ویرگول
ورودثبت نام
《نویسنده درون》
《نویسنده درون》نویسنده درون هستم نوشته هایم از درونم نشات میگیره از احساسات باورم از حال خوب و بدم
《نویسنده درون》
《نویسنده درون》
خواندن ۴ دقیقه·۴ ماه پیش

یکی مثل خودم

یکی مثل خودم پیدا کردم

دوستش دارند ولی فکر میکنه کسی دوستش نداره کسی نمیخوادتش کسی نمی‌فهمنداو را

یکی که با هزار جون کندن، پول برای کلاس های مشاورش جور می‌کنند با این قیمت های سرسام آور باز میگه عقاید قدیمی دارند

یکی وقتی میخواد بمیره دل همه خانواده خون میکنه دنیای خانواده سیاه میکنه با هزارو یک مردن زنده شدن راهی بیمارستان اش میکنن

یکی که همه دوسش دارن ولی مدل خودشون با داد دعوا کتک سرزنش

یکی این خودم پیدا کردم که تو خونه ای بزرگ شد که مادر از دست پدر کاراش به عشق نرسیده، طغیان میکنه اما سر بچه هاش نگرانه ولی نگرانی های که بلد نیست درست بگه

یکی مثل خودم که از خونه فراری بود

چقدر شباهت زیاده کدوم بگم

از اسیب ها بگم که با فکر دوست نداشته شدن نمیشد اون خونه درس خواند برای حس رهای به رمان فیلم روی آوردن برای کمی ارامش نوشتن روی همه جا و اخرش فکر خودکشی

فرار ازخانه هرتابستان خونه خاله یا مامان بزرگ رفتن برای قدری ارامش

از گریه های شبانه بی صدا وقتی صدای گریه مادر بلند تر بود

ازکفتن سر مادر به دیوار

از نیش زبان ها برای دفاع از خودم

یا از لرزش دستم که اون زودتر از من به حرف امد

از خط بدم که اشفتگی درونیم بود

راجب کدوم آسیب صحبت کنم؟

ولی همه اینا خطم شد به این موضوع که اونا دوستم داشتن همین

برای هم صحبتی چت های ناشناس خوب بود ولی تا وقتی مامانت چکت نمیکرد بعد سرزنش نمیشدی" این میشناسی از کجا میدونی خانم هست" و تو ،توی دلت میگفتی عقاید قدیمی و نظرهای پوسیده خودت را بالاتر و روشن فکر تر میدیدی

باکسی حرف میزدی تا می‌فهمید چند سالت هست اولین حرفش این بود بیشتر از سنت میفهمی ولی خوب چرا؟

چراش روشنه نه؟

حالا من ازاد شدم از اون هیاهو، از اون محلی که باید ارامش من می‌بود ولی نبود من دختر بودم تونستم کنار بیام ولی حالا برادرزاده ام زندانی شد

من روی اوردم به هم صحبت اون روی اورد به سیکار به چه زبونی بگم که اون فقط کلاس چهارم هست

اون یاد گرفت سوء استفاده کردن از مادر پدرش را

خانه ای که همش دعوا کتک کاری هست خونه ای که زن بجای ارامش دادن ترک میکنه میره خونه مادرش

بچه ای که حتی خونه مادربزرگ هم ارامش نداره چیزی که من اونجا داشتم خونه مادربزرگم محل آرامشم بود در سه ماه تابستان ولی برای اون که میشه خونه مجردی های من اونجا محل ارامش نیست من از اونجا فراری بودم اون به اونجا روی اورد و نتیجه بدتر شد بچه مگه چند سالته که انقدر حرفه ای دزدی میکنی

بچه مگه چندسالته که دورغ هایت انقدر زیبا به دل میشنه چه خوب دورغ میگی که با حقیقت مو نمیزنه

مگه چند سال داری که همه دخانیات را میشناسی

چرا تمام عرق و شراب را بلدی و همه مزه هارو میدونی من حتی نمی‌دانم چه رنگی هستن

مگه چند ساله هستی راجب روابط روی تخت هم خبر داری،

نکند کاری کردی پس چرا انقدر اگاهی؟

بچه مگه چند سالته که از صبح تاساعت یک بامداد بیرون خونه‌ ای تو کوچه خیابون مگه خونه نداری ؟

اره درسته نداری خونه ای که بجای عشق ارامش چیزهای دیگه موج میزنه

تو ارامش میخوای اونا شدن راه خلاصی از دغدغه‌های تو و رسیدن به ارمشت

من دورم خیلی دور ۱۲کیلومتر دورم ولی اشتیاقت را می‌بینم وقتی منو میبینی دارم میبینم برای آغوشم لحظه شماری میکنی خواسته هایت رامیشنوم" عمه امشب پیشت بخوابم"ببخش مرا که هیچ وقت برایت وقت نداشتم ببخش مرا که نمی‌توانم برایت کاری کنم کاش تورو پیش خودم در خانه خودم نگهت میداشتم کاش میشد قدیمی برایت بردارم

ولی حالا یکی مثل خودم پیدا کردم نه برادرزاده ام را نه یک دختر هم نام خودم مثل خودم آسیب دیده مثل خودم اشک دم مشک ولی برای خالی نکردنش مقاومت کردن

یکی مثل خودم از خونه گریزان

یکی مثل خودم به فکر خودکشی

یکی مثل خودم که پتو را سپر میبینه برای تن خسته اش

یکی مثل خودم که با خودش صحبت میکنه که ارم بشه

ولی فرق داریم

فرق ان جسور بودنش است

فرق من نجات پیدا کردنم هست

من دور شدم تا به ارامش برسم ۱۲ کیلومتر

ولی او هنوز آنجا زندانی هست

میخوام کمکم اش باشم

ولی...

او هم مثل برادرزاده ام

چرا نمی‌توانم مرحم باشم درمان باشم آغوش باشم گوش برای نجوا های تنهایشان باشم؟

شما مثل من هستین همون قدر تنها همون قدر بی پناه همون قدر دنبال ارامش

کاش تسکین درد هایتان بودم

میخوام بهتون بگم "می‌دانم که اوضاع سخت است و تو احساس تنهایی می‌کنی. من کنارت هستم."

من هستم همین جا کنارت پشت پناهت تا جای که تو بخوای همراه هم قدم هستم🙃

احساس تنهایی
۱۲
۱
《نویسنده درون》
《نویسنده درون》
نویسنده درون هستم نوشته هایم از درونم نشات میگیره از احساسات باورم از حال خوب و بدم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید