ویرگول
ورودثبت نام
بنده ی خدا
بنده ی خدا
بنده ی خدا
بنده ی خدا
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

خاطره سربازی

با سلام. احتراما مختصری از دوران سخت و شیرین سربازی را خدمت شما مخاطب عزیز عرض نمایم؛ غرض نقل خاطرات بروسلی نیست بلکه عادی بودن برخی اتفاقات و جریانات در دوران سربازی است. آبان 1398 آموزشی ام شروع شد و مصادف گردید با اعتراضات بنزین؛ ما را به عنوان نیروی کمکی به رشت بردند. با اتمام آموزشی به تهران منتقل شدیم؛ در فاتب ما را تقسیم کردند و قرعه ام یکی از مناطق تهران افتاد؛ سوار اتوبوسی شدیم که شیشه و ویو به بیرون نداشت و گمانم این بود که به منطقه مورد نظر میرویم ولی بعد از 45 دقیقه که از اتوبوس پیاده شدیم متوجه شدم ما را به یگان امداد افسریه منتقل نمودند چون نیرو کم بود و به عنوان کمکی ما را 7 روز در آنجا نگه داشتند و گذشت..... تا اسفند 1398 و موقع انتخابات مجلس شورای اسلامی شد؛ مجدد این بنده حقیر را به عنوان نیروی کمکی به یکی از مساجد سمت شوش پای صندوق رای بردند تا از آنجا محافظت کنم؛ 24 ساعت در آنجا بودم تا اینکه فروردین 1399 شد و مجدد توفیق عجیبی نصیبم گردید و اسم بنده به عنوان نیروی کمکی به کلانتری سیدخندان تهران معرفی شد و 13 روز در محله های چگینی و ملکی نسب پست میدادیم تا اینکه پایه خدمتم بالا رفت و بالاخره دست از سر این حقیر برداشتند ولی خب کسری خدمت 7 ماهه نیز مجال را از آنها گرفت تا توفیق نیروی کمکی نصیبم نگردد. ممنونم که وقت گذاشتید. با احترام

انتخابات مجلسسربازی
۰
۷
بنده ی خدا
بنده ی خدا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید