
در جامعهای که گاهی صداقت، بهای سنگینی دارد، حرف راست زدن میتواند عملی ابلهانه و پرریسک به نظر برسد. انگار صداقت، پارامتری از حماقت را در وجود تو آشکار میکند و صراحت، طرف مقابل را آزار میدهد. اینجاست که نگاه برخی فرصتطلبان، تیز و روباهانه میشود؛ نگاهی که به دنبال راهحلی برای کلاه گذاشتن است، نه درک و پذیرش.
چندی پیش، برای گذراندن اوقات فراغت، تصمیم گرفتم دست به کار شوم و چیزی ببافم. راهی مغازهای مهجور در یکی از دورافتادهترین نقاط محلهمان شدم؛ مغازهای کاموافروشی که در آن، زمان انگار از حرکت ایستاده بود. پشت دخل، زنی میانسال با نگاهی خسته، مگس میپراند. من هم، با این ذهنیت که اگر کارم خراب از آب درآمد، حسرت رنگش را نخورم، زشتترین رنگ کاموا را از دید خودم انتخاب کردم، یک کلاف کاموای زیتونی تیره. فروشنده گفت حدود بیست کلاف از این رنگ موجود است. خیالم راحت بود که بعداً هم میتوانم با همان رنگ، کارم را ادامه دهم.
روز بعد، دوباره گذرم به آن مغازه افتاد. اما خبری از کلافهای زیتونی دیروز نبود. با تعجب پرسیدم: از همین رنگ دیروز میخواهم.
فروشنده با حالتی عادی گفت: تمام شد. امروز رفتم بازار دوباره خریدم، اما قیمتش بیست تومان بالا رفته.
اینجا بود که حقیقت تلخ نمایان شد. کلید را از جیبش بیرون آورد، قفل کمد را باز کرد و همان کلافهای زیتونی را که دیروز خریده بودم، به من نشان داد. او عمداً کامواها را احتکار کرده بود تا با قیمتی بالاتر بفروشد! همان کامواهایی که من با صراحت و سادگی رنگش را انتخاب کرده بودم و او با دروغی کوچک، قصد داشت سودی بیشتر ببرد.
با ناباوری از او خداحافظی کردم و بدون خرید بیرون آمدم. این حجم از روباه شدن و قصهپردازی برای اندکی سود، ذهنم را آزار میداد. شاید او یاد گرفته بود دروغ بگوید و داستان بسازد، در حالی که اگر صادق بود، من همه کلافها را از او خرید میکردم. اما دروغ، مثل سمی بود که اعتماد را از بین میبرد.

این تجربه، تلنگری بود بر این واقعیت که در جامعه ما، گاهی صداقت به مثابه سادگی و قابل سوءاستفاده بودن تلقی میشود. نگاه روباهانه، سودجویی بیپروا، و تلاش برای فریب، در برخی معاملات روزمره آنقدر عادی شده که فرد صادق، ناخواسته در موقعیتی ابلهانه قرار میگیرد. انگار که باید حواست جمع باشد، نه به خاطر اینکه خودت سادهای، بلکه به خاطر اینکه دیگران “روباه” شدهاند و تو را طعمهای برای بازی خود میبینند.
این وضعیت، نه تنها آزاردهنده است، بلکه جامعه را به سمت بیاعتمادی و دورویی سوق میدهد. وقتی صداقت، ریسک محسوب میشود، چه انتظاری میتوان از سلامت روابط اجتماعی و اقتصادی داشت؟