از ماشین پیاده شدم ودرب حیاط با دست باز کردم آخه برقا قطع شده بود،هادی ماشینو آورد داخل حیاط پارک کرد و دست عرفان گرفت از ماشین پیاده شد ،راه پله ها خیلی تاریک بود که چراغ گوشیمو روشن کردم وراه افتادیم بریم طبقه چهارم همینطور که پله هارو بالا میرفتیم هی برمیگشتم وبه هادی میگفتم دست بچه رو بگیر ،کلی استرس ودلشوره داشتم ،طبقه سوم که رسیدیم یهو نور گوشی رو گرفتم پشت سرم که بگم دست بچه بگیر دیدم هادی پشت سر منه وعرفان عقب تر داره از سمت خارجی نرده ها میاد بالا !!!
مثلا پله ها نرده کشی شده بود که خطری نداشته باشه،حالا بچه ی من داره از این طرف میاد بالا..تو تاریکی…طبقه ی سوم
یااااااا ابلفضل بچه رو بگیر!!!!!یهو زیر پاش خالی شد میخواست بیفته پایین که دستشو از نرده گرفت وخودشو کنترل کرد ،قلبم درد گرفت ،خداروشکر بخیر گذشت ..
همین که رسید به پاگرد آخری خواست بیاد بالا ،اشتباهی پاشو گذاشت وسط نرده ها قسمتی که خالی بود و از همون بالا افتاد پایین.من………..
هادی………
عرفان که همینطوری به سمت پایین میرفت ،دیگه انگار برقی قطع نبود قشنگ میدیدیمش که چجوری به نرده ها وپله ها برخورد میکنه وبه سمت پایین میره ،دو سه ثانیه قفل شده بودیم وفقط نگاه میکردیم .
یهو به خودم اومدم وشروع کردم به دوییدن پله هارو دوتا سه تایی پایین میرفتم ،فقط جیغ میکشیدم وتو سرم میزدم ویک جمله وهی تکرار میکردم .
گفتم دست بچه رو بگیر😭
با صدای جیغ وداد من انگاری به هادی شک وارد شد وبه خودش اومد ،اونم پشت سرم شروع کرد به دوییدن انقدر تند پله هارو پایین رفت که از من زودتر رسید روی سر بچه .عرفان روی زمین افتاده بود ،چشماش باز فقط به مانگاه میکرد ،هیچی نمیگفت نه تکونی نه حرفی ،فقط گریه میکردم.هادی گفت پاشوپاشو هیچکار نشدی…عرفان فقط سرشو تکون داد وبا چشمام به باباش فهموند که نمیتونم تکون بخورم ..
چشمامو بستم ،برگشتم به سمت هادی که داد بزنم وبگم مگه نمیبینی بچه رو چه حالی داره تو انقدر ریلکسی ،،،،،
یهو چشمامو بازکردم دیدم عرفان کنارم خوابیده😰😭
اگه پنج ثانیه دیرتراز خواب بیدار میشدم سکته کرده بودم
دوباره شروع کردم به گریه کردن ،خدایا شکرت اینا همش خواب بود،
اینم از خصوصیات بد منه که همیشه استرس دارم ویه لحظه آروم نیستم که حداقل خواب راحتی داشته باشم ،
دوستان عزیزم اگه بهتون استرس وارد شد من ازتون عذرخواهی میکنم اینهایی که تعریف کردم عین واقعیت از جلو چشمام رد میشدن ،