خون و خودکار....


خودکاری رو که بهش هدیه داده بود رو برداشت وگفت:قسم میخورم تا وقتی خون تو رگ هامه بنویسم و روزی بمیرم که دیگه نه تو جوهری داشته باشی نه من خونی

جوهر خودکار تموم شده بود و هنوز زنده بود نگاهی به خودکار کرد وگفت:بالاخره قراره منم بمیرم...

سوزن رو وارد رگش کرد و به جریان خونی که در لوله ای که یک سرش به سوزن و سر دیگش به لوله خودکار وصل بود نگاه کرد و شروع کرد به نوشتن

نوشته های دردناکی که جوهرش از قلب شکسته نویسنده بیرون کشیده میشد و ثمرش میشد نوشته هایی باجوهر خون....

نوشته ها دردناک بود ولی از وقتی باخون نوشته میشد دردناکتر شده بودن..اونقدری که خواننده میفهمید که این نوشته ها مستقیم از قلب روی کاغذ نوشته شدن

یه روز کاغذ مثل همیشه نبود...جوهر خودکارش دیگه مثل قبل ننوشته بود و اینبار مشخص بود که بارها و بارها روی کلمه ها حرکت کرده تا نوشته بشن...

کاغذی که نیمی از صفحه قرمز و نیم دیگرش قرمز بود و تن بی جونی که دیگه کامل سفید شده بود

نویسنده مرده بود

انقدر از معشوقه اش نوشت که خدا بغلش کرد....

راست گفته بود

تا اخرین لحظه زندگیش به اون فکر کرده بود و از اون نوشته بود...راست گفته بود،جوهر خودکارش وقتی تموم شد که دیگه خونی تورگ هاش نبود....