ویرگول
ورودثبت نام
لعیا یوسفی
لعیا یوسفی
لعیا یوسفی
لعیا یوسفی
خواندن ۳ دقیقه·۸ روز پیش

حالت چطور است؟

می‌نگرم در نگاه رهگذران کور
این همه غوغاست در کنارم و من دور
این روزها به دلیل اتفاقاتی که زندگی کردیم اکثرا حالمون خوب نیست، به خصوص وقتی این موضوع گره می‌خوره با تعطیل شدن شرکت و دنبال کار بودن و پیشنهادهای حقوق پایین که این جاست که همه زحماتی که سال‌ها کشیدی و برای دیگران ساختی و جلوی هزینه‌های اضافی و ضررهای کلان رو گرفتی موجب تعجبت می‌شه، این جاست که پی می‌بری کار خوب پیداکردن در شرکت خوب خیلی هم به تجربه‌های ارزشمندت بستگی نداره وقتی معرفی درست و حسابی نداری که تو رو به مجموعه‌ای خوب معرفی کنه. تو لینکدین گاهی رزومه افرادی که در یکی از مجموعه‌های مدیر خاص کار می‌کنند رو بررسی می‌کنم یک سال اینجا، چند ماه اونجا با رشته نامرتبط و چند تا مدرک و بعد سر از مجموعه مدیر خاص درآوردن و مقایسه می‌کنم با سال‌ها زحمت خودم که هر جا کار کردم ارزش افزوده‌ای به مجموعه اضافه کردم، نمی‌دونم اسمش رو چی بذارم؟ بدشانسی، بی معرف (کسی که هیچ معرفی ندارد) هر چه که است این نیز خواهد گذشت، دارم فکر می‌کنم که من توانمندم من می‌تونم من تونستم این همه اقدام مفید برای دیگران، چرا برای خودم نتونم؟ بعد فکر می‌کنم همین امروز شروع کن، چه کار می‌تونی انجام بدی؟ و ده‌ها تا سوال و سناریوی جدید تو ذهنم جاری می‌شه، هر دفعه که میرم مصاحبه و ناامید اون جا رو ترک می‌کنم با خودم می‌گم این‌ها نشانه است که کارت رو شروع کنی اما می‌دونم صاحب هنر و مهارت خاصی مثل آَشپزی، خیاطی، آرایشگری و مانند این‌ها نیستم من آدم اجرایی هستم و همچنان شب و روز تو ذهنم مرور می‌کنم که چه کاری می‌تونم شروع کنم، می‌دونم این کارو خواهم کرد آره استارت خواهم زد و همچنان تو ذهنم می‌گم بذار آدم‌ها در حسرت داشتن آدم کاربلد که کار جمع کنه بمونند و تو کارت خودت رو شروع کن.

همه این‌ها تو ذهنم رژه میره و گهگاهی یک تماس از طرف دوستی، اوضاع ذهنی رو بیشتر آشفته می‌کنه، خب چه کاری می‌تونم براش انجام بدم، تا کی این رویه‌ش رو می‌خواد ادامه بده زندگی خودشه، چی رو می‌خواد به کی ثابت کنه، من دیگه انرژی ندارم که بتونم موضوع دیگری رو هندل کنم ولی با این حال سکوت می‌کنم و می‌شنوم و در نهان‌خانه ذهنم راهکار میدم براش ولی در واقعیت آدم‌ها دوست دارند رویه تکراری رو زندگی کنن، درد بکشند ولی متفاوت فکر نکنند، ذهنشون به حال و اوضاع بد چند سال عادت کرده ظاهرا ولی فکر کردن به تغییر شرایط حتما دردش بیشتره، چه میشه کرد؟ سکوت!؟ آدم‌ها از دردهاشون می‌گن که گفته باشن، که ذهنشون خالی بشه که کسی حرف‌هاشون رو شنیده باشه ولی بعدش چی؟ سال‌ها می‌شنوی و وقتی راهکاری که شاید سال‌ها بعد بخوان اجراییش کنم الان می‌گی و شروع می‌کنن به نشنیدن و داد زدن و ...، شاید سکوت کردن بهتره ولی زمانی که اندکی بی خیالی هم چاشنی اون بشه که در خلوت خودت غصه دیگران رو نخوری، جایی که خودت را می‌خوای اولویت زندگیت بذاری غصه نخوری و بگی هر کاری که می‌شد کردم اون‌ها نخواستن، آره فکر می‌کنم همین راه خوبه، اما دردش جایی که با همه مسائل خودت دست و پنجه نرم می‌کنی که بسازی خودت رو از اول، به هر زحمتی شده می‌خوای تغییری ایجاد کنی و همه سختی‌هاشو به جون می‌خری و می‌گی ارزش داره و لبخند حاکی از رضایت همین که می‌خواد روی لب‌هات نقش ببنده خبری میاد و کل انرژیت رو ازت می‌گیره تو این لحظه خودم رو با سلول به سلول وجودم پخش شده روی زمین می‌بینم زمان می‌بره که خودم رو دوباره جمع کنم و پاشم و ادامه بدم زمان از کف میره چون جنگ‌های متعددی تو ذهنت هم زمان به وقوع پیوسته و انرژیت رو می‌خواد بگیره دست به قلم می‌شی می‌نویسی و می‌نویسی راه میری نفس می‌کشی و می‌گی تا وقتی زنده‌م به خودم قول زندگی دادم پس باید ادامه بدم باید خودم رو بکشم جلو حتی چند قدم که در جای دیروزم گیر نکرده باشم که چند روز دیگه خودم رو سرزنش نکنم که فرصت داشتی که چرا از دست دادی و زندگی ادامه دارد

آه ای زندگی با همه سختی‌ها از تو لبریزم و اشتیاق سوزان دارم برای بهتر زیستنت

زندگیدوستسختیادامه دادن
۱
۰
لعیا یوسفی
لعیا یوسفی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید