توبه بِشکَستَم دَربِ میخانه به رویم باز شد
ساقی مجلس به حال زار من دَمساز شد
بُلبُلی در قفسی شَنید صدای نَفسم
گفت میهمان منی، باز بیا بر قفسم
بر قفس پای گشودم دَرب را بر من بِبَست
من ندانستم که حکمت بر در بسته چه هست
بال کوبیدم قفس را بشکنم بالم شکست
عاقبت این پَر شکسته تا اَبد تنها نِشَست
چاره ای جز وصل گشتن را ندیدم حکمتی
ای خدا صبرم بده دیگر ندارم طاقتی
خالقم از پشت پرده ناگهان رویی گشود
گفت بر من که منم همواره سجده و سجود
اینک اندر می پی شادی خود گم گشته ای ؟
تو نمی دانی که می جز من ندارد چشمه ای ؟
من همان چشمه ، که هر عاشق به من رو کرده است
بی وجود من نگشته آدمی همواره مست
تا که این گُمگَشتِگی بر تو بماند یک هَوَس
تا اَبد مانی چون یک بُلبُل درون یک قفس
