لعنت به(II)

همه را بسوزانید،پاییز در راه است.....
همه را بسوزانید،پاییز در راه است.....


خاطره ها را آتش بزنید...

موسیقی هارا به نفت تبدیل کنید...

عکس هارا تکه تکه کنید و برروی نیمکت همان پارک همیشگی بیندازید وباهمان موسیقی هایی که به نفت تبدیل شدند به آتش بکشید

کتاب هایی که دونفره میخواندید را آتش بزنید..کسی چه میداند شاید سلطان محمود غزنوی و اسکندر هم با کتاب ها خاطره داشتند که آنهارا آنش زدند...

چتری که با آن زیر باران قدم زدید را بسوزانید

پاییز نزدیک است....

چمدان خاطرات را بازنکرده آتش بزنید

پاییز که از راه برسد یکی یکی انهارا نشانتان خواهد داد

اینبار جای خاطرات این شماهستید که میسوزید

شاید اینگونه بتوانیم از ناجوانمردی پاییز کم کنیم...


همه اینها درست..همه را میسوزانیم اما

دست هایم راچه کنم؟همان دست هایی که پاییز شاهد بود روزی صاحبش تو بودی

قلبم را چگونه بسوزانم وقتی باعث زیبایی و زشتی هایش تو بودی...

خاطره ها را میسوزانم اما چشم هایی را که برای تو گریستند را چه کنم؟

لعنت به تو که اگر تمام خیابان هارا آتش بزنم آسمان مرا یاد تو می اندازد...

لعنت به من که یک سال دیگر هم گذشت و هنوز فراموشت نکرده ام...

لعنت به هر صدای مردانه ای که مرا یاد تو می اندازد...

لعنت به ما که بی حساب و کتاب قول ماندن دادیم و ....

لعنت به جاده ها که مبدا هرجای جهان باشد مقصد تو میشوی....

لعنت به پاییز

لعنت به.....