ویرگول
ورودثبت نام
حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)
حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)داستان نویس، مستندنگار ضدجنگ، منتقد ادبی، روزنامه نگار، ویراستار فنی، نمایشنامه نویس، کارگردان نمایش، بازیگر و - آثار: ۶ مجموعه داستان و رمان، چاپ شده در نشرهای نیلوفر، چشمه، ققنوس در دهه ی ۷۰ و ۸۰
حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)
حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)
خواندن ۱۳ دقیقه·۱۱ روز پیش

تو آرش مایی، بیضایی

  «خضرنامه ی عیّاران» در جاودانگی بهرام مان بیضایی

( ویراست جدید)

وارث فردوسی 

سخنور و سخن پرداز ایرانی، عالمِ علمِ روایت و مفاهیم کلامی، در گستره ی تاریخ سراسر هجومِ بیگانگان به مرزهای چندین هزار ساله ی سرزمینش، اگر به روایت مکتوب یا شفاهیِ این تمدنِ کهن همت گماشته، همیشه جامه ی عَیّاران پوشیده. عیّار به همان معنیِ «چهره عوض کننده ی رِند»، که نیت خیر یا شرّ قلبی اش را پشت صورتی وَجیه یا عامّه یا غلط انداز پنهان می کند تا از او و از آن چهره ی تازه به تازه اش هرگز آن نیت خاص خوانده نشود.

این «عیّارانِ سخن پیشه» هر کدام شان با هر چهره یی و در هر شهری و در هر مقامی و در هر کِسوتی و با هر علمی، خود به تنهایی «لشکرِ یک نفره» بوده اند، با سلاح واژه، به وقت ثبت فلسفه، به وقت ثبت عرفان، به وقت ثبت واقعه، به وقت ثبت داستانسُرایی از حماسه ها و اسطوره های یکتای تاریخ و ادبیات یگانه مان، در پاسداشت فرهنگ ناب ایران زمین و در پاسداشت مرزهای فراخ سرزمین مان ایرانشهر.

اگر فرهنگ ایران و مرزهای ایران همچنان با نام جاودان ایران مان نفوذناپذیر و زنده باقی مانده اند، سپاهیان پنهان پیروزش همین «عیّاران کلمه» بوده اند، که آب حیات سرزمین شان را در دستان خِضرِ واژگانی جُسته اند، پارسی، که با آن ها می شود روایت ها به زبان شعر و نثر نوشت. این واژه ها گاه به عامه ی مردم سپرده می شده اند برای نقل سینه به سینه ی خانگی، گاه به رندانِ عیّارمنشِ دیگر، شُهره به «گوسان»، که می رفته اند نَقلِ مُطربانه می خوانده اند در کوی و بَرزَن و قصر شاهان. 

گوسان ها نَقّالانی بوده اند خُنیاگر، که روایت های باستانی و قصه های اساطیری و حماسه های پهلوانی و افسانه های فولکلورِ اصیلِ ایرانی را با هنر نوازندگی و خوانندگی و رقصندگیِ خود عرضه می کرده اند. آن ها نیایِ راستینِ «سوگ - تعزیه خوانانِ ایرج و سیاوش» و «سیاه بازانِ تختِ حوضیِ» قرن ها بعدمان بوده اند.

و یکی از این گوسان ها بانوی خانه ی بوالقاسم مان فردوسی بوده. در آن زمانه ی شاهانِ رنگ به رنگ، بیش از هزار سال پیش، که هر شاهی و هر والیِ هر شهرش حکومتی چند روزه داشته اند، و عُرف و شَرع های رایجِ آن روزگار برای زنانِ خانگی حدّ و مرزهای بَردگی وضع می کرده اند، شاعر پارسی گومان زنی به همسری برمی گزیند، که گوسانی را از نیاکان خود به ارث برده. دختری نوازنده و رقصنده، شاید کولی، که نقل حماسه های پهلوانی ایران باستان را همه از او و از گوسان های دیگر شنیده اند. از نام و نیای او هیچ نشانی در دست نیست و در تاریخ فقط به همین کفایت شده که او زنی گوسان و خُنیاگر بوده. 

اگر فردوسی از شاهنامه نویسانِ پیش از خودش، مثل دقیقیِ شاعر، کتاب ها گِرد آورده بوده برای نوشتنِ سی ساله ی شاهنامه ی سِتُرگش، برمی داشته حفره های روایی متن های پیشین را، یا آن روایت های گمشده ی دیگر را، از نَقلِ گوسان های مُجّربی همچون همسرش پر می کرده. 

حضور زنی زاینده ی کلمه، که روایتگری متفاوت و خُنیاگر و امین است، در کنار مردی آفریدگارِ کلمه، چون فردوسی، که می خواهد روایتگری متفاوت و داستانسُرا و جاودان باشد و بماند، خونی بِکر و تازه در رگ های این مکتوب می دَماند از حضور زنانی که خانگی و عاطل نمانده اند  و هر یک به تنهایی شخصیتی تأثیرگذار و رنگین کمانی و حیاتی دارند در روایتی که یکی از شاکله های اصلی شان حضور پویای آن هاست در هر معرکه ی بی همتای شاهنامه. 

تهمینه، گُردآفرید، سودابه، منیژه، پوراندخت، رودابه، شهرناز و اَرنواز، فرانک، جَریره، سیندخت، کتایون، فرنگیس، همای چهرزاد و دیگران اگر تک به تک چهره ی انسانی باورپذیر یافته اند، اگر زنی متفاوت تر از زنان دیگر تصویر شده اند، اگر زنده و پویا و حتا معاصر ما به نظر می آیند، اگر نبودشان در هر روایتی از شاهنامه از متنش متنی اَبتر و به شدت مردانه می سازد، تمامش مدیون حضور زنی به غایت زن است، که به شدت زمینی است و یاور و همدم و پشتیبان فردوسی و نماینده ی الهه ی آب و الهه ی خاکی که کالبد زمینی اش برای فردوسی و ما دوستدارانش یادآورِ سرزمینِ مادریِ تمام دوران هامان «ایران» است.

 فردوسی در حضور «زن ترین زنِ زمانه اش» از زنان شاهنامه اش تصویری آن چنان روشن و خلّاق و متفاوت می سازد، که با هیچ اثر حماسی دیگری در دنیا قابل قیاس نیست. و این میراث را هزار سال بعد فقط به فرزند خَلَفش می سپارد. به بهرام مان بیضایی. 

بیضایی، آن وارثِ تمامِ ادیبانِ کهن و معاصرِ پیش از خودش، ارادتش به نیایَش فردوسی و شاهنامه ی سِتُرگش بیش از دیگران بوده است. که اگر صادق هدایت بیش ترین تأثیر را می گذارد در تقسیم بندیِ تیپّیکِ زن ها به «اَثیری» و «لَکّاته»، فقط بهرام بیضایی است بعد از فردوسی که در تمام آثارش تلاش سنت شکنانه می کند که زن را، با تمام خصلت های زمینی اش، متفکر و پویا و رها و مؤثر در تمام دوره های تاریخی ایران، خصوص در دوران معاصر نشان بدهد. 

زن ها در آثار او (به جرأت می توانم بگویم فقط در آثار او) نه «لکّاته» اند نه «اثیری». موجودی زمینی اند، با تمام افت و خیزهای هر موجود زمینی دیگر، که در دنیای داستانی شخصی خودشان حق انتخاب و حق تأثیر و حق جاودانگی دارند. همان حق مسلمی که در بیش تر از نود درصد آثار ادبیات داستانی و سینماییِ این صد ساله ی اخیرمان به ناحق فقط به مردان سپرده شده. و فقط بیضایی بوده که یک تنه، در تنهایی کامل، همچون ارتشی یک نفره، جامه ی عیّاری پوشیده و در قامتِ «عصیانگرِ هر زمانه ی زن ستیزی» از آن ها در آثارش اعاده ی حیثیت کرده و به آن ها هویتی غنایی و ادبی بخشیده. 

زن ها در دنیای فراخِ متن های نمایشی بیضایی، هم می توانند با الهام از تصاویر و مفاهیم ازلی و ابدی شاهنامه و

آرش گمشده ی شاهنامه

اگر فردوسی از اسطوره ی آرش در شاهنامه اش ننوشته و از او حماسه نساخته، شاهنامه اش اما از فردوسی مان آرشی حماسی ساخته. که آرش اگر جان شیرین می گذارد در تیری که از کمندش رها کرده برای تعیین سرحدّ ایران و توران، فردوسی هم با نوشتن سی ساله ی شاهنامه اش جان شیرین می گذارد برای فتح مرزهای ایران و برای فتح قلب هر ایرانی. و بیضایی اگر فرزند خلف اوست، آرش فردوسی هم همانا هموست. که فردوسی از آرش ننوشت و بیضایی در نخستین نوشته هاش از آرش نوشت. و از آرش شدن. 

بیضایی در قبل از بیست سالگی و در اوان جوانی اش با نوشتن کتاب جامع و پژوهشی «نمایش در ایران» پرده از راز تمام سنت های روایی و نمایشی کهن برداشت. این متن ماندگار هنوز که هنوز است یکی از کتاب های بالینی و دانشگاهی خیلی از شیفتگان هنر نمایش است.

بیضایی با اتکا به این پژوهش حیاتی و با رسیدن به فرم های نوین روایی در تمام آثاری که نوشت، یکی از نویسندگان مدرن و پست مدرن ایران محسوب می شود که هرگز بر مدرن و پست مدرن بودن خودش هیچ اصرار و ادعایی نداشت. 

او در این چهل ساله ی اخیر، خصوص در این پانزده سالی که در ایران نبود و رهایی بیش تری در بروز و خلوصِ هر جور روایتی داشت، با نوشتنِ تک به تکِ نمایشنامه ها و فیلمنامه های شاهنامه شونده اش و با احتسابِ عمرِ مفیدِ بیش از سی سالی که برای آن ها گذاشت، آثار بی بدیل و هوشمندانه و ماندگاری نوشت که اگر کسی همت کند و بیاید تمام شان را با وسواس وارثانه ی یک محققِ اندیشمندِ دلسپرده در مجلّدی وزین مجموع و چاپ کند، جز «شاهنامه ی بیضایی» هیچ نام دیگری نمی تواند بر آن بگذارد. 

آرش آشنا

آرش اگر توانایی خاصی در تیراندازی با کمان داشته، حتم پیشه اش بوده در لشکرِ منوچهرشاهی که سردار یا سربازش بوده. او را به گواه و به حدسِ تاریخِ قِصَویِ خودمان از بازار و از حرفه یی به این مأموریت جنگی حکومتی فرا می خوانند، که ربطی به رزمِ لشکرِ دیوان سالارانه ی شاه زمانه اش نداشته. پس او هم مثل تبارزاده اش، بهرام بیضایی، رانده شده بوده از کاری که چیره دستش بوده و، رفته با دستور شاه یا هر فرمانده ی دیگری، به ناچار، عُزلت ها و اِنزواها کشیده و چشیده در میان مردمی که یکی از تبعیدی های آن ها هم بوده و، حالا به وقتِ نیاز در زمانه ی جنگ ایران و توران، باز از دل مردم فرا خوانده شده بوده به رزمی که تنها تیرانداز ماهرش فقط او بوده. 

روح آرش باستان، و آن آرشی که در شاهنامه حضور ندارد و روحش حلول یافته در آرشی که خودِ فردوسی است با شاهنامه اش، هر دوشان بعد از هزار سال آمده اند حلول یافته اند در پیکر بهرامی که بیضایی هم هست و جز «آرش زمانه بودن با شاهنامه اش» چاره ی دیگری براش باقی نمانده. 

اگر فردوسیِ حکیم مان با نوشتن شاهنامه اش کاری آرش گونه کرده در عیّاری و در «لشکرِ یک نفره بودنش»، باید آن قدر منصف باشیم که با ادای احترام به عیّارگیِ آگاهانه ی هر یک از اُدبای شاعر و داستانسُرا و تاریخ نگارِ اصیلِ دیگرمان، از یک واقعیت محتوم به سادگی چشم نپوشیم و آن را صریح و با صدای رسا اعتراف کنیم که «فقط بهرام بیضایی بوده که با تمامِ آثارِ شاهنامه وَشِ به شدت ایرانی اش در گسترش فرهنگ چندین و چند هزار ساله ی تمدن باستانی مان ایران نقشی آرش گونه داشته در ایران معاصرمان.» 

بیضایی و یگانگی محض

اُدبای ما، از قبل از فردوسی و از بعد از او، با پذیرش خصلت «ارتش یک نفره بودن شان» و با نوشتن آثار ماندگارشان، هر یک آرشی بوده اند تیرافکن، که جان برای مرزگشایی ایران و برای فرهنگ باستانی یگانه اش سپرده اند. کاری که بیضایی، با جَهدِ شخصی اش، در آن پیشرو شد و پیشرو ماند و شد استاد ماهر کامل. استادی که به دلیل یگانه بودنش، بی اختیار خودش، تشعشع شیدایی محض می آفرید و دیگران را شیفته ی انوارِ دانایی و علمِ روایتِ منحصر به فردِ خودش می کرد. شیفتگانی که با قصد و غرض های خیر و شَرِّ شخصی خودشان یا باندهای مخوف دولتی شان می آمدند می شدند رهروِ ناقصِ این استادِ ماهرِ کامل. بعضی هاشان با شیفتگی شاگردانه می آمدند، بعضی هاشان با شیفتگی بخیلانه، بعضی هاشان با شیفتگی بهره جویانه. و این گونه ی آخر، به دستور قدرت و سرسپرده و سرا پا مقلد محض می آمدند. آن ها فرمانبردارِ آمرانی بودند که از آن ها توقع یک بیضایی مطیع خلاق داشتند، بی اظهار اردات به او و بی شباهت به او.

در این چند دهه ی اخیر، به دستور اتاق فکر فرهنگ و به شدت آگاهانه، در تمام گونه های هنر ایران باب شد که به هر «استادِ صاحب سبکِ عصیانگری» اَنگِ «غیرخودی» بزنند. تا بعد بیایند از شاگردان یا مریدان یا مقلدان بی مایه شان یک نسخه ی بدل و «خودی» بسازند. و آن ها بشوند «کپی برابر اصل» و بروند در انظار عمومی و در مجامع هنری سفارشی شان دلبری کنند و افتخار پوشالی بیافرینند. غافل از این که استادِ رانده شده به عزلت و انزوا، از ازل بی بدیل بوده و غیرقابل تکرار و غیرقابل تقلید و هیچ مقلدِ خواسته یا ناخواسته یی با هر مَکر عظیمی هیچ گاه نتوانسته و نخواهد توانست هنری به ماندگاری و شکوه هنر او بیافریند.

به همین دلیل است که باید با افتخار گفت «از بعد از «هدایتِ مدرنِ فرهنگ ساز» و از بعد از «بیضاییِ تحول طلبِ هویت ساز»، در نسلِ ما و در نسلِ بعد از ما، هر کس که نویسنده ی صاحب سبکِ عصیانگری شده، و تن به بدل شدن نداده و خودش استاد کامل شده، پا بر جای پای استادانی چون فردوسی و بیهقی و هدایت و گلشیری و بیضاییِ «بدل ناپذیر» گذاشته. 

و بیضایی، به نظر من، از خیلی هاشان متفاوت تر بوده و عطر و بویی دیگر داشته. چرا که او را یکی از اصلی ترین احیاگرانِ سنت هایِ رواییِ کهنی می دانم که در طراوت و نوشَوَندگی، از هر روایت مدعیِ عصیانگرانه ی متفاوتی فرامدرن تر بوده.

برای هیچ کدام مان زیاد دشوار نیست، که پرده ی خیال بدریم و بیضایی را ببینیم که در سرزمینش ایران فرصتی ناب براش مهیا شده تا تمام فیلمنامه هاش را باب دل خودش بسازد و تمام نمایشنامه هاش را عاشقانه و استادانه به صحنه ببرد. اگر سینمای ایران این چنین گنجینه ی گرانبهایی از فیلم های بیضایی را در ورق به ورق تاریخش محفوظ نگه می داشت، و نمایش ایران تجربه ی چنین تئاترهای زنده یی را از او برای نسل های بعد از خودش به یادگار می گذاشت، آیا سینمامان این طور بلاتکلیف و بی هویت و مهجور باقی می ماند؟ یا تئاترمان این طور به بیراهه ی عوام زدگی و بی هنری و بی اندیشگی رانده می شد؟

حاشا که نه. که بی بیضایی و بی ساعدی و بی رادی و بی دیگرانِ شورشیِ هنرِ روایت انگار خیلی چیزها از خیلی از تاریخ های راستین و ناراستین مان کم است.

آرش بودگیِ نسل ما نویسندگانِ «پساهدایت و پسابیضایی و پساگلشیری» 

اگر بیضایی زخم های زمانه ی فردوسی و زخم های زمانه ی نیاکان و آیندگانِ ادیبِ فردوسی را در زمانه ی خودش نمی خورد، اگر مثل آن ها مَهجور نمی ماند و رِند نمی بود، اگر رندی های نوشتن و جاودانه نوشتن را از هزارتوهای آثار پیشینیان و از رفتارشان با شاهان زمانه شان نمی آموخت، این طور مثل تبارِ روایتگرِ آینده نگر و آینده سازِ عیّارش آب حیات نمی نوشید و خضر جاودان نمی شد. 

نسل ما متولدان دهه ی چهل به بعد، همان دهه ی باشکوه اوج هنر ایران و جهان، بعد از گذر از تجربه ی گرانبهای آن روایتگران متفاوت باستان، و بعد از گذر از تجربه ی داستان نویسان مدرنی چون هدایت و دانشور و گلشیری و براهنی و دیگران، به بهرام بیضایی خیلی مدیون خواهیم بود، اگر که بخواهیم چون او و تبار جاودانش آرشی باشیم که با تیر قلم مان مرز ایران و مرز فرهنگ تمدن باستانی ایران مان را گسترده تر و شکوهمندتر و سرفرازتر بخواهیم. 

دیگر لازم نیست هزار سال بگذرد تا یکی مان بشود بهرام بیضایی. اگر او وارث زخم های پیشینیان است، اگر او مثل معاصران دیگرش نویسنده ی زخم های خویش در روزگار خویش است، باید همین جا اعتراف کنم که ما هم، نسل من هم، نسل های بعد از من هم مثل او از این زخم ها زیاد از این و آن خورده ایم. زخم های سی چهل ساله یی که از خنجر دوست و دشمن خورده ایم و بابتش عزلت ها و انزواها کشیده ایم و از آن ها داستان ها و نمایشنامه ها و فیلمنامه ها نوشته ایم. 

آرش های دیگر را به گواه آثارشان می شود یک به یک شمرد، می شود یک به یک شناخت. اما آن آرشی که منم، که حسن و بنی عامرم، که از خون و قبیله ی قیس بنی عامرم، در این چهل سالی که دارم قلم می زنم، بارها از قلمم و از جانم سیر شده ام مثل هدایت، اما بارها مثل بیضایی تن نداده ام به رهایی از تن و به تن فروشی و به دشمن شادی، نشسته ام به نوشتنی که عین رندی است، عین عیّاری است. «لشکرِ یک نفره بودن» تاوان دارد. زخم ها باید بخوری در تنهایی و فقر، رنج ها باید بکشی در تنهایی و فقر، کتابِ «خضرهای رندِ پیشین» باید بخوانی در تنهایی و فقر، قلم ها باید به چشم ها بزنی در تنهایی و فقر، کاغذها باید پاره کنی در تنهایی و فقر، انزواها و عُزلت ها و حتا زندان های خودخواسته و دیگرخواسته باید بچشی در تنهایی و فقر، طلاهای تن فروشانه باید پس بزنی در تنهایی و فقر، تا رمز رندانه ی عیّاری بشناسی و آب حیات بجویی از خضر و از آرشی که حالا تویی، چون فردوسی و گلشیری و بیضایی.

                                                               دوشنبه، پانزدهم دی ماه 1404

بهرام بیضاییفردوسیشاهنامهآرش کمانگیر
۱
۰
حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)
حسن بنی عامری (جنبش ادبی «ما»)
داستان نویس، مستندنگار ضدجنگ، منتقد ادبی، روزنامه نگار، ویراستار فنی، نمایشنامه نویس، کارگردان نمایش، بازیگر و - آثار: ۶ مجموعه داستان و رمان، چاپ شده در نشرهای نیلوفر، چشمه، ققنوس در دهه ی ۷۰ و ۸۰
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید