
مقدمه: در کالبدشکافیِ ساختارهای تمامیتخواه، همیشه نگاهها به سمت دیکتاتورهاست؛ اما جورج اورول در «مزرعه حیوانات» با خلق شخصیت باکسر، به ما هشدار میدهد که گاهی خطرناکترین مهره در تثبیتِ یک سیستم ظالم، نه شلاقِ حاکم، بلکه بازوانِ پرتوان و ذهنِ خاموشِ مطیعترینِ اتباع است. باکسر، اسبِ نیرومند مزرعه، نمونهی اعلای انسانی است که با «نیتِ خیر»، آجرهای زندانِ خویش را روی هم میچیند.
۱. پارادوکسِ قدرت و بلاهت: باکسر طبق تعریف کتاب، قدرتی معادلِ دو اسب معمولی دارد اما «در زمرهی زیرکهای درجه یک نیست». این تضاد، نقطهی عزیمتِ استثمار اوست. او بدون هیچ حاشیهای، تمام هستی خود را وقفِ اهداف طبقه حاکم (خوکها) میکند. مشکل از جایی آغاز میشود که باکسر، «کارِ زیاد» را تنها راه حلِ تمام بحرانها میبیند. او نمیداند که در یک سیستمِ فاسد، کارِ بیشترِ او یعنی انباشتِ سرمایه برای کسانی که نقشهی اعدامش را میکشند.
۲. سندرومِ «حق با ناپلئون است»؛ فرار از مسئولیتِ اندیشیدن: تکاندهندهترین بخشِ شخصیت باکسر، واکنش او به جنایاتِ عیانِ ناپلئون است. او حتی زمانی که شاهد اعدامهای دستهجمعی و اعترافات اجباری است، به جای شک کردن به صلاحیتِ رهبری، انگشت اتهام را به سمت خود میگیرد: «عیب و نقص در خود ماست، باید بیشتر کار کنیم.» این جملهی باکسر، پیروزیِ نهاییِ پروپاگاندای خوکهاست. او با شعار «همیشه حق با ناپلئون است»، بارِ سنگینِ «فهمیدن» و «تصمیمگیری» را از دوش خود برمیدارد و آن را به حاکم واگذار میکند؛ و این دقیقاً همان لحظهای است که انسان به یک «ابزار» تبدیل میشود.
۳. از مزرعهی مینور تا پروژههای پیونگیانگ: اگر بخواهیم این شخصیت را در دنیای واقعی ببینیم، او نماد همان کارگرانی است که در کره شمالی، تحت لوای شعارها و پروژه هایی چون «نبردِ سرعت»، در سرمای جانسوز برای شکوهِ دروغینِ نظام جان میدهند. سیستم حاکم از عواطف و صداقتِ این افراد برای بلعیدنِ جوانی و توانشان استفاده میکند. باکسر مدال میگیرد، تشویق میشود، اما در حقیقت او فقط یک باتریِ زنده است که تا آخرین قطرهی انرژیاش مصرف خواهد شد.
۴. فرجامِ تلخ؛ آبجویی به قیمتِ استخوانهای شکسته: پایانِ باکسر، واقعیترین توصیف از ماهیتِ قدرتِ تمامیتخواه است. پیشگوییِ «میجر پیر» به حقیقت پیوست، اما با یک چرخشِ هولناک: او نه به دست دشمنِ خارجی (آدمها)، بلکه توسط رفیق و پیشوای خودش به سلاخی فروخته شد. خوکها حتی از جسد او هم نگذشتند و استخوانهای وفادارترین سربازشان را با یک صندوق آبجو معامله کردند.
باکسر به ما میآموزد که در «مزرعهی انسانی»، وفاداریِ بدونِ تفکر، فضیلت نیست؛ بلکه نوعی خودکشیِ تدریجی است که در پایان، حتی جنازهاش هم ابزاری برای لذتِ حاکمان میشود.
نکته: این مقاله بازنویسی مجدد از تحلیل شخصیت باکسر در کتاب «از مزرعه حیوانات اورول تا مزرعه انسانهای خاندان کیم» میباشد.