مادرم بهم گفت:«خیلی اشتباه کردی که کنکور را ول کردی.»
میدانم ، همه اش را میدانستم...
مادر یکی از دوستان فلانی دخترش کنکوری است و دخترش....
میدانم میدانم میدانم...
میدانم که کم گذاشتم و اکنون نمیدانم چطور خودم را جمع و جور کنم.
دلم همان کسی را میخواهد که توپ از روی صندلی تکانش نمیداد ، چه کار کردی؟
کلاس نهمکه بودم هوای مدرسه ی تیزهوشان به سرم افتاد و از همان شروع سال ، بسیار جدی برای مدرسه ی تیزهوشان شروع به درس خواندن کردم. کلاس هشتم من جزئ یکی از دانش آموزان خوب بودم اما آنقدر هم در چشم نبودم. کلاس نهم طوفان به پا کردم ، شدم بهترین دانش آموز کلاسی که پر از دانش آموز خوب بود.از دوست و رفیق و همه چیز برای رسیدن به هدفم زدم. خیلی وقت ها ناامید میشدم اما نمیدانید با به یاد آوردن تابلوی مدرسه ی تیزهوشان چه قندی در دلم آب میشد. عشقش در دلمافتاده بود و میخواستم هر چه شده به آن برسم.روز هایی را تصور میکردم که با دوستانم بعد از مدرسه تیزهوشان به گردش میرویم ، با هم کتابخونه میرویم و...سال نهم من با همه ی سال های زندگی من متفاوت است ، نه از لحاظ این که به شدت متمرکز روی هدفم بودم ، علاوه بر آن چیز دیگری هم بود که بابتش خیلی خیلی سختی کشیدم و اذیت شدم...اما با این حال هیچ چیز باعث نمیشد از درس هایم عقب بمانم...در تمام آزمون های ورودی مدارس قبول شدم . درست موقعی که جواب آزمون تیزهوشان آمد را به یاد دارم ، وقتی جمله ی( تبریک میگویم شما در آزمون قبول شدید ) را به علاوه ی نخ شادی های روی صفحه دیدم ، سر از پا نشناختم و فقط جیغ زدم ، جیغ زدم و به مادرم نشان دادم.جواب تمام زحماتم را گرفته بودم...قلبم آرام و قرار نداشت ، اعتماد به نفسم هزار برابر شده بود ، خودمرا در اوج میدیدم ... بالای بالا...پنج صبح به پیاده روی میرفتم و شب ها در پیج دانشجو های پزشکی میگشتم و ذوق میکردم. معدل آن سال من هم ۲۰ شد...
با ذوق و شوق فراوان وارد مدرسه ی تیزهوشان شدم ...
این ذوق و شوق روزاول کلاس کاملا برای همه مشهود بود ، همه شاد و شنگول بودیم ، اما این ذوق و شادی چند ماهی بیشتر دوام نیاورد و جای خود را به رقابت و کنکور و درس های رشته تجربی داد...من سال دهم درسم بد نبود ، اما خوب و عالی هم نبود ، خودم را خیلی با بقیه مقایسه میکردم و اذیت میشدم. اما از یک جایی به بعد مقابسه را به کل کنار گذاشتم. سال دهم درگیر نمره بودم و هر وقت سر در مدرسه را میدیدم بیشتر حس بد میگرفتم ،همه اش غصه نمره داشتم ، نمره ۱۸ ، ۱۷ ....سال دهم هیچ دوستی آنطور که مدنظرم بود پیدا نکردم....آدم باب میلم را نتوانستم پیدا کنم... آن سال تنها سالی بود که برای سال دهم امتحان نهایی گرفتند و من تقریبا گند زدم کمترین نمره ام ۱۴ و خورده جغرافیا بود...خیلی افسرده شدم ، نمیخواستم کسی از نمره هایم با خبر شود ، در اوج سقوط کرده بودم ، البته سقوطم بخاطر این بود که واقعا آنطور که باید و شاید تلاش نکرده بودم...انگار یادم رفته بود که تیزهوشان را مفت به دست نیاورده بودم و با تلاش محقق شده بود ، پس قرار نیست چیز های دیگر خودشان با پایشان به طرفم بیایند!
آن سال خیلی هم چاق شده بودم و با تذکر دقیقه به ثانیه ی مادرم مواجه میشدم ، گاهی به ترک های پوستی دستم نگاه میکردم و گریه میکردم ، لباس ها به تنم بد مینشست ، همه چیز برعکس نهم بود....
تابستان آن سال شروع به رژیم کردم و یک مشاور تحصیلی گرفتم ...پیاده روی میرفتم هرباری هم درس میخواندم ، کاملا برای شروع یازدهم ذوق داشتم و آماده بودم ، میخواستم بترکانم ، عین نهم... با ذوق و شادی وارد سال یازدهم شدم . اوایلش خیلی خوب پیش میرفتم ونمرات خوبی میگرفتم ، دوستی پیدا کردم که با هم به ترک دیوار هم میخندیدیم ، آخ نمیدانید که چقدر کیف میداد خندیدن سر کلاس معلم ها ، با هم بازی آنلاین جنایی میکردیم ، با هم میخندیدم و....در همان سال با بچه ها با مترو به خانه برمیگشتیم و گردهمایی در مترو برگزار میکردیم ، بلند بلند میخندیدیم و حرف میزدیم. روحیه ی واقعی ام برگشته بود ، شادی واقعی به قلبم نفوذ پیدا کرده بود ، به نمره های پایینمان میخندیدیم و اینگونه ذره ای نمره ی پایین ناراحت کننده به نظر نمیآمد ، از آن روز فهمیدم چقدر یک دوست و همراه در زندگی واجب است ، هیچوقت خودتان را از داشتن دوستان خوب محروم نکنید ، هیچوقت! از همان دهم کمی از درس فاصله گرفته بودم منتها با تنهایی ، اینبار هم آن تمایلی که باید را به درس نشان نمیدادم منتها با شادی ، میخواندم ، اما اونطور که باید نه... نوبت اول معدلم ۱۸ و خورده ای شد و به یاد دارم فیزیک را ۱۲/۵ گرفتم ، بعد من داشتم برای خودم به نمره ام میخندیدم که یکی از دوستانم روبروی من در حال گریه کردن به خاطر ۱۹/۷۵ بود ، خنده ام صد برابر شد . آن سال یکبار از مدرسه با دوستم فرار کردیم و به کتابخانه رفتیم ، من را تا مرز اخراج بردند. داستان درگیری ام با معاونان هم از همانجا شروع شد...
مشاور تحصیلی به کتفم هم نبود و تقریبا هیچ تاثیری در زندگی ام نداشت ، خیلی عذاب وجدان میگرفتم و هی میخواستم بخوانم اما ، نمیدانم ، به خدا نمیدانم چرا ، نمیخواندم...سال ۱۴۰۴ آمد و شش تا از درس های آن سال ما نهایی بود ، تمااااام امتحان ها را شب امتحان جمع کردم ، خدا میداند در این شب های امتحان چه چیز هایی که به من نمیگذشت ، اسید معده طغیانگر ، گلوی خشک شده و پاره شده از فرط سوزش ، سر درد ، خواب آلودگی و استرسسسس! نمره های آن درس هایی که نهایی بود چندان بد نبود کمترینش۱۶/۵ فارسی بود.اما آن درس هایی که نهایی نبود ، مخصوصا ریاضی فیزیک را افتضاح دادم و دوباره پایم به دفتر باز شد.۱۲ و ۱۴.
سال دوازدهم با دوستم هر از گاهی به کتابخانه میرفتیم ، بعد از مدرسه به چارباغ میرفتیم تاب میخوردیم ، هر بار با یکی از دوستانم میرفتم ، همیشه هم پایمان به دفتر به خاطر غیبت ها باز بود ، یک معلم ریاضی آقا داشتیم که یکبار من را به خاطر گوش دادن آهنگ سر کلاسش از کلاس بیرون کرد ، این شخص به شدت روی غیبت حساس بود و ما هم مدام آتو دستش میدادیم.دوازدهم تقریبا امتحانات مدرسه را کاااملا به کتفم گرفتم و نوبت اول دوازدهم درس ریاضی همان معلمی که به خونم تشنه بود را ۵ و خورده ای گرفتم فیزیک را هم ۸ و خورده ای.. اولین تک های زندگی ام🤭❤️دوباره به کتفم نبود و تنها مشکلم این بود که باز پایم به دفتر کشیده نشود ، بعد از قرن ها برای گرفتن کارنامه به مدرسه رفتم و معاونمان گفت کجا بودی؟ من هم گفتم درگیر درس( به هیچ عنوان درگیر درس نبودم) معاون گفت نمره هات که افتضاحه. گفتم من برای مدرسه نمیخوانم.همیشه با این معاون بحث داشتم ، میگفت باید پدرت بیاید به مدرسه و من به او گفتم خانوم ما چیز قایمکی در خانوادمان نداریم من دیگر ۱۸ سالم شده چرا باید پدرم برای دیدن کارنامه ام به مدرسه بیاید؟ خودم کارنامه ام را به او نشان میدهم ، معاون بسیار خوشحال بود که در موقعیتی قرار گرفته که میتواند من را معطل کند و قدرتش را به رخ بکشد ، معاون گفت حالا باید ببینم چه میشود و من در حیاط دعا دعا میکردم به کسی زنگ نزند و نمره ام را نگوید ، کل زنگ ها را در حیاط یا با بچه ی مستخدم بازی میکردم و از او میخواستم که از معاون برایم خبر بیاورد یا هم درس میخواندم .... بعد از آن هم دیگر جنگ شد و خداروشکر روی معاون و مدیر ندیدیم. اما من ، من کم کاری کردم ، میدانم خوش گذشت ، میدانم اندازه هزاران سال خاطره ساختم اما ، من نباید رویا و هدفم را رها میکردم! نباید!
دلم نمیخواهد بگویم هر کار کردم خوب کردم دلم خواسته زندگی خودم بوده... دیگر بس است ، یک جا باید این حرف ها و در جا زدن ها تمام شود...
این چند وقت از همه ی اعضای خانواده ام فاصله گرفتم ، از همشان خسته ام... از خودم هم خسته ام.... دیشب متنی را در ویرگول خواندم و به یکآن حمله ی عصبی به من دست داد و شروع کردم بلند بلند گریه کردن ، نیم ساعت فقط به یک جا خیره بودم...آن شاگرد زرنگ کلاس چرا به اینجا رسید؟
میخواهم اینبار دوباره شروع کنم و از دل و جان درس بخوانم... هراز گاهی میآیم گزارشی از آن چندروز مینویسم و ساعت مطالعه ام را به شما میگویم...و در پارت های مختلفت وضعیت تحصیلی ام را با شما در میان میگذارم.
دارم تصور میکنم روزی را که یک کنکوری افسرده و ناامید کاملا غیر منتظره با این نوشته های من روبرو میشود و تا ته قصه و روزکنکور را با من میآید که ببیند توانستم یا نه!
بخاطر ناامید نکردن شما هم که شده صد خودم را میگذارم....
میخواهم ببینم خودم میتوانم از پس این چالش بسی سخت و دشوار بر بیایم یا نه؟
میخواهم ببینم واقعا اگر کسی یک لحظه چیزی را با تمام قلب بخواهد و با تمام توان برای آن تلاش کند(اگر چه دیر) موفق خواهد شد یا نه؟
برویم که ببینیم!
منتظر پارت های بعدی باشید.
به اُمیدِ پیروزی⭐✨