ویرگول
ورودثبت نام
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾
خواندن ۷ دقیقه·۶ ماه پیش

عجایب خلقت و شگفتی وحشت #۳

#۳
#۳

عجایب خلقت و شگفتی وحشت (3)

اپیزود سوم : وصیت نامه اهریمن

نویسنده : اشکان دهقانی

شب پرستاره‌ای بود. ماه با تاج هلالی‌اش بر بستر آسمان فرمانروایی می‌کرد و مهتاب فروغش را در تیرگی شب مستقر ساخته بود. پس از گوسفند چرانی که عصر به پایان رسیده بود، در نزدیکی چادر در آن کوهستان سرد آتشی برپا کردم تا خود را گرم نگه دارم. زوزه‌های گرگ‌ها چون نغمه‌ای هراس‌انگیز از طبیعت، بر سکوت محیط حکم‌فرما شده بود.

همانطور که با دیگران دور آتش نشسته و مشغول کباب کردن گوشت بودیم، بانگی سهمگین از آسمان نازل شد؛ چنان که زوزه‌های گرگ‌ها را در دم خفه کرد. همگی به آسمان خیره شدیم؛ ستاره‌ای دنباله‌دار با سرعتی بسیار زیاد چون اسبی وحشی، در حال سقوط به زمین بود. من زودتر از همه برخاستم و به سوی اسبم دویدم.

پس از آنکه پا بر روی زین نهادم شتابان در تعقیب ستاره شروع به تاختن کردم تا شاید با یافتن سنگی کهکشانی به ثروت هنگفتی دست بیابم یا حقایقی را کشف کنم که هیچ کس نمی‌داند. دیگران نیز پشت سرم حرکت کردند، اما به دلیل سرعت زیاد من و تاریکی کوهستان، مرا گم کردند. همانطور که می‌تاختم، به شهاب خیره بودم و به جهتی که سقوط می‌کرد، می‌راندم.

شهاب محکم بر زمین فرود آمد و پشت کوهی که مقابلم بود، آتشی از انفجار برپا شد که برای لحظاتی تاریکی را درهم کوبید، اما فورا خاموش شد. پس از دقایقی خود را به پشت کوه رساندم. افسار را کشیدم و به محل سقوط آن شیء نگاه انداختم.

در کمال ناباوری، محل سقوط که پر از تپه بود، به یکباره تبدیل به گودالی عمیق و تاریک شده بود که دود غلیظی از آن بیرون می‌زد. از اسب پیاده شدم، مشعل را روشن کردم و به سوی گودال رفتم. به این گمان که چیز گران‌قیمتی بیابم، به درون شکافش رفتم ؛ آن شکافی که گویا تک‌چشمی کور از ابلیس بود.

درون گودال سر خوردم و به اعماقش کشیده شدم. با شدت به کف گودال کوبیده شدم؛ طوری که پای راستم از شدت ضربه در رفت و مشعلم نیز خاموش شد. لنگ‌لنگان جلو رفتم. غلظت دود و شدت تاریکی بینایی‌ام را کاملاً ربوده بود. لحظاتی بعد دودها از میان رفتند و توانستم چیزی را در گودال مشاهده کنم.

کمی که دقت کردم و جلوتر رفتم، با پدیده‌ای غریب روبرو شدم.

قلبم به تپش افتاد...

مهتاب دوباره بر ظلمت چیره شده بود و مرا با پدیده‌ای هولناک رودررو کرده بود. زبانم در گلو منجمد شد. اگر بخواهم یک جمله در وصفش بگویم، این است: «ماورای منطق و ورای درک و شهودی انسانی...»

پیکری بی‌جان با رنگی خاکستری تیره؛ چشمان سرخی که همچنان از پس مرگ پلک می‌زد... و... و... دهانی که گشوده بود و از لای دندان‌های خون‌آشامش دود سیاهی بیرون می‌زد. سینه‌ای که شکافته شده بود و قلب سیاهش نمایان بود؛ قلبی که از تپش ایستاده و از کار افتاده بود، اما با این حال صدایی نخراشیده که شبیه به ناله مردگان در دوزخ بود و معلوم نبود از کجا می‌آمد، به گوش می‌رسید.

موهای تنم سیخ شد و من وحشت‌زده و هراسان در پی آن بودم که از گودال بالا بروم، اما پای آسیب‌دیده‌ام و شیب تند آنجا مانع من می‌شد. بارها تلاش کردم، اما ناکام ماندم. پس تا جای ممکن از پیکره دور شدم و به دیواره گودال تکیه دادم و چشمانم را بستم. تا سپیده‌دم ساعاتی بیش نمانده بود، پس به انتظار کمک نشستم...

اما آن صدا، یا بهتر بگوییم آن زمزمه‌های غریبی که به گوشم می‌رسید، مرا دیوانه کرده بود. به گونه‌ای که سرم را محکم به دیواره‌های گودال می‌کوبیدم و فریاد می‌زدم... که از شدت ضربه مجروح شده سپس سرگیجه گرفتم و با زمین افتادم ، همان هنگام زمزمه ها از میان رفتند

چند ساعت گذشت و من دیگر طاقت نیاوردم. خشم، ترس و استیصال بر من چیره شده بود. تصمیم گرفتم به سمت جسد بروم و از نزدیک آن را مشاهده کنم تا به شرایط، عادت کرده و کمتر اذیت شوم. نزدیک‌تر که شدم، زمزمه‌ها دوباره شروع شدند و حتی بیشتر و بیشتر می‌شدند تا زمانی که به جسد رسیدم و به طور ناگهانی قطع شدند.

پوست رنگ‌پریده‌اش رطوبت گرفته بود و حرارت درون گودال نیز بالا رفته بود. جسد با چشمانی که رو به آسمان پلک می‌زد و رد چنگال‌هایی که بر پیکرش جراحت وارد کرده بود، همچنان برایم غریب بود، هرچند نسبتاً به آن عادت کرده بودم و می‌توانستم بیشتر به آن نگاه کنم. بر روی سرش دو شاخ چون گاومیش قرار داشت که به موهای وزوزی‌اش زینت داده بود و بخشی از پوستش را پولک‌های تیزی پر می‌کرد.

با کمی واهمه تصمیم گرفتم پولک‌ها را لمس کنم. پس به آرامی، اما با تپش قلبی شدید، دستم را جلو آوردم و روی پولک‌ها کشیدم.

فورا گوش‌هایم سوت کشید و فشاری سنگین بر مغزم وارد شد. دست‌هایم را روی گوش‌هایم قرار دادم و از شدت درد دندان‌هایم را فشردم. خون‌های ریخته‌شده از درون گوش‌هایم، کف دست‌هایم را سرخ کرده بود. فشار بر سرم بیشتر شد و صدایی شنیدم...

«و تویی که این ندا را می‌شنوی، اینک ذهن تو تحت سیطره من قرار گرفت تا بدانی چه بر سرم آمده و چه بر سر گونه یک پست و حقیرتان شما خواهد آمد. چه دلاوران و شهریاران بسیاری که از خونشان نوشیدم و هرچه بیشتر می‌نوشیدم، تشنگی‌ام بیشتر می‌شد. و تو... که حرمت کالبدم را نگه نداشتی و به هیمنه من هتک حرمت کردی، بدان این حقیقت کابوسی بر رویای دروغین تو و امثال نو خواهد شد، هم تو و هم دیگر حرام‌زادگان! دست نجس تو، یارای درک ماهیت و جوهر ما را ندارد. اگر زنده بودم و دم آتشینم همچنان در من پدیدار بود، پوستت را می‌دریدم، بر صورتت با نیش‌هایم بوسه می‌زدم و از استخوانت شمشیری می‌ساختم که سینه خاندانت را می‌شکافت. اما افسوس... حال که ذهن‌هایمان در یکدیگر حل شده، حیف است ندانی چه شده و چه خواهد شد، موجود فانی...

بگذار در آتش لحن من بسوزی و با هر کلمه‌ام سلاخی شوی، اما حقیقت را بدانی. در هر حال، حقیقت همیشه هزینه خواهد داشت... وقتی با همزاد خود پا بر این هستی نهادم، آن ستاره‌ای که می‌بلعید، وارد جهان ما شد و تمام گونه‌هایمان را به فرمان مبدأ وجود، منقرض کرد، جز ما. و تو چه می‌دانی ما کیستیم، دوقلوهایی از تبار تاریکی... گوش فرا ده که این روایتی از غیب است، نه افسانه‌ای میان بشریت.

ما از زادگاه خویش گریختیم و وارد دیگر کهکشان‌ها شدیم و برای زنده ماندن، از نور ستارگان مکیدیم، چون نوزادی که شیر مادر را می‌نوشد. با این کار، ستارگان خاموش شدند و کهکشان‌ها را خلأیی تاریک احاطه کرد. با نوشیدن انرژی افلاک، موهبتی به ما داده شد که امثال تو را تاب و تحمل آن نیست. با یکدیگر پروازکنان از کیهان گذر کردیم و به منظومه شما یا همان کره خاکی رسیدیم. با موهبتی که داشتیم، تصمیم بر سلطه بر تمام گونه‌های شما گرفتیم، اما افسوس که اختلاف همیشه شعله‌های آتش اتحاد را کم‌سو می‌کند.

تصمیم من بر آن بود که شما را به زنجیر کشیده و سلطنتی علنی بر زمین بنا کنم، اما همزادم تأکید بر سلطه مخفی داشت. او می‌خواست شما را چون بردگانی در بند کند که خودشان هرگز نخواهند دانست که در بند هستند. اختلافمان بالا گرفت و به جان یکدیگر افتادیم. من با دندان‌های تیز خود گردنش را گزیدم، او نیز با چنگال‌هایش سینه‌ام را می‌درید. در آسمان به جدالمان ادامه می‌دادیم و با آن اشعه نورانی که از دهانمان ساطع می‌شد، پیکرهایمان را می‌سوزاندیم؛ اشعه‌ای که ماهیت آن بر شما پوشیده است.

به هر نحو، از شدت جراحات تضعیف شدم و در آسمان معلق ماندم. همزاد تاریک و نحسم با شتابی شهابی به سوی من هجوم برد و با چنگال نورانی‌اش آخرین ضربه را زد و من با چشمانی باز به سوی کره خاکی سقوط کردم.

هم‌اینک تو مرا یافتی، اما فقط مرا... به‌زودی او به سراغتان خواهد آمد، بی‌آنکه بدانید چه زمانی. ذهن‌هایتان تسخیر خواهد شد و شما دیگر نوکران بی‌چون‌وچرای حقیقتی سایه‌وار خواهید شد. این نیز وداع من با هرچه که بود... پس هلاک شوید، بی آنکه بدانید.»

از شدت نیرویی که بر من وارد شد، بر زمین افتادم. چشمانم از حدقه بیرون زده بود، با حالتی سرخ گون. رنگ از رخسارم پرید و در همان‌جا، لحظات آخرم را با آن حقیقت دهشتناک سپری کردم تا وقتی که سحرگاه، جسدم را در کنار آن

اهریمن‌تبار پیدا کنند، بی آنکه بدانند...

پایان

...
...

وصیت نامهبر
۲۱
۴
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾
« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید