
بعضی وقتا قوی نیستم؛ فقط ادامه میدم.
هنوز زیر پوستم
یه زنده موندنِ خسته نفس میکشه؛
نه برای قوی بودن، نه برای امیدهای دروغی
فقط برای ادامه دادن وقتی روانت دیگه جون نداره.
گاهی فقط زنده بودن خودش دلهرهست.
گاهی دلت نمیخواد کسی چیزی بپرسه،
نه از حالت، نه از گذشته، نه از آینده.
فقط دلت میخواد ساکت باشی، ولی کسی کنارت باشه؛
نه برای حرف زدن، فقط برای اینکه حس کنی تنها نیستی.
من میدونم، زنده موندن بعضی وقتا از جنگیدن سختتره.
وقتی هر چیزی که قبلا برات شادی بوده، حالا انگار رنگ پریدهست.
وقتی حس میکنی حتی نور خورشید هم بیمعناست؛ میتابه ولی گرم نمیکنه.
ولی بازم یه چیزی هست، یه چیزی خیلی کوچیک که هیچکس نمیبینه جز خودت؛
اون لحظههایی که چشم هاتو میبندی و میگی:
خدایا، فقط امشب رو رد کن … فردا ببینم چی میشه.
من همونی هستم که درد کشید ولی نمرد.
همونی که از خود خسته شد ولی خود رو تنها نذاشت.
و به نظرم همین کافیه.
همین که هنوز اینجام یعنی قراره یه جایی، یه روز، یه حس تازه از راه برسه و بگه:
آهای مرضیه! بلند شو … نوبت توئه …
و شاید همین فردا، یه لبخند کوچیک دوباره به من برسه …
من هم ادامه میدم....
این یعنی من به رسمِ خودم هنوز زندهام، و هنوز فرصت دارم خودم را دوباره پیدا کنم.✍️🖊