ویرگول
ورودثبت نام
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

به نام استبداد : مــــصائب سپید جامگان

همهه ای برپا بود

در تن یک خاک دریاچه ای خونابه شد

سربازان با شنل های سبز .. در رژه بودند

برابر مردمانی با ردای مشکی

مردم در عزای عمومی

سربازان سبز بی سخن با گارد آماده بر هر هجومی

صفوف عظیم مسلح به سلاح ...

با هدف تیر اندازی

گفتند سیاه پوشان : سربازان در اوج بر انگیختگی...

لاکن ما در هبوط از گرسنگی... یا خاک وطن خوریم یا گلوله های ایشان را ..

انسان را دوبار مرگ نیست..

بگفتند عده ای بر خویش سربازان : میگذریم از کنار بمب های ساعتی ...

درباریان دهان زنند بر زیور...

ما مظهر شیطان گردیم در مغز هم‌وطن...

عده ای از سربازان دیگر گفتند : چه باکی از گزند وقتی تیر داریم و ملک بی گسل...گر بکشند از ما ..میکشیم ما از آنان .

باری دیگر شکافی در جمع سیاهپوشان ... بگفتا : اینک که در مرگیم یورش بریم ...

برخی دیگر بگفتند : بیایید با جامه های سیاهمان رهروان در کل شهر سرپا ایستاده برابر آنان بی ایستیم بی آنکه فرزندان ما و آنان از یتمیمان باشد..

با این وجود آرا بر طغیان گردید...

پس جمیع سیاه پوشان یورش بردند بر سبز جامگان...

همهمه ای برپا بود

در تن یک خاک دریاچه ای خونابه شد

در میان جنگ و جدال با چوب و تیر

سرخ جامه ای شنل مشکلی به تن کرد ...

سرخ جامه ای دیگر ردای سبز به تن کرد ..

پس در صفوف آنان نفوذ کرده و از صفوف مقابل با خنجر از کشت بکشتند و بکشتند..

با مرگ سبز پوشی سربازان گفتند : بنگرید که چیزی جز طغیان گز در میانمان نیست

و با قتل سیه جامه ای مردمان بگفتند : وای براین استبداد که کشت جوانانمان...

پس عصیان شعله گرفت و در شامگاه مصائب ....

چیزی جز جسد عیان نبود ..

بویی جز خون نیامد ...

بامداد در طلوع روشنی...

بدیدند مردمان..

که پدر سیه پوش بکشت پسر سبز پوش خویش را ...

سرباز بدید به قتل رسانید برادر سیاه جامه اش را ...

سکوت آنجا را فرا گرفت...

اما همچنان هر دو جمع .. غرق خصم..

نگریستم بر دیگری حتی پسای آتش بس...

قدم زنان بر بر پیکر رفتگان نگریستم..

حتی نداستم مرثیه ام را بر کدام پرچم بخوانم ...

سربازان ؟

با اینکه می‌دانستم عده ای از ایشان نبودند جز خشن و نفاق ورزان که مهر کین بر جمیع آحاد خویش با اعمالشان زدند ...پس اینان بودند که آتش را برانگیختند..

و بر اذهان گفتند : گر آبی را بنوشید که شور است... پس تمامی آب های جهان شور است..

و هم خود را به هلاکت رسانیده هرچند حقشان جز این نبود ...

و هم سربازانی که گلوله ای شلیک نکردند و «به نام استبداد» از مقتولین گشتند ..

و یا سیه جامگان..

که اشخاصی از آنان جای عَلم ... شمشیر را بر افراشتند... شاید بر این می اندیشند راهی جز این نیست ...

هرچند از میانشان خصم ورزانی نهان بود ...

که شعله های آتش سبزپوشان تیره ماب را شعله ور تر گرداند..

بدین رو، خلف ظواهر آنان نیز معصوم نبودند ...

البته که اراده به خشونت بانی ذاتشان شد...

همانند گلوله هایی که شلیک شد...

« جز عده دیگر از سیه پوشان که مسالمت را بر کشتاری بی حاصل ارجحیت دادند»

این هم گناهی بر گلوله هایی که شلیک گشت..

و هم گناهی بر تیغه هایی که تیز گردید..

و آن مشکی پوشان که گفتند : نجاست را با خون نمیشویند...

دریغا که سخنی از آنان شنیده نشد ...

و اما سرخ پوشان ... که اجسادی از آنان نیافتم..

ندانستم چه بپوشم ...

اندیشیدم راه سربازان صلح جو و مردمانی که جای تیغ عَلَم بر افراشتند یکی‌ست... هرچند جامه هایشان به غلط به تن کردند.. بایستی شنلی سپید را بر پیکر خود می آراییدند...

آنگاه به یاد آنان و حقیقتشان ...

جامه سپید به تن کردم...

بدین سان جز من ... دیگر سپید جامه ای نبود ...

سربازان سبز مرا راندند و مرا تهدید به تیر باران کردند...

مردمان سیاهپوش نیز را بر تابیده و هشدار سنگسار بر من دادند...

بگفتند : بی طرفان از بی شرف ها هستند..

بگفتم : چه فضلی بر اندیشه شماست... درحالیکه من ... سربازان خودتان ... مردمان خودتان را که نجوای خلف کین ورزی های بی حاصل را سر دادیم به قدر وُ حساب نیاورده ، و بی طرف پنداشتید..

مگر این خودش یک سو از وقایع نبود و نیست؟

آیا از اجسادی که آنان را بنام خود مهر زدید کسی با من در یک جبهه نبود؟

چه از سبز جامگان و چه از سیه پوشان؟

ما جناحی پنهان در میان آتش دودیم...ما نه بی طرف و یا در انحصار قطب شما... لاکن سوی سومیم

ندیدن دلیل بر نبودن نیست چراکه در تیرگی هیچ موجودیتی عیان نیست..

ای سربازان ... گلوله زدید بر مردمان؟

گفتند : تیر هایمان طغیانگران را در بر گفت ...

گفتم : مردمان طغیان کردید بر سربازان ؟

گفتند : گلوله هایشان جان را از ما گرفت ...

نگریستم بر ردا های سرخ بر زمین...

اندیشیدم تنها این علیت کافی نیست ..

چراکه بوی خون می کشاند خوناشام را با دندان نیش...

نگاهم کودکی گرسنه را در بر گرفت...

باز سربازان را نگریستم..

سربازی کودک را بلند کرد ...

کودک رو به سرباز لفظ پدر بر زبان زد ..

مردمان را نگریستم..

مادری بالای سر پسر سربازش ضجه زد ..

چه مه ی غلیظی بود...

آری ، براستی چنین است مصائب ما «سپید جامگان».

با آنکه آن دو حذب، هر یک از خون هارا به انحصار خویشتن در آورده ... و با آن تشنگی کین خواهی شان را سیراب می نمودند ...

با افسوس از میان همگیشان دور گشته ...

گفتم : بی تردید تمام باران خون از ابر درباریان است..

تردید گفت : آیا تمام آب های عالم شور است؟

«. پایان »

۷
۲
﴿ هُــرمــزان ﴾
﴿ هُــرمــزان ﴾
« اشکان دهقانی | نویسنده / شاعر »
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید