ای خورشید،به کجا میروی؟
بنشین تا با یکدیگر کمی سخن بگوییم . من چای دارچین دم کرده ام. بیا تا با یکدیگر هم صحبت شویم .
از تو سوالی دارم.
هنگامی که می آمدی و با گرمای خود زمینهای سرد و طرد را پر از عشق و محبت میکردی معشوق من را ندیدی؟
او همانند توست ؛ چهره ای درخشان و زیبا دارد.
گرمای وجودش آتش عشق مرا فَوَران میکند.
درخشش گیسوان بورش از فرسخ ها دیده میشود.
او را ندیدی ؟
دختری با چشمان آبی که مرا در امواج عشقش غرق میکند. گونههای سرخش همانند سیب است.
کمی فکر کن !
آیا ، آن را ندیدهای؟
کاش او هم مثل تو اینجا پیش من بود.
من چای دارچینم را با او شریک میشدم . ما در یک استکان مینوشیدیم .کاش !
دوست داشتم عِطر لبانش را در گوشه استکانم حس کنم ...
تو که از سرزمینهای دور میآیی ، دختری این چنین در راهت نمیبینی؟ تو، معشوق من را در راه نمیبینی؟
اگر نشانهای از او پیدا کردی به من خبر بده.
من منتظر پیغامت خواهم ماند...
🫴🏻📜🖋
@Sirius493138
#_az_man