ویرگول
ورودثبت نام
احمد غلامی
احمد غلامیاحمد غلامی بداهه نویس ، یادداشت داستان و شعر عضو انجمن ادبی سایه فیروزآباد فارس
احمد غلامی
احمد غلامی
خواندن ۱ دقیقه·۱۴ روز پیش

صبح داشت: بداهه از درون از خیلی بیرون

بداهه ای از درون از خیلی بیرون
بداهه ای از درون از خیلی بیرون

مثلا همین خورشید را جوری تنطیم کرده ام ک بدرخشد

بدون انکه بفهمم

بدون انکه بخواهم

همانند قلبم ...

تک تک سلول های بدنم میراث کهکشان ها هستند

یکی از انان از کهکشان ناناتیاپی امده است جایی که نورش هنوز هم به زمین نرسیده است .

چشم هایم میراث دار سباهچاله ای بزرگ است ک قبرستان هزاران ستاره درخشان است نور از ان به هیچ عنوان بیرون نمی اید

همانقدر تاریک ...

همانقدر سیاه ...

#یادداشت #بداهه

بداههیادداشت
۰
۰
احمد غلامی
احمد غلامی
احمد غلامی بداهه نویس ، یادداشت داستان و شعر عضو انجمن ادبی سایه فیروزآباد فارس
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید