ویرگول
ورودثبت نام
m_82952734
m_82952734
m_82952734
m_82952734
خواندن ۴ دقیقه·۱۳ روز پیش

افسانه ای خفته:نال

در میان آواره ها سایه هاراا میدید.چشمانش گرد شد.میدانست اگر آنجا را ترک نکند اتفاق نه چندان خوبی برایش می افتد.اما.اما اِما چی؟باید پیدایش میکرد.ناگهان چیز هایی شبیه به بمبی نورانین با سرعت زیادی به سمت او پرتاب شد.بدنش اون لحظه قفل کرده بود.ثانیه ای به خود آمد .هر دو دست اش را جلو آورد. چشم هایش را بست.باد شدید از پشت او وزید و چیزی نورانین و آبی رنگ و چند برابر بزرگ تر از خودش ظاهر شد که شبیه به سپر بود .توپ های آتشین محکم به سپر بزرگ خوردند و ترکیدند سپر غیر فعال شد باورش نمیشد همچین عکس العملی نشان داده باشد .فریاد زد (کی اینجاست)باد آرامی شروع به وزیدن گرفت.دور و اطرافش را دید و هی میچرخید .یک پسر؟ هی از پشت یه دیوار به یه دیوار دیگه رفت.ناتان دست چپش را روی شمشیر پشتش که غلاف بود گزاشت . تمرکز کرد و ناگهان چیزی ده قدمی او ترکید. ناتان سریع به پشت چرخید و دست هایش را روی صورتش برای اینکه چیزی در چشمش نرود گذاشت .دستش را برداشت .در میان گرد و قبار پسری جلوی او ظاهر شد.

پسر مو های سیاه پر کلاغی داشت و یه زخم روی چشمش.زیر چشم راستش لکه های قرمز و زیر چشم چپ اش لکه های سفید.دور و اطرافش قبار هایی سیاه پرواز میکردند.پسر بلند بلند خندید و صدای خنده ی او در تمامی آواره ها مانند پژواک میچرخید ناتان سریع ششمشیرش را از غلاف کشیدو با دودست محکم آن را نگه داشت و جلوی خود برد.به سمت او دوید. به نشانه ی جنگ فریاد زد. قدرت اون پسربه قدری زیاد بود که لحظه ی برخورد شمشیر جرقه هایی نورانینی ظاهر شد و غبار بلند شد.ناتان هر چه توان داشت را یک جا جمع کرد و به شمشیرش فشار داد اما میترسید که تیغهی برنده ی او بشکند.چشم هایش را بست و سریع باز کرد اما جو خیلی وحشتناکی در چشمانش موج میزد . چشم های سبزش درخشید . یکی از پاهایش را محکم به عقب زد. جرقه های آبی رنگی اطافش آزاد شد و شمشیر ش رابا جرقه هایی به جلو برد و فریاد زد و پسر حدود بیست قدم به عقب پرتاب شد. برای اینکه پرتاب نشود شمشیرش را در زمین فرو کرد . رد سیاه و درخشان عجیبی از شمشیر باقی ماند. ناتان سریع سمت او دوید. نزدیک او که رسید پرش بلندی کرد شمشیرش را تا بالای سرش اورد به طوری که پسرناگهان لرزید و دوباره ناپدید شد و ناتان روی زمین فرود امد و شمشیرش را با دوست گرفته و به سمت زمین بود ..سر ناتان گیج میرفت نمیتوانس سر جایش به ایستد. پسر دوباره از پشت سر ناتان ظاهر شد اما ناتان سریع شمشیرش را بالا اورد و چرخید و جلوی نصفه شدن خودش را گرفت . باز ناپدید شد . ناتان از شدت خشم دندان هایش را روی هم می سایید.صدای خنده های سایه بلند شد و در منطقه پژواک میشد.ناگهان در فاصله ی ده قدمی اش رعد و برقی زد و پسر ظاهر شد.شمشبرش را بالا آورد .رعد و برقی به شمشیرش زد و شمشیر نورانین و برقی شد.ناتان عقب عقب میرفت . اون پسرچرخی زد و شمشیرش را سمت ناتان برد و ناگهان چیزی شبیه به رعد و برق مستقیم به سمت ناتان امد.ناتان سریعا شمشیرش را جلوی ان گرفت و رعد به طرف پسر رفت.پسر تلپورت کرد سمت چپ ناتان.هر دو به سمت هم دویدند شمشیر هایشان را به هم کوبیدند و ناگهان گومپ.چیزی بین آنها ترکید.ناتان به زور بلند شد . خبری از پسرنبود.برگشت و دید به او زل زده.ناتان متوجه شد آستینش پاره شدن و او به علامت شوم روی بازو اش خیره شده .ناتان سمشیرش را از روی زمین برداشت و به سمتش دوید و فریاد زد:نمیزارم فرار کنی دوباره او فرار کرد .آرام آرام نور چشم هایش خاموش شد. ناتان متوجه ی چیزی شد. او تسلیم غریزه اش شد و سرش را سریع پایین کشید.تیقه ی تیز نورانین شمشیر نفس هایش را برید وقتی شمشیر کامل از روی سرش کنار رفت از فرصت استفاده کرد در کسری از ثانیه به عقب برگشت.شمشیرش را به سمت پسر گرفت تیغه ی شمشیرش شعله ور شد و بالا خره موفق شد .از ته دل مطمعن بود که او مرده است چون شمشیر شعله ور حالا تو ی بدنش بود .پسر کم کم با نوری زننده و سفید تجزیه شد و فریاد وحشتناکی سرداد و فریاد گوش خراشش در منطقه پژواک میشد.ناتان فکر نمیکرد حتی زنده بماند چه برسد او را از بین ببرد.پاهاش سست شد و افتاد. شمشیر را غلاف کرد .نه .نه اِما را فراموش کرده بود.انقدر درگیر بود که یادش از اما رفته بود.آفتاب در حال غروب کردن بود.نسیم خنکی وزید.ناگهان باد دو صفحه روز نامه را پیشپای او انداخت.کاغذ هارا برداشت.تیتر را خواند.افسانه ای خفته:نال

ناتان همینطور داشت کاغذ هارا میخواند تا مطلبی که باعث شد چهار ستون بدنش بلرزد

او دنبال پسری است که روی بازواش ماه گرفتگی دارد.چشم های ناتان گشاد شد . با خودش گفت:چ.چ.چی .من؟

دور اطرافش را دید زد.مطمعن بود او هنوز زنده است .نال از پشت خرابه ای او را دید میزد. میگرفت. اما اگر او نمیبود چی؟اگر برای بار دوم اشتباه کند چی؟ دوید.

پسر
۰
۰
m_82952734
m_82952734
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید