ویرگول
ورودثبت نام
ی نوا
ی نوامن یک دندا جوان هستم که قصد دارم داستا های کوتاه خودم را که ترکیبی تخیل و فض سازی ذهنی را با شما به اش بذارم امی از خواندن و گوش اون لذت ببرید
ی نوا
ی نوا
خواندن ۱۸ دقیقه·۴ ماه پیش

قهوه ای که یک قرن داغ مانده بود


چند روزی بیشتر تا کریسمس باقی نمانده بود قرار بود تمام خانه چوبی پدری توسط من، جویی و لوسی تزئین شود. به یاد مادرم که عاشق بابانوئل بود و به یاد پدرم که هر سال شب کریسمس سرود کریسمس چارلز دیکنز را برایمان می‌خواند و ما را سوار سورتمه ی کهنه دست سازش می‌کرد و ادای بابانوئل برایمان درمی‌آورد. حالا بعد از گذشت 8 سال از فوت پدر و مادر، من برای کار در یک شرکت برنامه نویسی بازی های کامپیوتری راهی لندن شده بودم و جویی در نیویورک در یک شرکت خودروسازی کار میکرد، و لوسی هم برای کار در یک مزرعه پرورش آبزیان و دام ها راهی حومه پاریس شده بود. اما این قول را به یکدیگر داده بودیم که هر سال کریسمس به خانه قدیمی پدری باز گردیم و شب سال نو را با هم در آن خانه جشن بگیریم. برف به شدت باریدن گرفته بود و صدای بوران و باد درب و پنجره های کلبه را می لرزاند. خانه را جارو و گردگیری کردیم. جوئی برف ها را از جلوی درب پاک می‌کرد و آبنمای کوچک قدیمی که حال با چند قطره آب یخ زده در جلوی کلبه مانده بود را با سنگ های رنگی تزئین کردیم. فانوس ایفل دوباره روشن شده بود و صدای زنگ سورتمه بابانوئل شهر پاریس را پر کرده بود. چراغ های رنگی با نورهای سبز و قرمز و زرد را در اطراف خانه روشن کردیم. درخت کاج پیر که پر از برف شده بود را تزئین کردیم. لوسی گرامافون قدیمی بالای شیروانی را تمیز می‌کرد و سعی می‌کرد آهنگ کریسمس را از آن پخش کند. من کیک تمشکی درست کردم که مادرم همیشه خیلی دوست داشت. قهوه داغ، بوقلمون سرخ شده و سوپ هم حاضر بود. برف روی فانوس ایفل نشسته بود. اتوبوسی که با آن از لندن آمده بودم پیرمرد مهربانی بود که تصمیم گرفته بود کریسمس را در کافه های پاریس جشن بگیرد. سرگرم ورق زدن آلبوم خانوادگی بودم که جویی آمد و با خنده گفت از کی تا حالا اینقدر در باریستا حرفه ای شدی؟ بوی قهوه ات سراسر پاریس را پر کرده است لندنی کوچک من. خنده ای با تعجب کردم و گفتم قهوه من!! همان همیشگی ست. اما بوی قهوه ای که جوئی استشمام کرده بود قهوه من نبود. از شدت برف بیرون نیامدم. به گوشی خودم نگاه کردم و کمی در فضای مجازی چرخیدم و عکس های قبل کریسمس را دیدم. تقریبا شب شده بود و داستان سرود کریسمس به اتمام رسیده بود. اما بابانوئل نیامد انگار هنوز مثل زمان کودکی عادت داشتم صدای سورتمه ی پدرم را بشنوم که جینگل برز را می‌خواند و می‌آمد. بعد از خوردن بوقلمون و تقسیم هدایا جوئی آماده شد تا به تالار شانلیزه برود که هر سال جشن کریسمس آنجا برپا میشد. لوسی لباس رقص خود را پوشید اما من هنوز آماده نشده بودم دنبال کت و دامن سبز یشمی م میگشتم که مادر عاشق آن بود. و بعد از مرگش