

/رویاپردازی دربارهٔ جهانی در آینده به خلاقیت و تخیل زیادی نیاز دارد، بهویژه در آغاز قرن بیستم که نوآوریهای تکنولوژیک مانند امروز وجود نداشت. در سال ۱۹۷۲ کتابی به زبان یونانی با عنوان «گزارشهایی از آینده: داستان شگفتانگیز پل آمادئوس دیناخ» منتشر شد که بر اساس دفتر خاطرات شخصی دیناخ نوشته شده بود. او در این یادداشتها با جزئیات بسیار شرح داده بود که چگونه پس از ورود به کما در سال ۱۹۲۱ به مدت یک سال کامل، در سال ۳۹۰۶ میلادی زندگی کرده است.
تعداد و دقت جزئیات کتاب باعث شد بسیاری باور کنند که او واقعاً به شکلی روحانی در سال ۳۹۰۶ یا در جهانی بسیار دور در آینده زندگی کرده است.

پل آمادئوس دیناخ در سال ۱۸۸۴ در زوریخ سوئیس به دنیا آمد. از کودکی آرزو داشت معلم شود و برای رسیدن به این هدف سخت درس خواند و سرانجام معلم زبان آلمانی و فرانسه شد.
در همان دوره عاشق زنی شد، با او ازدواج کرد اما زن پس از یک سال او را برای مردی ثروتمند ترک کرد و این اتفاق او را به افسردگی شدیدی کشاند که برخی معتقدند بر سلامتیاش تأثیر گذاشت.
در سال ۱۹۱۷ به بیماری التهاب مغزی خوابآور (Encephalitis lethargica) مبتلا شد که بیشتر به نام بیماری خواب شناخته میشود. در واقع بین سالهای ۱۹۱۶ تا ۱۹۲۴ میلادی همهگیری کوچکی از این بیماری در سراسر اروپا رخ داد. کسانی که به آن مبتلا میشدند برای مدت طولانی به کما میرفتند و برخی هرگز از کما بیدار نشدند.
بیماری در دیناخ با خوابهای ناگهانی شروع شد؛ گاهی چند دقیقه و گاهی چند روز متوالی. وقتی بیدار میشد هیچوقت نمیتوانست چیزی از رویاهایش به یاد بیاورد.
در سال ۱۹۲۱ وضعیتش بدتر شد و به کمای یکساله فرو رفت. در این مدت در بیمارستان زوریخ تحت مراقبت دائم بود. وقتی در سال ۱۹۲۲ از کما بیرون آمد متوجه شد مادرش بر اثر سل درگذشته و خودش هم به سل مبتلا شده است (احتمالاً در بیمارستان). پس از بهبودی به یونان رفت و آنجا زبان فرانسه تدریس کرد.
در جریان تدریس با یکی از شاگردانش به نام جورجیوس پاپاشاتزیس دوست صمیمی شد. این شاگرد بعدها استاد دانشگاه و شخصیت آکادیمیک و اجتماعی مهمی در یونان شد.
در سال ۱۹۲۴ وضعیت سلامتی دیناخ دوباره رو به وخامت گذاشت و تصمیم گرفت به سوئیس برگردد؛ شاید احساس میکرد مرگ نزدیک است. چون خویشاوند یا خانوادهای نداشت، دفتر خاطرات شخصیاش را به پاپاشاتزیس بخشید و تنها خواستهاش این بود که محتوای آن را با هیچکس در میان نگذارد.
در همین دفتر خاطرات، دیناخ جزئیات رویای عجیبی را که طی کمای یکسالهاش دیده بود نوشت.

