ویرگول
ورودثبت نام
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄مُرداب ، نه یک انتخاب ،که ترجیحی ست آرام ؛ در عبور از هیاهو و شتابزدگی‌ ؛تا یافتنِ آرامشی نهفته در خاموشی ✔
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄
خواندن ۱۱ دقیقه·۴ روز پیش

انسانِ طبیعی در جهانِ طبیعی...

هیاهو های ساخته ی انسان در شتابزدگی و آشفتگی
هیاهو های ساخته ی انسان در شتابزدگی و آشفتگی

درود بر یاران جان و همیشه در صحنه ویرگول 🌷🥰

میخواهم از کنکاش درهمین تصویر فوق شروع کنم .

که هیاهویی ست ... !!!

در نیمه ی سمت راست ؛

یکی نشسته برروی تک پایه ای ، حیران و بلاتکلیف با ظرفی در دست .

یکی در لبتاپ نوشته هایی را میجوید ؛ که ظاهرا برایش غریبند .کسی تلاش میکند با نردبان ، بالاتر برود !

صفحه ی نشانه بازی دارت چه میگوید !؟

تصویر کدوی هالوو وینی روی سنگی ...

دو نفر در تلاشِ نوشتن ...ولو بر صفحه ای ، اما روی سنگ .

حیوانی مجهول الهویه ...ولی قطعا برای خوردن .

مادر وکودکی در وسط نشسته ، فارغ از اطراف.

سه نفر دارند میروند ...کجا و با چه هدفی ...!؟

یکی در کنار آتش ...یکی جارو بدست در پی زباله ...

در نیمه ی سمت چپ :

کسی سوار بر دوچرخه و کسی روی ویلچر ... سه نفر نظاره گر و بنظر متعجب و پرسشگر ...

اما بیشترِ وسایل و ابزار؛ همان هایی ست که شاید هزاران سال ، برای تسهیل در زندگی انسان ساخته شده ...

و طبیعت ...طبیعت براه خود میرود و در شکوفندگی ست :

رودخانه جاری و مراتع سبز ، پرندگان در پرواز ... و کسانی دورتر مشغول زراعت ...

کوهها برقرار و دو نفر در پی ماهیگیری ...

و از همه جالبتر ...پوششِ انسانها ؛ همان است که بوود ...ساخته و بافته از پوستِ حیواناتِ طبیعی .

آنچه طبیعی ست ...پایدار و برقرار .

و آنچه ساخته و پرداخته ی انسانِ خردمند و مدرن ! است ؛ هریک با داستانی از اندوه ، دغدغه ، ضعف ، بلاتکلیفی ، پرسشهای بی پاسخ ، معضلاتی خود ساخته برای دیگران ( زباله را میگویم ) و ...غیره .

حضرت خیام چه خلاصه و کامل گفت :

ای بَس که نباشیم و جهان خواهد بود

نِی نام ز ما و نِی نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم ، نبود هیچ خِلَل

زین پس چو نباشیم ، همان خواهد بود ...

در مقاله ای علمی خواندم : اگر هیچ انسانی روی زمین نباشد ؛ زمین و طبیعت بین ۵۰ تا ۱۰۰ سال ، خود را بازپروری و برمیگردد به زیستِ چند هزار ساله ی خودش !!!

نمیخواهم به این مضمون قطعیت بدهم یا استناد کنم ... اما تصورش هم ، زیبا و باور پذیر است !

گریزی بزنم به پست انسانهای طبیعی ؛ مظاهر انسانیت : ظاهرش اینست که سی نفر پسندیده اند و کسانی شاید خوانده ولی مورد پذیرش نبوده ...خب ۳۰ نفر عالیست !

از میانِ مثلا ۷۴ دنبال کننده ( کمی کمتر از نصف )

انسانِ اولیه، برای میلیون‌ها سال، بخشی از طبیعت بود ؛ نه مالکِ آن......

برای بقا می‌جنگید، مهاجرت و شکار می‌کرد، می‌ترسید و یاد می‌گرفت.

آنچه از پیدایش انسان (در جهانی که استوار و پویا بود)  می‌دانیم ، هماهنگی او با طبیعت بوده که برای میلیونها سال ادامه داشته ...امکانات زیاد و مختلفی آمدند : آتش ، ابزارِ شکار و خانه ساختن ... از غارها بیرون شدند ، در زمین‌ها کاشتند و دامپروری کردند ...و شکار آسان‌تر شد .

شاید قبل‌تر که برای زنده ماندن از سرما و یخبندان مهاجرت را انتخاب کردند ، انسانهای دیگری را هم دیدند .

خاستگاه ظهور انسان شاید آفریقا باشد . و رد پای او در اوراسیا و شمال اروپا تا کانادای کنونی و آمریکا ، حکایت از مهاجرت و ملاقات با انسانهای دیگر دارد .

میلیونها سال ، راز و حفظ بقا ، حرف اول و آخر انسان بود.

و از پنجاه هزار سال پیش ( در مقایسه با میلیونها سال ....یعنی هیچ ) ،

اختلاطِ نئاندرتال ها با انسان خردمند ( Homo sapiens، نام یک گونه از سردهٔ انسان)

باعث پیدایش گونه ی جدیدی شد . ئاندرتال ها منقرض شدند . اما اکنون در بیشتر انسانها ژن و کروموزوم یا DNA آنها یافت شده ...و حکایتِ راز و حفظ بقا مشهود و باقیست .

و از آن انسانِ خردمند ! ...در کنارِ پیشرفت‌های مختلف و انفجار تکنولوژی ...

حسادت ، منفعت طلبی ، برتری جویی ، خباثت و سنگدلی ، قتل و جنگ و ... با انسانهای دیگر متداول شد !

«شاید هیچ جانداری به اندازه‌ی انسان، این‌چنین آگاهانه و گسترده به همنوع و طبیعت آسیب نزده باشد...»

انسانِ طبیعی : موجودی بود که هماهنگ با موجوداتِ دیگر ، برای بقا تلاش و تولید مثل می‌کرد. وجود خود را مدیون طبیعت بود و هرگز با آن نمیجنگید . خود را برای جهان و طبیعت میدید ...نه آنرا برای خود ...

به اندازه ی نیازش شکار می‌کرد، دانه و گیاه میکاشت . دام پروری می کرد و برای" همه ی طبیعت " ، احترام قائل بود.

و اکنون ...چه شده !؟

و نه اکنون ... مثلا از پنج هزار سال پیش تا کنون !

( سخنانی از دور دست میشنوم ! : این پیام چی میگههه...!؟ دیوونه شده !؟ ما مثلهه عصرحجر زندگی کنیم !؟ حااالیش نیس چه پیشرفتااایی داشتیم که کمک حاالمان شده ...!؟ قرااار نبوده هموون جووری بموونیم که ...!!! )

بله ...قرار نبود آنطور بمانیم ...اما قرار هم نبود اینچنین خود و دیگران و جهانِ طبیعی را گرفتار کنیم ...

فراخوان بدهیم و نغمه سرایی کنیم ؛ برای اختلال در محیط زیست یا سوراخ شدن لایه اوزون ...!!!

که مرتب از حجم زباله در تلاش برای بازیافت پلاستیک باشیم ...

زباله های اتمی و دارای تشعشات را بدریا نریزیم ...

اصلا هسته ی اتم را نشکافیم ...! اورانیووم غنی شده نسازیم ...

که عده ای بگویند : بیایید در کشور دیگر بسازید ...یا آنچه غنی شده ...بما بدهید !!! ...اگر ندهید ؛ بمب بر سرتان میریزیم.

بعد بمب بریزند ...کودک و جوان و بزرگسال بُکشند ...

یا مثل هزاران بار درهزاران سال پیش و قرون گذشته به نیتِ کشورگشایی و ایجاد صلح جهانی !!! جنگ براه بیاندازند ...

بله پیشرفت ؛ تکنولوژی !!! ساخت سلاح های سبک و سنگین ...کشتار جمعی ...آزمایش بمب اتم در هروشیما ...

