از شلوغی روز، خستگی ذهن و سروصدای شبکههای اجتماعی فرار کرده بودم. فقط میخواستم چند دقیقه آرامش واقعی رو تجربه کنم.
وارد کافیشاپی شدم که از قبل نمیشناختمش، ولی حسی درونم گفت اینجا قراره خاص باشه...
کنار دیوار، یک میز دونفرهی کوچک با دو صندلی ساده اما دلنشین منتظر بود. از لحظهای که وارد شدم، انگار فضا منو در آغوش گرفت. روی هر میز، رومیزی سفید با گلدوزی گلهای کوچیک و رنگارنگ پهن شده بود. وسط میز، یک گلدان سفید کوچک بود که داخلش گل همیشهبهار نارنجی قرار داشت. بوی شیرینش رو که استشمام کردم، تمام ریهم پر از عطر زندگی شد.
چند دقیقه بعد، پیشخدمت آمد. دختری جوان با موهای قهوهای روشن و لبخندی گرم. مینیاسکارف کرمرنگی به سر داشت و پیشبندش با همون رنگ ست شده بود.
با خوشرویی سلام کرد و گفت: "چی میل دارین؟"
لبخند زدم و گفتم: "یه فنجون نسکافه، با یه کیک شکلاتی."
وقتی رفت، نگاهم افتاد به میز روبرویی. یک دختر و پسر جوان، روبهروی هم نشسته بودن. دختر اشک میریخت و پسر سعی داشت آرومش کنه. این لحظهها برای من فقط صحنه نبودن؛ روایتهایی از زندگی بودن.
پیشخدمت برگشت، سفارش رو آورد. وقتی چنگال رو داخل کیک فرو کردم و اولین لقمه رو چشیدم، طعم شکلات آبشده با بافت نرم و سبک کیک، طوری منو غافلگیر کرد که انگار دنیای شیرینتری رو کشف کرده باشم.
سعی کردم با تمرکز، از هر تکهی اون کیک لذت ببرم. صدای ملایم موسیقی، نور گرم فضا، و اون عطر همیشگی گل روی میز، همهچیز رو کامل کرده بودن.
گاهی برای آرامش لازم نیست کار بزرگی بکنی. کافیه خودتو به یه فنجون قهوه و یه لحظهی صادقانه بسپری...
۰۵ مرداد ۰۴