آنرا به من بخشیده بود. جوئی و لوسی غرغر کنان گفتم ای بابا تو خیلی طول میدی ما میریم تو خودت بیا ماشین هست، قبول کردم و آنها رفتند و من همچنان دنبال گیره سرم و جوراب های پشمی خود میگشتم. به خود آمدم و دیدم ساعت 9 شده. بالاخره با آنچه به دستم نصف و نیمه رسید آماده شدم درب کلبه را بستم و بیرون آمدم. داشتم دنبال سوئیچ ماشین میگشتم و دستم از سرما از حس رفته بود ناگهان بوی قهوه ای شدید فضا را پر کرد انگار هزاران لیوان قهوه داغ روبرویم بودند به دنبال منشأ بو گشتم اما کافه ای به چشم نمی‌خورد. بوی قهوه آنچنان زیاد بود که ناخداگاه به دنبال آن به راه افتادم و جشن را از یاد بردم. هر چه جلوتر میرفتم بو بیشتر و بیشتر می‌شد اما هنوز کافه ای نبود.(صدای برف) تا بالاخره در آن سوی برج ایفل نزدیک جاده ی کنار شهر از کلبه ای دودی برخاسته بود. با خود فکر کردم خدای من آنجا که کافه متروکه ی قدیمی ست که بخاطر اعتقاد پاریسی ها به وجود جن و موجودات فضایی قرن هاست که خالی و بی سکنه ست. یعنی گدائی به آنجا پناه برده بود؟ بعد خنده ام گرفت آخر گدا میتونه یه همچین قهوه ای درست کنه. اما حسی به من می‌گفت باید آنجا بروم از قدیمی ها شنیده بودم که روزگاری دور زن جوان و زیبایی آن کافه را اداره میکرده اما سرنوشت آن چه شده کسی خبر نداشت

در آن سرما و شنیدن سرود کریسمس که در کلیسا توسط مردم خوانده می‌شد

(سرود کریسمس) حس کردم کسی حواسش به من نخواهد بود پشت سر هم لوسی زنگ و پیغام میداد که چرا نمیرسم. نوشتم میام شما خوش باشین. و براه افتادم نفسم به شماره افتاده بود خودم هم نمی‌دانم چرا استرس داشتم. اما دوست داشتم بدانم چه کسی در آن کافه متروکه شب کریسمس در حال قهوه درست کردنست. به نزدیک کافه رسیدم. اما هیچ کس آنجا نبود داخل کافه شدم. در و دیوارهای کافه را تار عنکبوت گرفته بود. خیلی عجیب بود حتی لیوان های قهوه هم شسته نشده بود. اما همه چیز به طرز عجیبی آنجا خودنمایی می‌کرد و عجیب بوی قهوه تازه داغ داغ در فضا پیچیده بود. جلوتر رفتم تا لیوان قهوه روی کابینت را بردارم اما از ترس و تعجب خشکم زد و فریاد کنان قهوه از دستم به زمین ریخت. لیوان داغ داغ بود. خدای من قهوه تازه درست شده بود اطراف را نگاه کردم هیچ کس آنجا نبود حتی صدایی شنیده نمیشد. پس چه کسی آن قهوه را درست کرده بود. ناگهان در همین فکر بودم که زنگوله بالای در قدیمی کافه صدایی کرد و در باز شد.(زنگوله) با ترس به پشت سرم نگاه کردم نمی‌دانستم دزد است، گداست، یا صاحب این کافه کهنه و متروکه اما وقتی به پشت سر نگاه کردم مرد جوان خوش قیافه ای با لباس خلبانی و ظاهر پربرف مقابلم ایستاده بود و بالبخند گفت شب بخیر مادمازل سال نو مبارک. ببخشید ترسوندمتون میشه یه فنجون قهوه به من بدین لطفا؟! من کاملا گیج شده بودم. لباس او کهنه نبود اما مطمئن بودم که الان خلبان های نظامی یا مسافربری اینجوری لباس نمیپوشن. با تعجب وراندازش کردم. گفت ببخشید که برای سال نو لباس مناسب پوشیدم آخه مستقیم از جبهه اومدم. جبهههه؟ کدوم جبهه ؟ لبخند مهربانانه ای زد و گفت جنگ دیگه مادمازل. البته حق با شماست کل جنگ احمقانه ست. خدای من چه جنگی؟ او که بود و از چه حرف می‌زد؟ چه اتفاقی در این کافه افتاده بود. به خودم نگاه کردم روپوش سفیدی به تنم بود، کت و دامن سبز نیمه بافت و یک کلاه سفید کج. خدایا من یک پیشخدمت کافه بودم. خلبان دوباره با لحنی آهسته گفت ممکنه یه قهوه به من بدین مادمازل. گفتم بله بله البته. چند لحظه منتظر بمونین لطفا و بخودم اومدم و شروع کردم به درست کردن قهوه. آخه چطور ممکن بود. از مرد پرسیدم میتونم اسمتونو بدونم اون گفت بله حتما، ادوارد و شما مادمازل :لوییزا. ،چه جالب او هم اسم پدرم بود و مثل او خلبان بود اما بازو بندش نظرم را جلب کرد. سرگرد خلبان ادوارد پنه ،1917. اوه خدای من آن مرد مال یک قرن پیش بود. اما چرا هم نام پدرم بود. پرسیدم ببخشید آقا میدونم زیاد سوال پرسیدم اما شما از کجا دارین میاین ؟ خندید و گفت از آلمان از جبهه جنگ مادمازل. اوه خدایا جنگ جهانی اول بود اما چگونه زمان یک قرن به عقب برگشته بود من فقط رد آن دود و بوی قهوه را دنبال کرده بودم. مرد گفت چرا اینقدر هراسان هستی لوییزا. اما نه، نام مادر من لوییزا نبود و در ضمن او یه پرستار بود خودش برایم تعریف کرده بود. یعنی مادرم زمانی در این کافه کار می‌کرده. دوان دوان و هراسان از کافه بیرون آمدم پیش بند را به کناری انداختم و آن کافه مرموز متروک را ترک کردم.بی آنکه بدانم آن خلبان چه واکنشی نشان خواهد داد. به خود که آمدم در خانه بودم به دنبال آلبوم قدیمی میگشتم اما همه عکس هایی از پدر و مادرم بود که مادرم لباس پرستاری پوشیده بود و در بیمارستان بود یا در جشن عروسی خودش، دوستش که به تازگی از دنیا رفته بود. اما صبر کن آخر آلبوم جیب کوچکی داشت. که توسط چسب کوچکی چسبانده شده بود طوریکه جيب بسته بماند چسب زرد رنگ شده بود به زحمت چسب را باز کردم. یک عکس سیاه و سفید و یک کاغذ کهنه زرد شده داخلش بود. عکس را نگاه کردم عکس زن جوان پیشخدمت بود که پشت بار به مردجوان خلبانی لبخند میزد کاغذ را باز کردم نامه تا شده ای بود و فقط چند جمله نوشته شده بود :

لوییزای عزیزم

یادت نرود اگر جنگ مرا از تو گرفت لیوان شماره 23 را پر از قهوه روی پیشخوان بذار مبادا قهوه اش را خالی کنی وگرنه هرگز دیگر تورا نمیبینم

میدانی که بی تو میمیرم یار دیرینه ی من 😍

نفسم به شماره افتاده بود و اشکهایم جاری شده بود پس مادرم در آن کافه کار می‌کرده، پس برای همین هیچ وقت کافه را نفروختند. پس بخاطر پدرم بوده که پرستار شده که در جبهه کنار او باشد. اما آن مرد خیلی خوشتیپ بود از طرفی سن و سالش با پدرم همخوانی نداشت. نام مادرم چی؟ خدای من پدر من چقدر عاشق مادرم بوده. اما آن کافه اسرار آمیز بوده. آه خدای من ناگهان فریادی کشیدم اما لیوان قهوه از دست من افتاد یعنی دیگر آن دو همدیگر را نمی‌بینند!!😮😯 خدای من چیکار کردم با عجله به سمت کافه برگشتم لوسی هزار بار تماس گرفته بود. ساعت از نیمه گذشته بود. به کافه رسیدم برف به شدت در حال باریدن بود و بخار دهانم روی هوا دیده می‌شد. (صدای نفس نفس زدن تو برف) برگشتم آن خلبان نبود یعنی برای همیشه رفته بود. نگاه کردم قهوه ای که از دستم ریخته بود شماره23 بود یعنی پدرم دیگر نمی‌توانست مادرم را ببیند. ناگهان دوباره بوی قهوه مطبوعی بلند شد. رد بوی را گرفتم یک لیوان قهوه با بخار فراوان روی پیشخوان آشپزخانه بود اما شماره آن 16 بود. خدای من گیج شده بودم به اطراف نگاه کردم دستگاه قهوه ساز تکانی خورد دوباره یک لیوان با شماره 23خارج شد اما قهوه آن سرد بود. اما اینکه سرد بود. دوباره صدای زنگ در بلند شد. و زنی مسن وارد کافه شد. ببخشید یه قهوه لطفا. گفتم چی؟ آخر اگر قهوه داغ را می‌خورد آن خلبان دیگر نمی آمد. اما پیرزن متعجب از این هراس مرا نگاه می‌کرد. قهوه را برایش سرو کردم او قهوه خورد و رفت. صدای سرود کلیسا قطع شده بود. آن شب دوباره خلبان نیامد و من ناامید از اشتباهم راه خانه را در پیش گرفتم. لوسی و جوئی بازگشته بودن با عصبانیت دلیل نیامدن مرا جویا شدند و گفتم که دچار حالت تهوع شدیدی شده بودم. تمام آن شب را تا صبح گریستم من باعث شده بودم قرار 100 ساله آنها خراب شود. آخر چرا رد بو را گرفتم. کاش همراه لوسی و جوئی به جشن خیابان شانلیزه میرفتم. روز بعد دوست جوئی جشنی را در منزلش ترتیب داده بود و بعد اسکیت و پاتیناژ و..... اما من دل درد را بهانه کردم و در خانه ماندم. لوسی و جوئی پرخاش کنان گفتند تو حالت خوبه؟ اگر قرار بود تمام روز رو توی خونه بمونی پس چرا از لندن اومدی پاریس ؟ نتوانستم چیزی بگویم. آنها با عصبانیت در را پشت سر خود بستند و من تنها ماندم. در این فکر که چرا پدرم نیامد. آن لیوان قهوه داغ شماره 16 بود نه 23. پس چرا در نامه نوشته بود که حتما لیوان 23 داغ باشد. قضیه از چه قرار بود. دنبال نامه ها و عکسهای بیشتری جستجو کردم. به طبقه زیر شیروانی رفتم. گرامافون قدیمی پدرم را دیدم لوسی عاشق موسیقی بود و زیاد در آن کنکاشت می‌کرد دور و بر اتاق را نگاه کردم از پنجره شیروانی میشد چراغ های رنگی و بابانوئل را ببینی که شاد و رقص کنان در کوچه های پاریس پرسه میزد. ناگهان در این فکر چشمم به نامه پاره شده ای افتاد که زیر گرامافون سنگین طلایی پدر پنهان شده بود. به سختی و آرام طوریکه پاره نشود نامه را بیرون آوردم. نوشته بود لوییزای عزیزم : قلبم از هیجان ایستاد نامه دیگری برای مادرم بود. دوباره با دقت اقدام به خواندن کردم. لوییزای عزیزم هوا به شدت سرد است و انگار این جنگ و کشتار لعنتی تمامی ندارد. می‌دانم که این روزهای آخر بارداری چقدر برایت دردناک است اما نمی‌دانم چگونه بگویم شاید این کریسمس به خانه نیایم. شاید موقع وضع حمل کنار تو نباشم اما بدان هر زمان که آن دستگاه قهوه ساز جادویی لیوان 23 را داغ داغ پر از قهوه کند من کنار تو خواهم بود. دوستدار تو ادوارد. پاییز1917. پایین آن ضمیمه کوچکی نوشته بود، نامش را بخاطر عشق جاودانه ی مان ادوارد بگذار. ناگهان خشکم زد، ادوارد!! اما نام هیچ کدام از ما ادوارد نبود. من فقط یک برادر داشتم که نام آن جوئی بود. ادوارد نام پدرم بود. پس یعنی این خلبان پدربزرگ من بود ؟ یا داستان دیگری در بین بود. گیج شده بودم. قهوه ی داغی درست کردم و براه افتادم نمیخواستم لحظه ای درنگ کنم باید به سمت آن کافه قدیمی میرفتم. با لیوان قهوه به دست به سمت آنجا راه افتادم. به محض رسیدن به آنجا و باز کردن درب قدیمی حس کردم کسی در کافه بود سریعا پشت پیشخوان مخفی شد. ترسیدم. فریاد زدم. هی تو کی هستی اینجا چی میخوای؟ دزدی یا گدا؟ صدایی پاسخ نداد فقط سرفه ی بلندی شنیده شد. جلوتر رفتم. پیرزن چروکیده و خمیده قامتی از پشت پیشخوان بلند شد. خدای من او خیلی پیر بود. آهسته پرسیدم که هستی مادر؟ اسمت چیه ؟ او لباس مندرس بر تن نداشت برعکس کت و دامن سبز نیمه پشمی به تن داشت که معلوم بود گران است. با مکث پاسخ داد : لوییزا. گفتم چی؟ گفت لوییزا مک پنه تو که هستی ؟ خدای من او همان لوییزا نامه های ادوارد بود. گفتم لوییزا مک پنه. هر دو مدتی بهم خیره شدیم. گفت تو دختر ادواردی ؟ پاسخ دادم بله مادام و شما باید مادربزرگ من باشین. اوه بله. سالهاست بعد از مرگ پدرت قضیه زنده ماندنم را از دیگران مخفی کردم. گفتم چرا؟ چون اکنون نزدیک 127 سالمه و این همه رو متعجب میکنه. پرسیدم چطور ممکنه. گفت رازش قهوه داغ شماره 23. همونکه تو آن شب از دستت افتاد و چرخه رو بهم زدی عزیزم. گفتم کدام چرخه؟ گفت بیا بریم خانه اینجا جای صحبت نیست برات همه چیز و تعریف میکنم. تو راه از او پرسیدم آیا شما بودین که دیشب برای صرف قهوه اومدین کافه ؟ آره عزیزم وگرنه اونجا سالهاست که دیگه کافه نیست و همه مثل خانه ارواح میشناسنش. دیدم قهوه23 از دستت افتاد روی زمین گفتم اگر زودتر بیام و اون قهوه داغ16 رو بخورم شاید دوباره دستگاه یک قهوه داغ 23 بهم بده تا... مکثی کرد و چشمهایش پر از اشک شد تا دوباره بتونم ادوارد رو ببینم. گفتم یعنی تا قهوه داغ دیگه ای تو کافه باشه دستگاه قهوه داغ شماره 23 رو بیرون نمیده؟ خندید و گفت ادوارد همیشه میگفت هوش در خانواده ی ما ارثی ست راست می‌گفت. بله دخترم همینطوره این راز این کافه 100 سالست. و فقط عطر قهوه شماره 23 که تمام فضای پاریس رو پر میکنه تا من متوجه بشم که ادوارد من داره میاد. و دست من را محکم تر فشار داد و ما به خانه ی پیرزن رفتیم. نزدیک به یک کیلومتر را پیاده روی کردیم خدایا تو اصلا خسته نمیشد. کم کم ترس به جانم افتاد که نکنه اون مادربزرگ لوییزا نباشه. تا بالا به یک ساختمان نیمه قدیمی آبی با برجک های کوچک سفید رسیدیم. درست مثل خانه عروسک ها بود. از پلکان بالا رفتیم و به خانه وارد شدیم قدیمی با اسباب های شیک و یک گرامافون زیبا و کلی عکس از مادربزرگ و پدربزرگ ادوارد. خدایا من آن مرد جوان خلبان را از نزدیک دیده بودم. پرسیدم چرا قهوه‌ی داغ از دستم ریخت اما او آمد. خندید و گفت ریختنش مهم نیست حتی خوردنش هم. مهم این است که دستگاه لیوان 23 را از قهوه داغ پر کند.گغتم همیشه در یک صحنه همدیگر را می‌بینید گفت نه اما سعی می کنم همیشه یشمی بپوشم او عاشق این رنگ بود. 🤗 با هم گپ زدیم و او از خاطرات گفت. گفتم اگر دستگاه هیچ وقت لیوان 23 را از قهوه پر نکند چه؟ خندید و گفت آنگاه برای همیشه به او خواهم پیوست. او خسته و ناتوان بود اما ذهن من را کلی سوال اشغال کرده بود. پرسیدم چرا فقط 16 و 23؟

مکثی کرد و گفت : چون وقتی عاشقم شد و روزی که این را به زبان آورد تازه 16 ساله شده بودم. و روزی که دیگر برنگشت تازه 23 ساله شده بود. و با چشمان اشکبار روی صندلی کنار آتش به خواب رفت. 😔

صبح آهسته از کنارش بلند شدم و به سوی خانه آمدم. سومین روز بود که در پاریس بودم کم کم حالم بهتر شده بود و به دیدن دوستانم رفتم و حال و هوای کریسمسی به خود گرفتم اما یاد پیرزن و ادوارد مرا رها نمی‌کرد. شب باید دوباره به کافه برمیگشتم لیوان 23 را نیاز داشتم شاید اگر نمی‌رفتم این چرخه بهم نمی‌ریخت. وقتی وارد کافه شدم. لیوان 23 داشت بخار می‌کرد خوشحال بیرون رفتم تا پیرزن را پیدا کنم اما هیچ کس درب را باز نکرد. به انتظار ایستادم اما فایده ای نداشت. و به کافه بازگشتم او حتما بوی قهوه را می‌فهمید و می‌آمد. در کافه مشغول تمیز کاری بودم که زنگوله در صدایی کرد با لبخند برگشتم ادوارد بود. این بار با ژاکت پشمی زرشکی و شلوار جین مشکی و نیم بوت مشکی براق. سلام کرد و با لبخند گفت لوییزا برات یه سورپرایز دارم. گفتم چی هست؟ از جیبش حلقه برلیان زیبایی درآورد و روی زمین های کهنه و خاک گرفته کافه به زمین افتاد. با من ازدواج میکنی؟ مادمازل لوییزا بل آدامز ؟به تته و پته افتادم و من من کنان گفتم بله بله البته ادوارد متشکرم. قلبم به شماره افتاده بود او پدربزرگ من بود و داشت از من خواستگاری می‌کرد. اما چرا لوییزا آنجا نبود چرا من وارد این بازی میشدم. چرا خودش نمی‌آمد. شب خسته و گیج از اتفاقات به خانه برگشتم. یک چیز فکر مرا مشغول کرده بود مگر نه اینکه شرط آنها این بود که او به کافه بیاید پس چرا من که میرفتم ادوارد می آمد. پس آن قهوه فقط ادوارد را به حال نمی آورد مرا نیز به گذشته می‌برد. یعنی آن لوییزا پیر هم جوان می شد در آن کافه؟ صبح با سر وصدای زیادی از خواب بیدار شدم. آتش بلند شین آتش!! دود همه جا را گرفته. از خواب بیدار شدم لوسی و جوئی بعد از اتمام جشن امروز صبح زود به شهرهایشان بازگشته بودن تا باقی تعطیلات را با دوستان خود بگذرانند. اما من تصمیم به ماندن گرفته بودم. تصمیم گرفته بودم صبح را با یک فنجان هات چاکلت داغ و پن کیک تمشک آغاز کنم. اما آن سر و صداها مرا هراسان کرده بود بالاخره کت پوستی به تن کردم و به راه افتادم. بله درست بود آتش سوزی در دور دست اتفاق بود و شعله ها زبانه می‌کشیدند. اما صبر کن. خدای من کافه ی قدیمی داشت میسوخت. شتابان خودم را به آنجا رساندم کافه در آتش میسوخت و آتش نشان ها جنازه ای را از شعله ها بیرون آورده بودن. اوه نه خدای من آن جنازه لوییزا بود اما چرا؟ به اطراف خیره شدم اثری از کسی نبود فقط یک لحظه گمان کردم که پیرمردی از پشت دیوار برج ایفل مرا تماشا می‌کند. و وقتی فهمید متوجه او شدم ناپدید شد. دنبالش دویدم اما او با ظاهر پیرش به سرعت حرکت می‌کرد. بالاخره او را سر چهارراه به سمت کلیسای نتردام به دام انداختم. به نفس نفس افتاده بود. گفتم صبر کن غریبه. کی هستی؟ چرا فرار میکنی؟ او برگشت و چهره اش را از شال بیرون انداخت. خدای من!! باورم نمیشد او ادوارد بود. گفتم پدربزرگ خودتی؟ لبخند تلخی زد و گفت بله لوییزا. گفتم پس در جنگ کشته نشدی. نه اما سالها دور از پاریس بودم و حافظه ی خودم را از دست داده بودم. تا اینکه سال پیش مردی در آلمان که خبرنگار بود و روی حوادث جنگ جهانی کار می‌کرد مرا پیدا کرد و پس از گفتگو و بررسی تاریخ و گذشته من هویت مرا بازیابی کرد. او مرا پیش یک پیرزن پیشگو برد و او را کافه 1623 خیابان چهلم پاریس را برایم فاش کرد. قرار بین من و لوییزا و اینکه دلیل زنده ماندنم قرار قهوه لیوان 23 بود البته این را از روی نامه هایم به لوییزا و دفتر یادداشت کهنه ی خودم فهمیدم. راهی پاریس شدم. همانطور که برایم شرح میداد می‌گریست و میلرزید. بهش گفتم لطفا پدربزرگ با من به کافه سر خیابان بیا. کمی نوشیدنی گرم بخوریم. به کافه سر خیابان رفتیم و دو قهوه سفارش دادیم. چشمان پر اشکش را پاک کردم. گفتم خب ادامه بده. گفت تا کافه را پیدا کردم و به دربش رسیدم شب شده بود. لوییزا داخل کافه به انتظار قهوه شماره 23 بود خدای من او هنوز زیبا بود. و فندکی در دست داشت که اطراف را میپایید. قهوه شماره 23 بیرون آمد و من ذوق زده از دیدن چهره جوان خود به داخل کافه رفتم تو وحشت زده شد و فندک روشن را به سمت قهوه داغ پرت کرد. ناگهان شعله های آتش زبانه کشید و لوییزا بیهوش در وسط افتاد. خدای من نمیخواستم هر چه تلاش کردم نتوانستم حتی ذره ای او را جابجا کنم. و بلند بلند شروع به گریستن کرد. و توجه همه در کافه به ما جلب شد.

نمیخواستم نمیخواستم اینگونه بشود. خدای من نمیخواستم. میدونم پدربزرگ آرام باشید. پلیس گمان کرد پیرزن گدایی بوده که به اینجا پناه آورده و با فندک خود باعث آتش سوزی شده. او بلند شد گفتم کجا میرین؟ میتونین با من به لندن بیاین. لبخند تلخی زد و گفت نه عزیزکم من بی لوییزا زنده نمی مانم و از در کافه بیرون رفت. تا رفتم پول دو تا قهوه را حساب کنم. او رفته بود چنان سریع ناپدید شد که انگار هرگز آنجا نبود.

قهوهآتش سوزیجنگ جهانیکافه
۲
۰
ی نوا
ی نوا
من یک دندا جوان هستم که قصد دارم داستا های کوتاه خودم را که ترکیبی تخیل و فض سازی ذهنی را با شما به اش بذارم امی از خواندن و گوش اون لذت ببرید
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید