✨پیکان آبی بابابزرگم همیشه یه حس عجیب و دوستداشتنی داشت.وقتی سوارش میشدی،انگار نه فقط به جاده،بلکه به یه دنیای خاطره سفر میکردی.صندلیهاش کمی سفت بود، فرمونش یهکم لق داشت و بوی بنزین قدیمی میداد.ولی همین چیزا باعث میشد هر بار پشت فرمون مینشستم،حس کنم وارد یه ماشین جادویی شدم که میتونه منو ببره به گذشته.

✨یه چیز تو پیکان همیشه باعث خندهم میشد:پشتش با خط بابابزرگ نوشته شده بود «ببخشید پشتم به شماس».هر بار که سوار میشدم و حرکت میکردیم، اون جمله یه حس عجیب و دوستداشتنی بهم میداد؛هم طنز داشت،هم صمیمیت و هم یه احترام کوچیک به آدمایی که پشت سرمون بودن.گاهی از صندلی عقب نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم:بابابزرگ چقدر دوست داشته یه حس بازیگوشانه هم به رانندگی اضافه کنه.

✨تابستون بود و من دختر کوچیک بابابزرگ.با هم قرار گذاشتیم یه دوری بزنیم. بابابزرگ با لبخند همیشگیش گفت: «بریم دخترم، یه کم هوای تازه بخوری.»
✨سوار پیکان شدیم و همون اول رادیو با دکمهای که باید چند دقیقه برای پیدا کردن موجش تلاش میکردی، روشن شد. بابابزرگ یه نوار قدیمی انداخت که روش نوشته بود«معین».از همون لحظه، حس کردم وارد یه فیلم قدیمی شدم.پیکان با غرغر و تقتق شروع کرد به حرکت و من بیاختیار خندهام گرفت،چون یه بار دیگه هم همین استارت اولش کلی طول کشیده بود تا روشن بشه!

✨راه افتادیم سمت جاده خاکی پشت باغها.باد از پنجره میاومد تو و بوی توت و بنزین قاطی شده بود.هیچ عطری نمیتونست این حس رو بسازه.بابابزرگ گفت: «دخترم، ماشین فقط واسه رفتن نیست، واسه برگشتن به خاطرهها هم هست.»
✨اون لحظه نفس تازه کشیدم و فهمیدم این سفر یه چیزی بیشتر از رانندگی سادهست.
✨وسط راه، پیکان یهو خاموش کرد.من خندیدم و گفتم: «بابابزرگ! دوباره این کارو کردی!»ولی اون بدون اینکه دلخور شه، رفت جلو،کاپوت رو زد بالا و با همون آچار زنگزدهاش شروع کرد به ور رفتن. من از پشت صندلی نگاهش میکردم و با خودم فکر میکردم، بابابزرگ چقدر صبور و عاشق همین پیکانشه. صدای جیرجیرکها با قلقل موتور قاطی شده بود و همه چیز یه حس عجیب و نوستالژیک داشت.
✨بعد از چند دقیقه،پیکان دوباره روشن شد.بابابزرگ برگشت، سوار شد و گفت: «دیدی؟ هنوز نفس میکشه!»
✨اون لحظه فهمیدم بعضی چیزا با وجود همه سختیا،هنوز ادامه میدن،درست مثل زندگی خودمون.
✨وقتی رسیدیم به تپهای که همیشه بابا بزرگ اونجا میایستاد، آفتاب داشت غروب میکرد.بابابزرگ گفت:«یه روز این ماشین دیگه روشن نمیشه،ولی تا وقتی یادش تو دلت زندهس،هنوزم میتونی باهاش بری سفر.»

✨اون حرفش تو ذهنم حک شد.سالها گذشته،بابابزرگ نیست، پیکانشم فروخته شد،ولی هر بار بوی بنزین میاد یا صدای استارت یه ماشین قدیمی رو میشنوم،حس میکنم دوباره کنار اون جادهام،کنار همون لبخند مهربون...
✨حالا هر وقت پشت فرمون میشینم،بیاختیار دستم میره روی فرمون،همونطور که بابابزرگ میگرفت.یه لحظه چشمامو میبندم و حس میکنم دارم همون مسیر رو میرم،با اون نوار قدیمی، اون لبخند و اون بوی خاطره...

✨یه بار که خیلی کوچیکتر بودم،بابابزرگ منو برد یه بازار محلی با پیکان آبی.ماشین از همون اول هی استارت میزد و خاموش میشد،مردم دورمون جمع میشدن و میخندیدن،منم از خنده اشک میریختم.بابابزرگ هم میخندید و میگفت:«ماشین پیرمه، ولی شیرینه!» اون روز هنوز یادمه،حس میکنم همون لحظه یه عالمه شادی تو دلم جا گرفته.

✨یه شب بارونی هم یادمه، وقتی برق محله قطع شده بود. بابابزرگ چراغقوه رو گذاشت روی سقف پیکان و گفت: «میخوای ستاره بسازیم؟»بعد نور چراغ رو تکون داد تا سایهمون روی دیوار خونهها بازی کنه. اون شب، بوی بارون و صدای شرشرش روی سقف ماشین با خندههام قاطی شده بود. از اون به بعد، هر بار بارون میاومد، من از پنجره دنبال نور ماشینها میگشتم تا شاید دوباره اون جادو تکرار شه.
✨گاهی فکر میکنم پیکان بابابزرگ فقط یه ماشین نبود،یه صندوقچهی کوچیک از عشق و صبوری بود.هر پیچ زنگزدهاش، هر خط روی بدنهش،نشونی از روزایی بود که با دل زندگی میکردن،نه با عجله.حالا که ماشینهای جدید با یه دکمه روشن میشن،من هنوز دلم میخواد اون صدای تقتق استارت پیکان رو بشنوم،چون با اون صدا انگار دوباره صدای خندهی بابابزرگم زنده میشه.
✨دنده عقب که میزنم،فقط برنمیگردم به جاده خاکی یا تابستون گرم،برمیگردم به دلی که پر از خاطرهست،به زمانی که ماشین فقط یه وسیله نبود، یه تیکه از زندگی بود؛جایی که آدمای ساده، با دلای بزرگ،دنیاشونو تو صندوق عقب یه پیکان آبی جا میدادن.