ویرگول
ورودثبت نام
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾
خواندن ۱۲ دقیقه·۶ ماه پیش

عجایب خلقت و شگفتی وحشت #۴

"فضیلت یک دانش است و نیکی یک مهارت."

افلاطون

#۴
#۴

عجایب خلقت و شگفتی وحشت #۴

اپیزود چهارم : هبوط به ضیافت سایه‌ها

نویسنده : اشکان دهقانی

مقدمه : در روزگاری که تاریکی بر عالم چنگ انداخته و خود را بر جهانیان تحمیل ساخته بود و از مُلک عظیمش ، تباهی بر تمامی هستی سایه افکند ، شراره هایی از غیب بر ضد آن تیرگی شوم انگیز قیام کردند و با جرقه هایی که از وجود خویش ساطع میکردند ؛ افسار هرج و مرج را در دست گرفتند ، بدین سان آن پدیده ی کفر آمیز همچون اسبی وحشی برای رهایی خویش تقلا میکرد...

...
...

« صحنه اول »

در آن شب که آسمان جامه مشکی بر تن داشت ، لردی سیاهپوش درون جنگلی مملو از مه و سرشار از رطوبت و شرجی ، کالسکه ای را می راند .

درحالیکه داسی آغشته به خون قربانیانش را در دست داشت ؛ آن سیاهپوش سوار بر درشکه ای که درون اتاقکش جمجمه هایی ترک برداشته روی هم تلنبار شده بودند و با هر تکان جا به جا میشدند ، پر شتاب رهسپار عالم کابوس شد ؛ درشکه یا کالسکه ای که توسط قوچی سیاه رنگ و درشت قامت حمل میشد .

دو فانوس نورانی در کناره های کالسکه بر تیرگی شب می دمیدندو با تکانه های جاده ناهموار لرد سیاهپوش در ژرفای تاریکی بیش از پیش نفوذ می کرد و هبوطی بی بازگشت را آغاز می نمود ، زیرا می دانست مسیر روشنی از ظلمت عبور می کند.

در میانهٔ مسیر پرپیچ‌وخم جنگل، شاخه‌ای خشک از درختی کهنسال به سوی مقبره اشاره می‌کرد. شاخه ای که خارهایش چون انگشتان اهریمن تیز و خمیده بودند."

جمجمه های درون اتاقک کالسکه با بانگی بلند شروع ضجه زدن کردند ، ضجه هایشان با حالتی هراسان و بی بدیل به لرد هشدار میدادند که آن مسیر چیزی جز تله ای از طاغوت برای اهل فطرت نیست ؛

اما همچنان ملک الموت ( ارباب مرگ) درشکه را به جهت مقبره راند .

ناگهان....

زمین به لرزه افتاد و سطحش چون گدازه داغ شد؛ آنگاه در بطن خود عارضه‌ای وخیم را تجربه کرد که با آن تب و لرز سراسر وجودش را فرا گرفت.

به آنی جاده به شمایل کوره راهی در آمد که استخوان‌ بندی اش چون هزارتویی بی پایان بود ، همانا آن جو سحر آمیز ذات طبیعت را واژگون ساخته و مسخ نموده بود .

بی مهابا مسیر کالسکه ی ملک الموت به جهت چپ پیچ خورد و درشکه به معبری از یک دره منحرف شد ، همان لحظه ملک الموت دهان گشود و بانگی سر داد که نوای سوزناکش در گوش های طبیعت سوت می‌کشید .

و در همان هنگام بدونه معطلی افسار قوچ را محکم فشرد و بندش را به سمت سینه خود کشید ،

با این حال همچنان قوچ با سرعت به مسیرش ادامه داد ، بی آنکه حتی پلکی بزند و یا دمی باز دهد.

ملک الموت داس خود را رو به آسمان گرفت و در حرکتی نمادین با آن سلاح شعورمند ، آسمان را خراش داد و ابعادی غریب از کیهان را شکافت.

