
اگر ناپلئون در «مزرعه حیوانات» نماد مشت آهنین و سرکوب است، اسکوالر همان صدایی است که به شما میگوید این مشت، برای امنیت خودتان است! در بخش دوم کالبدشکافیِ این مزرعه، سراغ شخصیتی میرویم که وظیفهاش «تغییر واقعیت» است؛ کسی که به قول اورول، میتواند سیاه را سفید نشان دهد.
اسکوالر یک «تکنوکراتِ شرور» است. او میداند برای مسلط شدن بر تودهها، ابتدا باید زبان آنها را دزدید. او از کلمات پیچیدهای مثل «تاکتیک» یا «اصول علمی» استفاده میکند تا در دل حیوانات نوعی خودتحقیریِ روشنفکری ایجاد کند.
در تحلیلهای ما، او فقط دروغگو نیست؛ او خالق یک «دیکشنری جدید» است. وقتی خوکها شیر و سیب را برای خود برمیدارند، او آن را «فداکاریِ پزشکی» برای حفظ مغزِ مزرعه مینامد! این دقیقاً همان اتفاقی است که در کره شمالی رخ داد؛ جایی که قحطی مرگبار دههی ۹۰ را نه یک فاجعه، بلکه «پیادهروی دشوار» نامیدند تا به گرسنگیِ مردم، جنبهای حماسی و مقدس ببخشند.
اسکوالر استادِ بازی با اعداد است. او با لیستهایی که هیچ حیوانی توان خواندنش را ندارد، ثابت میکند که تولید ۵۰۰ درصد رشد داشته است. تحلیل عمیقِ این رفتار نشان میدهد که آمار برای او نه ابزاری برای اطلاعرسانی، بلکه نوعی مادهی مخدر برای تودههاست. حیوانات در حالی که شکمشان از گرسنگی میپیچد، به «پیروزیهای خیالی روی کاغذ» اعتیاد پیدا میکنند تا تلخی واقعیت را فراموش کنند. آنها ارقامِ صعودی را میبلعند تا نپرسند: «پس سهم ما از این سفره کجاست؟»
وحشتناکترین کارِ اسکوالر، تخریب سازمانیافتهی منطق فردی است. او با جملهی «آیا این را در جایی نوشتهاید؟»، حیوانات را به حافظهی خودشان مشکوک میکند. او با یک چرخش ۳۶۰ درجهای، اسنوبال (قهرمانِ جنگ) را به یک جاسوس تبدیل میکند. او به مدارکی استناد میکند که «تازه کشف شده» اما هیچکس آنها را ندیده است! این یعنی در یک سیستم توتالیتر، «سند» چیزی نیست که وجود دارد، بلکه چیزی است که قدرت «ادعا» میکند وجود دارد.
هرجا که منطق اسکوالر در مقابل سوالاتِ حیوانات کم میآورد، او آخرین کارتِ برندهاش را رو میکند: «نکند میخواهید جونز برگردد؟» او از ترس، یک صنعت میسازد. او اجازه نمیدهد تودهها به چیزی جز «بقا» فکر کنند. در دنیای واقعی، کره شمالی سالهاست با همین حربه و ایجاد ترس از «تهاجم قریبالوقوع امپریالیسم»، هرگونه اعتراض داخلی را در نطفه خفه کرده است. وقتی مردم درگیر نان و جان باشند، آزادی به یک کالای لوکس و غیرضروری تبدیل میشود.
*صنعت ترس به چه معناست؟
یک صنعت برای چرخش نیاز به مواد اولیه دارد. در صنعتِ ترس، مواد اولیه «دشمن» است. اگر دشمنِ واقعی (مثل جونز) وجود ندارد، اسکوالر باید آن را اختراع کند (مثل تبدیل اسنوبال به جاسوس). او مدام در حال تولیدِ سناریوهایی است که نشان دهد مزرعه در خطر است. بدون دشمن، «صنعت ترس» ورشکست میشود، چون دیگر توجیهی برای دیکتاتوری وجود ندارد.
در هر صنعتی، کالایی فروخته میشود. در اینجا، اسکوالر «امنیت» میفروشد. او به حیوانات میگوید: «بله، شما گرسنه هستید، بله خوکها همه چیز را میخورند، اما در عوض امنیت دارید و جونز برنمیگردد.» او ترس را به جان حیوانات میاندازد تا آنها با میلِ خودشان، آزادی و حقوقشان را با «امنیتِ پوشالی» معامله کنند. این یعنی تبدیل یک حس انسانی (ترس) به یک ابزارِ معاملهی سیاسی.
صنعت یعنی چیزی که متوقف نمیشود. اسکوالر اجازه نمیدهد حیوانات رنگِ آرامش را ببینند. هر بار که اوضاع کمی آرام میشود، او با یک خبر وحشتناک (مثل کشف مدارک جدید از خیانت اسنوبال یا نقشه حمله فردریک) شوک جدیدی وارد میکند. در کره شمالی هم این صنعت دقیقاً همینطور کار میکند؛ با بوقهای تبلیغاتی که مدام از جنگِ قریبالوقوع میگویند تا مردم فرصت نکنند به کیفیتِ پایین زندگیشان اعتراض کنند.
خلاصه اینکه: در «صنعت ترس»، هدف این نیست که مشکل حل شود، بلکه هدف این است که «ترس زنده بماند»؛ چون اگر ترس بمیرد، نیازِ حیوانات به ناپلئون هم از بین میرود.
در انتهای داستان، دگردیسی اسکوالر کامل میشود. او که روزی اسبها و گوسفندان را به برابری تشویق میکرد، حالا چنان چاق شده که چشمانش از میان چربیها دیده نمیشود. او سعی میکند روی دو پا راه برود؛ یعنی دقیقاً شبیه به همان دشمنی (انسان) که علیهاش انقلاب کرده بود. این تصویر، نماد استحالهی کاملِ انقلابی به ظالم است.
پایان بخش دوم