
روزی روزگاری، خوشگل بودن چیز نادری بود. یعنی واقعاً از هر صد نفر، یکی دو نفر به عنوان خیلی خوشگل شناخته میشدند. بقیه هم… با شجاعت تمام، یا زشت بودن را قبول میکردند یا دستکم نازیبا بودن و معمولی بودن را.
توی فیلمها هم معمولاً فقط یکی دو نفر بودند، آدری هپبورن یا سوفیا لورن و الیزابت تیلور و چندتای دیگه. بقیه، مثل بچههای خوب، توی قاب مینشستند و زندگی را ادامه میدادند؛ بدون اینکه مدام لازم باشد ثابت کنند «قابلِ تماشا» هستند.
راستش من فکر میکنم سوفیا لورن هم همیشه «کامل» نبود. بعضی عکسهای قدیاش، همان تمامقدها، برای من، یه جور هیبت خاص دارد. جذاب هست، اما یک جذابیتِ عجیب و ترسناک.
در واقع میخواهم ادعا کنم، که او هم گاهی کامل به نظر نمیرسید و حالا هم که به دورهی کهنسالی وارد شده… چهرهاش شکلِ دیگری دارد و تقریبا فراموش شده و گاهی در روزنامههای ایتالیا از خاطرات غبارگرفته و اینکه هنوز میتواند پاستا را بهتر از لازانیا درست کند حرف میزند و... .

اما امروزه چه؟
امروزه همه میخواهند خوشگل باشند. همه میخواهند از شدت جمال، «ماه مجلس» باشند. انگار شجاعت زشت بودن از جهان رخت بسته.
نتیجهاش چیست؟ اینکه همه شبیه هم میشوند. قیافههای عجیبوغریب و همفرم. خوشگلی دیگر نیست، فقط یک تقلیدِ بزدلانه است. فکر کن صبح از خواب بیدار شوی و توی خیابان همه شبیه الیزابت تیلور و سوفیا لورن و آلندلون باشند.

بعدش چی؟
واقعاً زشت بودن مگر چه جنایتی است؟
و شجاعتِ زشت بودن یعنی چی؟ یعنی اینکه خودت را با حرفِ دیگران کوچک نکنی.
این به معنی این نیست که به خودت نرسی. شما باید بهترین ورژنِ خودت باشی با تغذیهی سالم، خواب خوب، قدم زدن، کتاب خواندن… رسیدگی.
ولی شجاعتِ زشت بودن را هم داشته باش اگر زشتی. بگذار همه دنیا من و تو را زشت و بدریخت خطاب کنند.
تهش چی؟ هر کسی به تو گفت «دماغت بزرگه»، یا «ابروهات فلانه»… خیلی راحت زل بزن تو چشماش و بگو:
«همینم که هستم. تو بمون با جهنمِ خوشگلیت. چه فضیلتی در سوفیا لورن بودن هست واقعا؟!... ممنون اَه...»
