ویرگول
ورودثبت نام
Sara Ahmadi
Sara Ahmadiکه آرزوها، آرزو نمی مانند.…!
Sara Ahmadi
Sara Ahmadi
خواندن ۴ دقیقه·۴ ماه پیش

اُميد کنارِ خانه ى ما

امید واژه ای سخت ولی به ظاهر آسان، می خواهم از امید بگویم؛ از این حس غریب در وجود تک تک ما. مدتهاست برای نوشتن از  «امید» با خودم درگیرم؛درگیرم برای اینکه نمیدانم از کجا شروع می شود یا می توان  شروعش کرد، درگیرم برای اینکه نمیدانم آیا این حس غریب در وجودِ من، در ژرفای درونم هست یا خیر؟! درگیرم برای اینکه نمیدانم امید سرچشمه ی کدام حس یا حرف است؛ اصلا نمیدانم امید زاده ی ذهن انسان هاست یا انرژی و نیرویی در طبیعت.. هرچه که هست بیش از اندازه در زندگی همه ی ما جانداران ضروری و لازم است. به حدی که اگر روزی، در این اتاق تاریک ذهن که محل جمع آوری امیدها و آروزهای سرشاریست‌، امیدی برای ادامه ی حیات پیدا نشود و ما نیز تلاشی برای تزریق دوباره ی این حس غریب یا انرژی ماورایی نکنیم، فرقی میان ما و آنان که زیر خروار ها خاک پنهان شده اند، نیست.برای پر کردن اتاق تاریک ذهن از امید، نیازی به امید ها و آروزهای کَلان نیست، حتی با عادی ترین لحظه هایی که هرروز در زندگی تجربه می کنیم و به سادگی از کنارشان می گذریم، می توان آن را از امید لبریز کرد. برای مثال همین که هرروز صبح پرتوهای خورشید سوزان از پنجره ی خانه روی گلبرگ ها و طرح های روی قالی می تابد یعنی امیدی برای زندگی هست؛ تا زمانی که این گرما و پرتوی خورشید را میبینیم و حسش میکنیم بِدان معناست که هنوز امیدی برای ادامه ی زندگی وجود دارد. آری! همین احساسات و لحظه های کوچک می تواند دلیلی برای ادامه دادن باشد.می خواهم امید را وصف کنم اما نمیدانم میتوان کلماتی را کنار هم گذاشت تا حاصل آن توصیف واژه بسیار دشواری مانند امید باشد.

بگذارید، اینگونه شروع کنم:امید کنار خانه ی ما؛ قبل از آن اتفاق تلخ و مهلک همیشه فکر میکردم یا فکر میکردیم امید و انگیزه ی ما بیش از اندازه است و هیچ چیزی نمی تواند مانع این حس بشود، چیزی نمیتواند مانع پیشرفت مان بشود، خیالاتی بزرگ و شاید دست نیافتنی زیادی را در ذهن های خودمان پرورش داده بودیم، هزاران برنامه برای رسیدن به اهداف و آروزهای عجیب درونمان، ریخته بودیم.. اما یک آن، در یک لحظه تمام اعتقادات، انگیزه ها، آرزوها و از همه مهم تر امیدی که در وجود همه ی ما موج میزد به یک باره از میان رفت. حتی ردپایی از آن امید و آرزوها نبود، گویی صدسال است که بی هدف زندگی می کنیم و نمیدانیم در دنیای اطرافمان چه اتفاقاتی در حال وقوع است.در مَنجلاب عظیمی بین بودن و نبودن گیر کرده بودیم و به شدت در تلاشِ پیدا کردن راه نجاتی از این منجلاب بودیم. گویی تمام راه ها و درهای دنیا به رویم بسته بود و نمیدانستم چگونه خودم و اطرافیانم را نجات دهم، همواره به دنبال جرقه ای در درونم بودم که به من یادآور شود هنوز امیدی هست، هنوز توانی در این بازوها برای بلند شدن هست... شُمارِ روزهایی که در این حالت خلصه و عذاب آور بودم یا بودیم از دستم در رفته است.. اما به قدری بود که با آن بتوان ذهن هایی مرده را در خاک دفن کرد و دوباره متولدشان کرد. آری! پس از مدتها جرقه ی درونم را یافتم، همان صدایی که به دنبالش بودم تا به من قدرت و شجاعت بدهد، شجاعتی که بتوانم با دست های خودم ذهن مرده ام را در خاک کنم و دوباره از نو ذهنی برای خود بسازم، در تلاش بودم تا خاطره های بد آن اتفاق تلخ را هم به خاک بسپرم تا فراموش شود اما انگار به دست هایم زنجیر شده بودند، هر چه تقلا کردم نتوانستم آن هارا از خودم جدا سازم و بدست باد فرامو‌شی بسپرم؛ ذهنم را دوباره با معماری جدید ساختم اما خاطره هایم را هم به آن اضافه کردم. اما این بار در اتاقی جداگانه، در نقشه ی جدید ذهنم آن ها را در همه ی اجزای ذهن تقسیم نکردم بلکه اتاقی جداگانه برای آنها ساختم و همه ی خاطره هایم را در آن ریختم و دَرَش را بستم. درست است که نتوانستم آن ها را از خودم برانم، اما حداقل این بار خودم هستم که تعیین میکنم کِی میتوان دَرِ آن اتاق خاطرات را باز و مروری بر آنها کرد. این بار خودم تصمیم گیرنده ی حال خوش و ناخوشم هستم. دوباره از نو امید و انگیزه هایی ساختم و آن ها را در همه جای وجودم و ذهنم پراکنده کردم تا هر لحظه حس شان کنم، آری من اینگونه خودم را از نو متولد کردم.

نمیخواهم بگویم یا شعاری بدهم که آری تمام دردها و مشکلاتم تمام شد و از بین رفت، نه! اینگونه نیست اتفاقا هنوزم آن ها را در وجودم دارم اما این بار دلیلی برای از پا در آوردن من نیست بلکه محرکی برای قدرت گرفتن ذهنم و صبوری در برابر مشکلاتی که در آینده خواهم داشت، و حتی همین دردها و مشکلات سببی برای تحمل کردنم می شود. همه ی این هارا گفتم تا بتوانم به شما بفهمانم که امید چیز خیلی عجیب و فضایی نیست بلکه در کوچک ترین  لحظاتمان وجود دارد و اگر با دقت به صدای درون و جرقه های ذهنمان گوش کنیم متوجه آن میشویم.نگذارید امید کنارِ خانه هایتان،بپوسد و از بین برود.

امیدتحملآرزوذهن
۱۰
۳
Sara Ahmadi
Sara Ahmadi
که آرزوها، آرزو نمی مانند.…!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید