سلام اسم من الاغ پا کوتاه است؛ البته به من خر هم میگویند. کار من همیشه باربری بوده است و از این بابت همیشه شاکی بودم.
اصلاً من نمی دانم چه کسی گفته است، ما الاغ ها برای سواری دادن و باربری به دنیا آمده ایم؟!

صاحب من یک آدم چاق و فربه بود که اخلاق خوبی هم نداشت و مدام من را تنبیه میکرد. آخر او از من انتظار داشت که با پای چلاق، هم بار ببرم، هم خودش را جا به جا کنم.
یکی نبود که به او بگوید تو که مدام در حال خوردن و افزایش وزن هستی و حتی پاهای خودت تحمل وزنت را ندارند، چگونه از من انتظار داری که علاوه بر خودت، بار دیگری را نیز به دوش بکشم؟!
من بیچاره، یکی از پاهایم به طور مادرزادی از دیگری کمی کوتاه تر است و به همین دلیل راه رفتن را هم زوری انجام می دهم، دیگر چه برسد به این که باری سنگین هم روی بدن نحیفم بگذارند.
تازه این انسان های بی رحم و تنبل، همیشه من را به خاطر کندی در حرکاتم کتک هم می زدند. آن ها حتی ذره ای فکر هم نمی کردند که آخر در این معلولیت، من بیچاره چه تقصیری دارم که باید کتک بخورم؟!
می دانید چرا علاوه بر خودش، من از دیگران هم کتک می خوردم؟ چون او برای این که بتواند از من درآمد داشته باشد، من را به آدم های دیگر اجاره می داد تا به آن ها هم سواری دهم.
راستش را بخواهید دیگر خسته شده بودم و تحملم تمام شده بود. مگر تا کی می توانستم سکوت کنم و هیچ کاری انجام ندهم؟!
وقتش رسیده بود که خودم را نجات بدهم و حداقل در جایی سرسبز و بدون ظلم و آزار، کنار دوستان و هم نوعانم زندگی خوبی داشته باشم.
بالاخره هر چه باشد، درست است که من انسان نیستم، اما موجود زنده که هستم. من هم مثل انسان ها نفس می کشم و حق زندگی دارم. تا کی باید سکوت کنم و شب ها از درد پای معلولم عذاب بکشم.
نقشه ای که در ذهنم داشتم عملی کردم. حتما برای شما هم سوال شده که چگونه می خواهم از آن جا فرار کنم؟ باشد برایتان تعریف می کنم.
متاسفانه چاره دیگری برایم باقی نمانده بود. صبح که صاحبم به طویله آمد و طبق معمول افسار من را کشید تا بیرون ببرد تا توانستم بدقلقی کردم.
کاری کردم که مجبور شود از پشت سر به من نزدیک شود و من را هل بدهد تا از آن جا بیرون بروم.
درست در همین زمان من هم از فرصت استفاده کردم و لگدی را از پشت سر نثار او کردم تا نقش زمین شود و من بتوانم از آن جا فرار کنم.
نمی دانم، با توجه به شرایطی که پای من داشت، چگونه از آن جا گریختم، اما وقتی به نفس نفس زدن، افتاده بودم و دیگر توان حرکت نداشتم، خودم را در یک جای سرسبز یافتم.

تا توانستم از علف های آن جا خوردم و کمی استراحت کردم. راستش را بخواهید، در دلم کمی عذاب وجدان داشتم.
درست است که آن مرد ظلم زیادی به من کرده بود، اما دلم نمی خواست من هم مثل خودش، به او آسیب برسانم. اما برای من چاره ای باقی نگذاشته بود.
اگر از دستش فرار نمی کردم، معلوم نبود چه بلایی بر سر من بیاید. تمام بدنم از جای کتک هایی که به من می زد، کبود شده بود.
اما با این حال دلم آرام نگرفت و به ده برگشتم تا اگر کاری از دستم بر می آید برای صاحبم انجام دهم که ای کاش قلم پای دیگرم هم می شکست و به آن جا برنمی گشتم.
صدای ناله اش را که از طویله شنیدم به سمتش رفتم و دلم به حال نزارش سوخت. با هر دردسری که بود، یکی از همسایه ها را متوجه حال بدش کردم تا به او رسیدگی کند.
پس از چند روز که از آن ماجرا گذشت، حال صاحبم رو به راه شد و اتفاق بدی برایش نیفتاد.
اما بدی ماجرا این جا بود که نه تنها این مسأله برایش درس عبرت نشد؛ بلکه کینه من را به دل گرفت و بیشتر از گذشته آزارم می داد.
من هم که دیگر تاب و توان تحمل این حجم از استبداد و بد ذاتی را نداشتم، در فرصتی مناسب باز هم از آن جا گریختم و دیگر حتی اگر از گشنگی هم تلف شوم، حاضر نیستم به آن جا برگردم.
اگر شما انسان ها که این داستان را از زبان یک الاغ خسته از سواری دادن می شنوید، کمی مهربان تر باشید و به ما ظلم نکنید، ما هم به شما آسیبی نمی رسانیم.
ما حیوانات اگر ذره ای محبت ببینیم، آن را درک می کنیم و سعی می کنیم، پاسخ آن را با مهربانی بدهیم.
امروز که این ها را برای شما می نویسم، چند روزی از آن اتفاق گذشته است.
با همه ظلمی که صاحبم به من کرد، اما من باز هم نگرانش هستم و نمی دانم، چگونه تنهایی روزگارش را می گذراند.
کاش با ما کمی مهربان تر باشید، ما هم مثل شما حق تنفس و زندگی داریم و برای بردگی آفریده نشده ایم.
اما شما انسان ها موجودات خودخواه و تمامیت خواهی هستید که می خواهید، هر چیزی در این جهان به امر و اختیار شما باشد.

خودخواه نباشید و به حریم زندگی دیگر موجودات تجاوز نکنید. شاید اگر صاحب من هم کمی با من مهربان تر بود، من همه سختی های باربری و سواری را به جان می خریدم و به او خدمت می کردم.
اما دریغ...