پاپاشاتزیس با اشتیاق شروع به خواندن یادداشتها کرد و آنها را از فرانسه به یونانی ترجمه نمود.
در ۸۰۰ صفحه یادداشت، دیناخ توصیف کرد که چگونه در طول کما بدنش را ترک کرده و وارد بدن فردی در سال ۳۹۰۶ میلادی شده است.
او بارها تأکید کرد که نویسنده یا آدم خیالپردازی نیست و آنچه با جزئیات دقیق روایت میکند واقعاً تجربه کرده و در خواب طولانیاش دیده است.
با وجود خواستهٔ دیناخ، پاپاشاتزیس کتاب را در سال ۱۹۷۲ منتشر کرد و در مقدمه نوشت: «دیناخ نویسنده، شاعر یا نویسندهٔ حرفهای نبود. مرد معمولیای بود که یادداشتهای شخصیاش را نگه میداشت و هرگز انتظار انتشار یا شهرت نداشت.»
کتاب با استقبال و در عین حال جنجال زیادی روبهرو شد؛ برخی معتقد بودند دیناخ سعی کرده رویاهایش را بهعنوان واقعیت جلوه دهد در حالی که فقط خواب بوده است.
در کتاب آمده که دیناخ در سال ۳۹۰۶ در بدن مرد دیگری به نام آندریاس نورثام بیدار شد که در بیمارستان در حال بهبودی از حادثهٔ برخورد با خودروی پرندهٔ آینده بود.
از فناوری بیمارستان و لباس پزشکان شگفتزده شد اما زبان آنها را نمیفهمید و نمیدانست واقعاً کیست.
جالبترین بخش کتاب کشف همهٔ اتفاقاتی است که پس از سال ۱۹۲۱ رخ داده؛ یعنی تاریخ بشریت تا سال ۳۹۰۶.
بر اساس کتاب، بزرگترین مشکلات قرنهای بیستم و بیستویکم عبارتند از:
– جنگها
– بیاحترامی به طبیعت
– سرکوب و خشونت
– مصرفگرایی افراطی که منجر به نابودی کرهٔ زمین میشود

کتاب میگوید پس از سالها، پس از عصر ما، نظام جهانی جدیدی پدیدار میشود، خشونت و فقر همهجا را فرا میگیرد، زمین بیش از حد پرجمعیت میشود و مستعمرهای در مریخ ساخته میشود اما فاجعهٔ کیهانی همهٔ ساکنان آن را میکشد.
در سال ۲۳۰۹ تقریباً همهٔ جمعیت اروپا بر اثر جنگ هستهای نابود میشوند و بازماندگان به جنوب اروپا مهاجرت میکنند تا قاره را بازسازی کنند.
در آغاز قرن بیستوچهارم دولت جهانی جدیدی تأسیس میشود که همهٔ کشورها و قارهها را متحد میکند و همهٔ انسانها را بخشی از یک ملت واحد میسازد و بدین ترتیب برابری برای بشریت محقق میشود.
دیناخ سال ۲۸۹۴ را سالی بسیار مهم میداند؛ سالی که نیروی روحانی جدیدی در نزدیکی مقدونیه، در درهٔ گلهای رز متولد میشود. این موجودیت روحانی جدید نوع جدیدی از انسان را به وجود میآورد که از نظر مادی کاملاً متفاوت است و شیوهٔ زندگی جدیدی برای جامعهٔ بشری میآورد که زندگی را سادهتر و انسانها را شادتر میکند.
در سال ۳۳۸۲ معنای جدیدی از قدرت آگاهی انسانی از طریق مراقبه معرفی میشود. انسانها نیروی واقعی روح خود را آزاد میکنند و قادر به کارهای باورنکردنی میشوند؛ مانند کنترل مواد شیمیایی بدن که بر احساسات تأثیر میگذارد. چیزهای شگفتانگیز دیگری هم در کتاب توصیف شده است.

تاریخ تا سال ۳۹۰۶ ظاهراً از فلسفهٔ جیامباتیستا ویکو (فیلسوف ایتالیایی ۱۶۶۸–۱۷۴۴) پیروی میکند که مسیر بشریت را چرخهای بیپایان از صعود و نزول توصیف کرده بود. بشریت همیشه با چالشهایی روبهرو میشود که به مرگ و ناامیدی میانجامد و هر بار باید با تغییرات بزرگ تعادل را به اعمال منفی خود بازگرداند. بنابراین ما انسانها محکومیم که هرگز به حالت پایدار خوشبختی نرسیم، حتی با پیشرفت تکنولوژیک یا غنای روحانی.
دیناخ تصویری تأثیرگذار ترسیم میکند: از ازدحام جمعیت، نابودی محیط زیست و جنگ آغاز میشود و در نهایت بشریت به جهانی آرمانی پر از صلح و شادی میرسد.
او مینویسد که سه قرن بین ۲۰۰۰ تا ۲۳۰۰ بدترین دورههای بشریت خواهند بود؛ پر از ازدحام، قحطی، درگیریهای منطقهای، فجایع زیستمحیطی، مسابقه تسلیحاتی هستهای شدید، کمبود غذا برای همه و تبدیل زمینهای حاصلخیز به زمینهای بایر و رادیواکتیو.

مریخ تا سال ۲۱۰۰ مستعمره میشود و حدود ۲۰ میلیون نفر آنجا زندگی و کار میکنند. اما متأسفانه در سال ۲۲۶۵ فاجعهٔ طبیعی بزرگی همهٔ مستعمرهنشینان را میکشد و برای مدت طولانی تلاش دیگری برای ترک زمین صورت نمیگیرد.
با وجود تلاشهای بسیار مسئولان جهانی برای آرام کردن وضعیت، جهان ناخواسته در سال ۲۳۰۹ وارد جنگ جهانی میشود. هرجومرج به مدت هشتاد سال ادامه مییابد و ویرانی عظیمی در سراسر جهان ایجاد میکند.
انسانها به سختی از فاجعه جان سالم به در میبرند و سرانجام در سال ۲۳۹۶ همهٔ کشورها متحد میشوند و دولت جهانی تشکیل میدهند. نمایندگان این دولت با انتخابات مستقیم انتخاب میشوند و بیشترشان دانشمند، مهندس یا انسانهای خیرخواهاند. زمین دیگر بیش از حد پرجمعیت نیست و عصر جدیدی بهتر آغاز میشود.

دیناخ میگوید پس از سال ۲۶۰۰ زمین دورهای از شادی و شکوفایی را تجربه میکند که تا ۳۹۰۶ ادامه دارد و انسانها وارد عصر طلایی جدیدی از تمدن جهانی میشوند. مردم دربارهٔ خورشید، جو زمین و تاریخ کیهان از میلیاردها سال پیش میآموزند. شهرها در کهکشانهای مختلف ساخته میشوند و علم پیشرفت شگفتانگیزی میکند.
هر فرد لباس، غذا، سقف، حملونقل رایگان، دسترسی به دانش علمی، محصولات گوناگون و سرگرمی دارد. انسان معمولی فقط دو سال از عمرش را کار میکند و بقیهٔ زمان را برای فعالیتهای خلاقانه و علوم جدید صرف میکند. حیوانات دیگر کشته یا اهلی نمیشوند و رژیم غذایی گیاهی طبیعی در سراسر جهان حاکم میشود.
انسانها در قرن سوم از هزارهٔ سوم رنسانس روحانی را تجربه میکنند؛ مستقیماً با خود درونیشان ارتباط برقرار میکنند و با تنظیم سطوح روحانی دقیقشان جهانی همدلانه میسازند. موفقیت دیگر با داراییهای مادی سنجیده نمیشود بلکه با اینکه چقدر زندگی دیگران را بهتر کردهاند.
آیا ممکن است این حقیقت داشته باشد؟
خواننده عزیز، برای من این داستان فوقالعاده است. عجیب و باورنکردنی است و در عین حال زیبا و قانعکننده.
توصیفات و جزئیات دقیق دیناخ آنقدر زنده است که نمیتوان آن را بهعنوان هذیان ذهن آشفته رد کرد؛ بهویژه با وضعیت فعلی جهان که واقعاً شبیه همان چیزی است که او در کتابش ذکر کرده!
در پایان، نویسندهٔ معروف کارولین لویت هم گفته که در کما زندگی شخص دیگری را تجربه کرده است. رویاها هنوز چیزهایی هستند که دربارهشان اطلاعات کمی داریم چون به آگاهی ما مرتبطاند. شاید امکانات زیادی در وجود انسان باشد که هنوز نمیشناسیم.
پاسخ سؤال را به تو واگذار میکنم خواننده گرامی:
آیا پائول دیناخ واقعاً همهٔ اینها را در کمایش دیده؟ یا فقط داستان خیالی ساختهشده است؟ و نظرت دربارهٔ آیندهای که برای بشریت ترسیم کرده چیست؟
جواب با توست.
منابع:
– Chronicles From The Future: The amazing story of Paul Amadeus Dienach
– Paul Amadeus Dienach: The Man Who Saw A.D. 3906?
– Giambattista Vico – Italian philosopher
– In a Coma, I Dreamed a Whole Other Life