سپس در یک لحظه مکان و زمان از یکدیگر گسستند ، تمام پدیده ها ماورای هر ذره و محدودیت های مادی شدند

در همان لحظات....

از شکافی که ایجاد شده بود سنگ هایی از خون های خشکیده بر زمین باریده شدند ؛ هر قطره گونه های استخوانی ارباب مرگ را نوازش میکرد درحالیکه از بارش آنان حتی سطوح سخت و سنگی زمین نیز سوراخ میشد.

در ادامه سیاهپوش وردی از علوم مرگ را زیر نیش های تیزش زمزمه کرد ،

و در همان حین......

قوچه سیاه بالدار شد و به سمته شکاف به پرواز در آمد ، همانطور که وزش تند باد ردای سیاه ارباب مرگ را میتکاند و شنلش را به اهتزاز در می آورد.

ملک الموت داس خود را رو به آسمان گرفت و در حرکتی نمادین با آن سلاح شعورمند ، آسمان را خراش داد و ابعادی غریب از کیهان را شکافت.
ملک الموت داس خود را رو به آسمان گرفت و در حرکتی نمادین با آن سلاح شعورمند ، آسمان را خراش داد و ابعادی غریب از کیهان را شکافت.

« صحنه دوم »

با سیر کالسکه از امتداد کائنات و تونل های کوانتمی ، سیاه چاله ای که سرشار از خلأ بود ، لرد و مرکبش را بلعید . پس از آن لحظه ،مسیر تونل بی توقف به درون پایین ترین جایگاه جهنم امتداد یافت ؛ جایگاهی که به « قعر دوزخ » شهرت داشت ؛ جایی که اتمسفر حکم فرمایش عطری تلخ از جزا را بر همگان عرضه میداشت.

لرد سیاه پوش همراه با مرکب خود ، پرواز کنان از میانه دسته ای از دوزخ زادگان که انسان هایی کریه المنظر ، با پیکره ی گاومیش و بال های بلند عقاب بودند ؛ طی مسیر کرد.

بعد از عبور از میان دوزخ زادگان، به مرز بینابین روده گناه و کوه فضلیت رسید ؛ لرد سیاپوش افسار را چرخاند و جهت مرکب به نوک قله تغییر حالت یافت ؛ نیت سیاپوش آن بود تا با رسیدن به مبدا روشنی ، خود به مرتبه ای متعالی که همان ایثار بود ؛ دست یابد.

در لحظات پر هیاهوی اوج عروجش بر فراز آسمان تاریک ؛ بدنه ی چوبی کالسکه محکم به پهنای کوه برخورد کرده و همان لحظه از اوج صعود به عمق سقوط در آمد.

آن ضربه چنان سهمگین و ویران کننده بود که گردن قوچ را به یکباره شکست و نفس اورا بی امان گرفت ؛ از سویی دیگر در هنگام سقوط در اتاقک کالسکه گشوده شد و جمجمه ها همگی در باتلاقی آتشین در زیر کوه شروع به باریدن کردند ، در حالیکه با بانگی شبح وار بر آن اتمسفر ظلمانی ، جنون وار می‌نالیدند .

از مرداب آلوده به شرک موج سنگین خروشید و آنگاه از درونش دیو ماری عظیم و جثه خروج کرد و جمجمه ها را بلعید و قورت داد ؛ آنوقت نعره ای تسخیر کننده سر داد ، چنان که کوه ها را به لرزه انداخت و سنگ‌ریزه ها از کوه بر سر اهل جهنم ریخته شدند و با له کردند یک به یکشان ، آنان را تار و مار کردند.

مار غول آسا با پژواکی کابوس وار که به جای امواج صوتی ، امواجی از وحشت را از خود ساطع میکرد ، شروع به سخن گفتن کرد : " من همان هراس هستم که بر ذهن ها سیطره می یابد ، همانم که پیکره اش هیمنه ی ده ها تایتان به زانو در آورد ؛ من هستم آن جلاد دوزخیان و تیغ تیز مجازات."

لرد مرگ که بر اثر شدت سقوط بر کف صخره ای سرخ‌گون افتاده بود ؛ داس خود را از روی صخره برداشته و به مانند عصا بر آن تکیه زده و بلند شد ؛ دوباره بر روی پاهایش ایستاده و همان سلاحش را قاطع بر کف صخره کوبید .

رو به دیومار خیره شد و گفت : " من هم جان شکارم از درگاه طعمه ای که تو می‌بلعی تنها من ، میارم از شکارگاه "

با شدن این سخن مار غولپیکر متحیر شده بر روی مرداب خزید و کنار رفت . لرد همان‌جا چهار بال به رنگ کلاغی در آورد و از روی صخره پر کشید و صعودی دوباره به سوی کوه فضلیت کرد ؛ هنگامی که رد پر های کلاغی اش روی هوا سوی پایین به آرامی برگ های خزان در تحرک بودند.

ملک الموت با دیو مار روبرو میشود
ملک الموت با دیو مار روبرو میشود

« صحنه سوم »

در همان اثنا ، به اتفاق همانطور که در حال صعود به نوک قله بود محو و ناپدید شد ؛ و از میان دوزخ مفقود گشت.

ارباب مردگان خود را در صحرای محشر یافت ، و به چشم دید صفوفی مبتد و طولانی از مردگانی که برهنه و عریان بودند . آن ها در صف سر جای خود ایستاده و گویا به اعمال گذشته خویش می نگریستند.

ظاهرشان ادغامی منحصر از صیرت و صورت بود ، برخی صورت سگ داشتن و پای خروس با اندامی میمون نما ، برخی دیگر خوک هایی انسان‌گون بودند که کالبد هایشان مملو از کرم و انگل بود ،

از درون صف شخصی سایه وار از لا به لای دیگر اشخاص گذر کرده و آرام آرام نزدیک می‌شد .

تا اینکه خود را به پیش لرد سیاه پوش رساند ، سرش را نزدیک لرد برده و بی هیچ کلامی به او القا کرد فورا آنجا را ترک کنند آنجا محل تجمع اشخاصی‌‌ست که از فطرت انسانی خویش منحرف گشته و از مسخ شدگان شدند ، برود و خود را از معاد رهایی بخشد ، سپس در کنار لرد سیاپوش تجزیه و بخار شد .

صحرای محشر
صحرای محشر

« صحنه چهارم »

در میان جمع هلهله ای شنیده شد که گویا در حال تشویق بودند ،

ملک الموت پرواز کنان از بالای صفوف مسیر را طی کرده و به ابتدای صف رسید ؛ جایی که میدان نبرد بود و در دور آن میدان صف های در هم پیچیده ی مردگان حلقه زده بودند.

ارباب مرگ در بلندی فرود آمد و به تماشای دوئل در میدان نشست ؛‌ مبارزه ای میان دیابلوس ابلیس تباری چهار شاخ با نیزه ای شعله ور و شوالیه ای نورانی با شمشیر درخشانش در گرفته بود ، شمشیری که از جنس ستارگان ازلی بود.

نبرد شوالیه و دیابلوس
نبرد شوالیه و دیابلوس

در بحبوهه ی سترگ‌شان نور از کلاهخود جنگاور بر سایه ی بال های دیابلوس می‌تابید ، در آن حین ضربات نیزه ی آتش افروز دیابلوس بر پیکر شوالیه ، آن جنگجو را مجروح و علیل کرده بود. به‌طوریکه شوالیه از شدت خون ریزی نیمه فلج بر زمین میخزید تا از مهلکه بگریزد.

دیابلوس بی آنکه پلکی بزند و یا آن نیشخند منزجر کننده اش را از گونه هایش پاک کند با گام هایی آهسته شوالیه خیزان را تعقیب میکرد .

جنگاور نورانی همانطور که خونش شن های صحرا را رنگ آمیزی میکرد ؛ خیزان متحرک بود ، تا اینکه از زیر شن گیاهی سیاه رشد کرد و سر از خاک در آورد بذری که از خون جنگجو جوانه زده بود.

دیابلوس تقریبا در‌‌ حال رسیدن بود...

پس جنگاور میوه را از گیاه کند و آن را بلعید ، خار های پوست میوه سیاه رنگ دهان و گلویش را دریدند ، خون از لبانش چکه میکرد و همانجا شروع به بالا آوردن خون کرد و فورا بر زمین خورد.

دیابلوس به پیکر شوالیه رسید و لگدی بر پهلویش زد ، همان لحظه کل پیکر شوالیه به حالت سایه وار در آمد ؛ سایه اش از حالت انسان گون غیب شد و ماهیتش به موجودیتی دیگر دگردیسی یافت ؛ به شکل جانوری بلند قامت در آمد که سه سر داشت سر اول که در جهت راست قرار داشت سر گرگی سفید بود با چشمانی الماسی .

سر دوم در وسط و بینابین دو سر دیگر قرار داشت به شکل سگ های درشت کوهستانی با رنگ خاکستری بود و سیاهی چشم بادامی اش با ظلمت هم خو شده بود.

سر سوم نیز گرگی بود به رنگ سیاه، با چشمانی یاقوت‌گون

پوستش دوباره رشد کرد و خز در آورد ، آنگاه از جایش بصورت چهار پا برخاست و زیر خسوفی بی فروغ رو در روی دیابلوس آن اهریمن بد نهاد قرار گرفت .

موجود با تنفس دود‌‌ زایش خیره به دیابلوس دهانش را باز کرد و غرید ؛ پس از آن سوی شیطان هجوم برد ، دیابلوس نیزه اش را به سمت جانور در حال حمله پرتاب کرد ؛ در لحظه جانور جهشی کرد و با دندان های خنجری اش نیزه را در هوا گرفت و با چرخشی به دور خود از ارتفاع نیزه را به دیابلوس برگرداند.

نیزه به سینه دیابلوس اصابت کرد و قفسه ی سینه اش را شکافت،

استخوان های تیره ی دیابلوس زیر پارگی پوست کدر اش بر همگان نمایان شد .

در لابه لای صفوف رنگ از چهره‌ حضار پرید و دندان هایش را روی هم می‌فشردند آنگونه که از چیزی واهمه داشتند.

جانور سه‌سر خود را بر شیطان انداخت و شروع به زنده‌خواری آن اهریمن نگون بخت کرد. دیابلوس می‌نالید، در حالی که گوشتش تکه‌تکه می‌شد و توسط موجود گزیده می‌گردید؛ گویی هر گزش، گناهی از وجود شیطان می‌زدود.

در کسری از ثانیه تمام ماهیچه های بدن دیابلوس توسط موجود چند سر خورانده شدند ؛ چیزی جز استخوان از شیطان باقی نماند . پس از آن واقعه ابر های تیره کنار رفتند و از لا به لایشان دسته ای از جن زدگان برای خون خواهی سرورشان به طرف زمین ، همانجا که جانور استخوان اربابشان را لای آرواره هایش گرفته بود ؛ هجوم بردند.

از بستر آسمان جن زدگان کمان هایشان را کشیدند و بارانی از تیر را سوی جانور و جمیع مسخ شدگان روانه کردند .

عده ی زیادی به هلاکت رسیدند ؛ با اینکه پیکر جاندار سه سر پر از تیر شده بود همچنان زنده و با هر سه سرش رو به آسمان زوزه می کشید.

جن زدگان بر زمین فرود آمدند و با حیوان چند سر به جدال پرداختند .

جانور نفر به نفر گله را تیکه پاره میکرد همان هنگام که توسط گرز ها و تبر هایشان پیکرش مجروح میشد.

اواسط آشوب پیش آمده ستارگان در آسمان به شمایل فرشتگان بالدار در آمدند و از فراسوی آسمان ها با تبر هایشان بر سر جن زدگان فرود آمدند و نظم را بر سر آن شیاطین می‌کوبیدند ؛

نور هایی که از اندامشان ساطع میشد چون شمعی در اعماق غار بر آستان تاریکی می تابید ؛ جن زدگان با ورود ملائکه از کنار هم متفرق شده و از معرکه گریختند .

ظهور جن زدگان
ظهور جن زدگان

« صحنه پنجم »

قله فضلیت در ‌همان اطراف تجلی کرد تا جهان پذیرای سحر زدایی اش با قربانی منتخب او باشد.

لرد سیاهپوش بی درنگ به مقصد قله به حرکت در آمد که میانه ی راه جانور چند سر روبروی و پرید و خیره شده به او سد راهش شد.

سر میانه اش زبان به سخن گشود :‌ ' این مرتبه مختص گونه انسان هاست اینک راهت را کج کن و مقصد خود را تغییر ده "

سیاهپوش پاسخ داد : اگر هم راست می گفتی بازهم نشانی از انسانیت در تو ندیدم "

حیوان پارس کنان به طرف سیاهپوش با شتاب خیز برداشت و در حرکت تندش گرد و خاکی بپا کرد ، تا آنکه به او نزدیک شد پوزه اش را گشود تا جمجمه ی سیاهپوش را زیر نیش هایش خورد کند ؛

سیاهپوش و درنده خو
سیاهپوش و درنده خو

سیاهپوش کنار کشید ، همزمان داسش را بالا گرفت و وقتی حیوان با پرش از کنارش در حال رد شدن بود سلاحش را بر گردن سگ فرود آورد و سر میانه‌ درنده را قطع کرد .

از سر میانه خون هایی به رنگ انار فوران کردند...

از همانجا دو سر دیگر روییده شدند که ترکیبی از درنده خویانی چون خرس و ببر بودند ، جانور دوبار جستی زد تا حملاتش را ادامه دهد ؛ که به طرز غافلگیر کننده ای در هر گردنش قلاده ای آتشین آویخته شد که به دو کوه متصل شده بود .

ملائکه بال های هاله ای خود باز کردند و ندا داد : " آبیراث ، ای جن زاده و کسی که به کذب خود را ملک الموت خوانده، ما میدانستیم که تو کیستی و برای چه آمدی ؛ تو از میان جنیان آمدی تا از رستگاران باشی ؛ اینک مسیر برای‌ تو گشوده شده پس خود را به مبدا نور قله برسان و کار را تمام کن .

سیاهپوش ردای سیاهش را کنار گذاشت ، بدنش حرارت گرفت ، در حالیکه پرتور های کم سویی از میان اخگر ها ساطع میشد ،

آنوقت سیاهپوش به شکل حقیقی اش درگیسی یافت که در حقیقت شاهزاده ای جن تبار بود .

از میان ملائکه فرشته ای چهار بال گفت : ای آبیراث ، هرگز فراموش نکن اجازه اینکار به تو داده شد چون بر علیه پدرت که از ظالم ترین فرمانروایان شیاطین بود ، برخاستی .

آبیراث خود را به قله رسانده و منبع انعکاس نور را نظاره کرد ، او با تصمیمی قاطع به درون نور رفت ، شدت پرتو جسمش را می‌سوزاند و با سوختن هر ذره اش سیاهی ها کمتر و کمتر میشدند.

تا اینکه تا آخرین ذره وجودش از بین رفت ، نور بر هستی کاملا سیطره یافت و دوباره نظمش را برپا کرد .

پس مدتی ....

با بازتاب نور بر سطوح هستی ، سایه ها دوباره پدیدار گشتند تا روزی دوباره بازگردند....

« پایان »

افسانه
۲۱
۰
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾
« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید