
قبرستانهای قدیمی ساکت و آرامند، سکوتی عمیق و تیز که تا ژرفنای روح و روان آدم نفوذ میکند. شاید به خاطر اینکه، آخرین بازماندگان قبرها خود نیز به دنیای دیگر رفتهاند و یا گرد فراموشی ذهنشان را گرفته، به هر حال دیگر کسی نیست که سر قبرهای قدیمی بایستد و فاتحهای بخواند و کمتر کسی از آنجا عبور میکند. فقط افراد سرشناس هستند که گاهی کسی میآید سر قبرشان یادی میکند و میرود و باز هم گورستان میماند و آن سکوت رعبآورش... همیشه این سکوت برایم عبرتآموز بودهاست. اغلب خودم را در معرض آن قرار میدهم تا سرعت زندگیام را تعدیل یا حتی کند کنم، و به خودم بگویم که «آخرش همین است» ...
گورستان قدیمی ابنبابویه به لطف بقعه یک فقیه سرشناس شیعه به نام شیخصدوق که در وسط آن قرار دارد هنوز رونق دارد. چند روز پیش که برای بزرگداشت شیخ صدوق به این بقعه رفته بودم، کمی هم در گورستان اطرافش قدم زدم. آرامگاه تختی، کشتیگیر اسطورهای معاصر، از نظر مسافت نزدیکترین چهره معروف در کنار بقعه است. قبر تختی در یک محفظه شیشهای، درون چهار دیواری سنگی شبیه اتاق قرار گرفته که از دو طرف به سمت قبرهای قدیمی نزدیک به صد سال پیش باز میشود.

تختی یک زمانی سلبریتی ورزش به شمار میرفته، البته محبوب هم بوده...، سکوت و خلوتی قبرش، یک جور دیگری آدم را به فکر وا میداشت،... فیلم تشییع تختی را به یاد میآورم، جمعیتی انبوه و گریان که مرگش را باور نداشتند ،مدالهای المپیکش، جنجال ازدواج و خودکشی و ...آن همه سر و صدا، همهشان خاموش شده، حالا فقط سکوت مانده، سکوتی عمیق و سنگین، به قول شاعر «سقف رفیع گنبد بشکوهش، لبریز از خموشی، وز خویش لب بهلب»...این سکوت نه اینکه چیز مذمومی باشد، بلکه رسم همیشگی روزگار بوده،مثل یک رودخانه، یک تداوم، تولد بعد از تولد و مرگ پس از مرگ...نقطهای که همه مسیرهای زندگی به آن ختم میشود.

فکر کردم فرقی نمیکند آدم چه جایگاه و شغلی دارد، گمنام است یا معروف، فقیر است یا غنی، زشت است یا زیبا، باید خودش را برای این سکوت، برای حرف نزدن و خاموشی تا قیامت، برای روزهای تنهایی و خلوت قبر، آماده کند، یه جوری زندگی کند که پس از مردن، سکوت قبرش با حسرت عجین نباشد و حداقل خود او را نترساند.