر از اضطراب و عجله فریاد زد:

«شما از بانک نيهون شینتاکو هستید؟ همین الان خانه‌ی مدیر شعبه منفجر شد! اطلاعات موثق اطلاعاتی به ما رسیده که ماشین شما هم پر از دینامیت است و هر لحظه ممکن است منفجر شود!»

این خبر مثل صاعقه بر سر چهار کارمند فرود آمد. خون در رگ‌های‌شان یخ زد. با خود گفتند: «مجرم تهدیدش را عملی کرد!» حتی لحظه‌ای هم به حرف افسر شک نکردند؛ چون یونیفرم، موتور، اطلاعات دقیق درباره‌ی مدیر… همه چیز واقعی به نظر می‌رسید.

فصل سوم: فریب سینمایی

در یک چشم به هم زدن، هر چهار نفر از ماشین پیاده شدند و با وحشت چند قدم عقب رفتند. اینجا بود که «افسر قهرمان» کارش را شروع کرد. خم شد زیر ماشین تا «بمب» را بررسی کند؛ در حالی که کارمندان با قلب‌های تپنده او را نگاه می‌کردند.

ناگهان دود غلیظ و شعله‌هایی از زیر ماشین بلند شد! افسر با تمام توان فریاد زد:

«منفجر می‌شود! بمب الان منفجر می‌شود! فرار کنید… دور شوید!»

کارمندان فکر نکردند. با تمام قدرت به سمت دیوار زندان دویدند تا پشت آن پناه بگیرند و با سپاس به این افسر شجاع نگاه می‌کردند که جانش را برای نجات آن‌ها به خطر انداخته بود. انتظار داشتند افسر هم با آن‌ها فرار کند یا ماشین منفجر شود و به توده‌ای از آتش تبدیل گردد.

اما آنچه اتفاق افتاد، عجیب‌تر از هر فیلمی بود. افسر به جای فرار، با چابکی به صندلی راننده‌ی ماشین بانک پرید، در را بست و پایش را روی گاز گذاشت و با ماشین پر از پول در میان باران و مه دور شد و کارمندان را پشت سر گذاشت.

کارمندان یک دقیقه… دو دقیقه… سه دقیقه منتظر ماندند. انفجاری رخ نداد. دود کم شد و آرامش بازگشت. شک به دل‌شان افتاد. با احتیاط به محل برگشتند و آنجا شوک واقعی را تجربه کردند.

روی زمین یک «فشفشه‌ی هشدار جاده‌ای» (Road Flare) در حال سوختن بود که دود و شعله ایجاد کرده بود؛ هیچ دینامیتی در کار نبود.

به موتور «پلیس» که دزد پشت سر گذاشته بود نگاه کردند و حقیقت تلخ آشکار شد: موتور اصلاً متعلق به پلیس نبود؛ یک موتور معمولی بود که با مهارت سفید رنگ شده و جعبه و بلندگو به آن اضافه شده بود تا شبیه موتور پلیس شود.

آن‌ها قربانی بزرگ‌ترین عملیات فریب روانی تاریخ شده بودند… و ۳۰۰ میلیون ین در کمتر از ۳ دقیقه دزدیده شد.

فصل چهارم: تعقیب غیرممکن

کارمندان فاجعه را درک کردند و فوراً به پلیس خبر دادند. کل توکیو به آشوب کشیده شد و پلیس وضعیت فوق‌العاده (Code Red) اعلام کرد. تمام خروجی‌های شهر بسته شد، صدها پست بازرسی و مانع راه‌اندازی گردید. فرماندهان پلیس مطمئن بودند: «دزد با ماشینی خاص و گزارش‌شده رانندگی می‌کند، نمی‌تواند بیش از چند کیلومتر دور شود.»

اما دزد نابغه بود و ماه‌ها برای این لحظه برنامه‌ریزی کرده بود. تحقیقات بعدی نشان داد که او ماشین بانک را زیاد نراند. فقط مسافت کوتاهی رفت تا به نقطه‌ای خلوت برسد، آنجا جعبه‌های پول را به یک تویوتا کورولا منتقل کرد که قبلاً دزدیده و برای این کار آماده کرده بود، سپس ماشین بانک را رها کرد. بعد با ماشین دوم مسافت دیگری رفت و پول را برای بار سوم به خودرو دیگری منتقل کرد... و همین‌طور ادامه داد.

او ماشین‌ها را مثل لباس عوض می‌کرد و ماشین‌هایی که رها می‌کرد را با پارچه می‌پوشاند تا شبیه خودروهای خراب یا متروکه به نظر برسند. این ترفند، گشت‌های هوایی و زمینی پلیس را برای ساعت‌ها گمراه کرد و به او زمان طلایی داد تا در میان میلیون‌ها نفر توکیو گم شود و ناپدید گردد.

این چند عدد نشان می‌دهد که پلیس ژاپن چه شکست بزرگی خورد:

تحقیقات ۷ سال تمام ادامه داشت.

۱۷۰ هزار پلیس در پرونده شرکت کردند (بزرگ‌ترین تجمع پلیسی تاریخ ژاپن).

۱۱۰ هزار نفر بازجویی شدند.

پلیس ۷۸۰ هزار نسخه از تصویر خیالی مظنون چاپ و در سراسر ژاپن پخش کرد.

اثر انگشت‌ها به صورت دستی با ۶ میلیون اثر انگشت در آرشیو مقایسه شد.

هزینه تحقیقات ۹۰۰ میلیون ین شد... یعنی سه برابر مبلغ دزدیده‌شده خرج کردند تا پول را برگردانند، اما موفق نشدند!

دزد بیش از ۱۲۰ مدرک فیزیکی در صحنه جرم گذاشت (کلاه‌خود، موتور، شانه، کلاه و...) که پلیس فکر می‌کرد گنجینه‌ای از شواهد است، اما همه چیز کالاهای معمولی بازار بودند که میلیون‌ها عدد فروخته می‌شد. دزد عمداً آن‌ها را گذاشته بود تا پلیس را در جزئیات بی‌فایده غرق کند.

فصل پنجم: تراژدی «پسر S»

تحت فشار شدید رسانه‌ها و انتقادهای تند مطبوعات و تلویزیون از ناکارآمدی پلیس، کارآگاهان به شدت نیاز به یک «بز قربانی» یا مظنون واقعی داشتند تا افکار عمومی را آرام کنند.

تمامی نگاه‌ها به پسری ۱۹ ساله افتاد؛ پسر یک افسر پلیس که در واحد موتورسواران توکیو کار می‌کرد. این نوجوان سردسته یک باند کوچک محلی نوجوانان به نام «تاتچیکاوا» بود، مهارت بالایی در رانندگی موتور داشت و چهره‌اش بسیار شبیه تصویر خیالی دزد بود. مهم‌تر از همه، هیچ مدرکی نداشت که ثابت کند در زمان جرم کجا بوده.

پلیس فکر کرد بالاخره سرنخ را پیدا کرده. مهارت دزد در نقش بازی کردن پلیس و رانندگی موتور، به وضوح به کسی اشاره داشت که در محیط پلیسی بزرگ شده یا آموزش دیده باشد. پسر افسر، کاندیدای ایده‌آل بود.

در حرکتی دراماتیک، پلیس چهار کارمند (شاهدان) را برد تا رو در رو او را شناسایی کنند. اما وقتی رسیدند، فاجعه در انتظارشان بود: پسر مرده بود. خودش را با خوردن کپسول‌های سیانور مسموم کرده و خودکشی کرده بود.

نحوه مرگش بسیار مشکوک بود. سم در کاغذ روزنامه‌ای پیچیده شده بود که اثر انگشت پدرش (افسر پلیس) روی آن بود! آیا پسر واقعاً دزد بود و از زندان ترسیده و خودکشی کرد؟ آیا پدرش متوجه جرم او شده و برای پاک کردن ننگ خانواده مجبورش به خودکشی کرد؟ یا –همان چیزی که خیلی‌ها زیر لب می‌گویند– آیا پلیس او را حذف کرد یا تحت فشار گذاشت تا پرونده‌ای که آبروی‌شان را برده بود، بسته شود؟

پلیس بعداً پسر را تبرئه کرد و گفت شواهد کافی نیست و او بی‌گناه بوده؛ به‌خصوص که چهار شاهد گفتند به دلیل باران و کلاه‌خود، چهره دزد را واضح ندیده‌اند. اما تا امروز، بخش بزرگی از مردم ژاپن باور دارند که این پسر (یا پدرش) عامل واقعی بوده و پول‌ها هنوز جایی دفن شده یا بین اعضای باندش تقسیم شده است.

فصل ششم: اعتراف‌های دروغین و پایانی باز

با گذر سال‌ها، این پرونده به یک افسانه شهری تبدیل شد. صدها نفر ادعا کردند دزد هستند تا مشهور شوند، کتاب‌ها و سریال‌هایی ساخته شد که سعی در حل معما داشتند.

در سال ۱۹۹۸، همه فکر کردند بالاخره حقیقت پیدا شده. مجله «شوکان هوسکی» گزارشی منتشر کرد و ادعا کرد مردی حدوداً پنجاه‌ساله به نام «یوجی یوگاتا» را ردیابی کرده و او با جزئیات اعتراف کرده که جرم را انجام داده. یوگاتا داستان منسجمی گفت و ادعا کرد با همدستان پول را از موانع رد کرده و بعد جدا شده و با پول زندگی کرده‌اند.

ژاپن نفس راحتی کشید، اما شادی دوام نیاورد. همسر سابق یوگاتا و دوستان نزدیکش به رسانه‌ها گفتند او مردی است که در دنیای خیالات زندگی می‌کند و «دروغ‌گوی بیمارگونه» است. با مدارک نشان دادند که در هفته‌های بعد از سرقت (وقتی باید میلیونر می‌بود)، از دوستانش پول قرض می‌گرفت تا بدهی‌های کوچکش را بدهد. اعترافش فقط تلاش ناامیدانه آخر برای جلب توجه قبل از مرگ بود.

نتیجه‌گیری

در سال ۱۹۷۵، جنبه کیفری پرونده به دلیل مرور زمان مختومه شد و در ۱۹۸۸، جنبه مدنی هم. یعنی به زبان قانون: حتی اگر دزد واقعی همین حالا در میدان عمومی توکیو بایستد و فریاد بزند «من ۳۰۰ میلیون ین را دزدیدم»، پلیس نمی‌تواند او را دستگیر کند و حتی یک ین هم نباید به عنوان غرامت بپردازد.

و این‌گونه، یکی از بزرگ‌ترین و هوشمندانه‌ترین سرقت‌های قرن بیستم به پایان رسید. سرقتی که ثابت کرد مغز از سلاح خطرناک‌تر است.

حالا نوبت توست که فکر کنی و تصور کنی... به نظرت چه کسی این سرقت را انجام داد؟ آیا آن نوجوان مظلوم بود؟ یا یک پلیس که از موقعیتش سوءاستفاده کرد؟ و اگر خودت جای آن کارمندان بودی، در آن لحظه چه می‌کردی؟

نظرت را با ما در میان بگذار، شاید تو بتوانی معمایی را حل کنی که ۱۷۰ هزار پلیس ژاپنی از پسش برنیامدند!

ژاپن
۴
۰
سعیده ملایی
سعیده ملایی
نویسنده، مترجم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید