بزرگترین بحران ما این نیست که آینده تاریک است؛
این است که آینده نامشخص است.
ما در زمانهای زندگی میکنیم که نه آنقدر ثبات هست که بتوان برای سالهای بعد برنامه ریخت، نه آنقدر فروپاشی که همهچیز را رها کنیم. نتیجه، وضعیتی میان این دو است: تعلیق.
نسلی شکل گرفته که تصمیمهای بزرگش را «بعداً» زندگی میکند. مهاجرت، ازدواج، تغییر شغل، سرمایهگذاری، حتی رؤیاها همه به زمانی موکول شدهاند که هیچکس نمیداند چه زمانی خواهد رسید. گویی زندگی واقعی قرار است بعداً شروع شود.
چمدانها بسته نشدهاند، اما کاملاً هم باز نیستند. رزومهها آمادهاند، اما ارسال نمیشوند. برنامهها نوشته میشوند، اما اجرا به «شرایط بهتر» موکول میشود. پوشهٔ «برای بعد» در زندگی ما از هر پوشهٔ دیگری بزرگتر شده است.
میتوانیم این وضع را مانند سالن انتظار یک فرودگاه تصور کنیم: مسافرانی نشستهاند، چمدانهای نیمهبسته کنارشان، منتظر اعلام پرواز، اما هیچکس نمیداند پرواز چه زمانی شروع میشود، اصلاً انجام خواهد شد یا نه؟
در چنین وضعیتی، حال هم به تعویق میافتد. چون هر روز فقط مقدمهای برای فردایی فرضی است، نه بخشی واقعی از زندگی. و وقتی موقت بودن دائمی شود، زندگی به پیشنویسی تبدیل میشود که هیچوقت نهایی نمیشود.
تعلیق طولانی فقط آینده را نمیبلعد؛
توان تصمیم گرفتن در حال را هم از انسان میگیرد.
شاید نجات در این نباشد که بدانیم چه خواهد شد،
بلکه در این است که زندگی را تا روشن شدن آینده متوقف نکنیم.
و مهمترین نکته: در این سالن انتظار، ما تنها نیستیم.
میتوانیم ببینیم که همه ما، با همان چمدانهای نیمهبسته، همان حس انتظار و همان تردید، در کنار هم نشستهایم،وظیفه همه ما برای ادامه دادن این است که با وجود این شرایط امیدمان را به صدایی که از بلندگوهای سالن انتظار خواهد آمد از دست ندهیم.
امیرپارسا طلوعی
مطالب بیشتر:
https://t.me/amirparsatolouei1