خط کشیها و مرز بندیها ...که اینجا قلمرو ماست ...کسی نیاید . ( زندگی در جنگل و حیوان بودنِ برخی )

تولید گرما و آلودگی های زیستی ...بعد فریاد ، برای همدلی ...یخ های قطبی دارن آب میشن !!! دریاها آلوده شدن !!!

و هزاران شاهدِ مثال دیگر ...که همه میدانیم .

و از سویی : پرداختن به روان آدمی ... پیِ ثروت باشید ...معنا را دریابید ...آرامش در محیط کار ...روابط سالم ...چگونه یکشبه پولدار شوید ...اعماق وجود را بکاوید و از درد و رنج گذشته رهایی یابید ...و شعارهای بی انتهااااا ....

روان آدمی ؛ چطور آسیب دید ؟

آرامش رخت بربست ؟

معنا گم شد ؟

درد و رنجها پدیدار شدند ...؟

شاید پاسخ ساده اش : پیشرفتهای جاهلانه و انفجارِ فوق سریعِ تکنولوژی باشد ...!!!

که متعاقب اینها :

حسادت و کینه ؛ چشم هم چشمی و احساس عقب ماندگی ؛ مقایسه ها و قضاوتها ؛ نقابهای دورویی و تزویر و صدها

آشفتگی و پریشانی دیگر ...آمدند .

بعد فریادهایی برآمد : آرامش روح و روان را دریابید ...درد و رنج را بفهمید حذفشان نکنید ...شاد بودن هنر است ...

از ادیان پیروی کنید ...عبادت اینچنین است ؛ معنا و کمال آنچنان ...

سوال :

معنایی که فرهیختگان قدیم ( مثلا از هزار سال پیش ) در پی اش بودند ...

معنای تحریف شده و گمراه کننده ی امروزی بود ؟

معنایی که با دست بشر و با آلودگیهای مختلف روحی و روانی و زیست محیطی بوجود آمد ؟

معنایی در دغدغه ها و هیاهو ها ؟

 در شتابزدگی و دوری از معنا ی واقعی ؟

معنایی که بیشتر خفقان ایجاد میکند تا تنفسِ آسان ؟

آسیبها و رنجهایی که از همنوع بما میرسد نه از جهانِ طبیعی ؟

صدها سوالِ دیگر... که همه میپرسیم ...دریغ از پاسخی ...

اینها بدنبال معنای واقعی بودند...
اینها بدنبال معنای واقعی بودند...

و ما ... زخم و آسیب ، زدیم و خوردیم .

در نیمه راه ، رها کردیم و رها شدیم .

قضاوت کردیم و قضاوت شدیم .

منفعت طلبی کردیم و مورد سوءاستفاده قرار گرفتیم .

بخل و حسد و کینه نثارمان شد و خود نیز نثار دیگران کردیم .

تنها شدیم و در تنهایی ، مات و مبهوت ،( شکل علامت ؟ ! ) خستگی به جان و روانمان چنگ زد ...

ملامت و اندوه و ناامیدی میهمان دلمان شدند و عمر بسر کردیم .

ما در مواردی حتی زبان خودمان را نفهمیدیم ، چه رسد به زبان مخاطب !!

منظورم خودشناسی و درک درونی شخصیت فردی است .

خویشتن بودن ، مسئولیت سنگینی ست ... جای دیگری بودن یا هیچکس نبودن آسان‌تر است .

آیا خویشتن خود را یافتیم ؟

و شعارها دادم :

مکاشفه و فهم زبان ؛ خودبسندگی ؛ نقاب ؛ همدلی و همدردی متقابل ؛

از عشق و فرشته ها ، امید ساختم ؛

از تضادهای ایجاد شده بدست آدمی ، دنیای شگفت انگیز تصویر کردم .

با ابعاد و آیینه و مکعب راههای فرار نشان دادم .

زندانِ ذهن را بتصویر کشیدم .

با کلمات بازی کردم ...بلکه دمی بیاسایم ...و دیگران در زنگ تفریحی؛ نفسی بکشند .

همه و همه ، بجا و واقعی بودند و هستند ...

اما پس از فاجعه ی گم شدنِ معنا ی اصلی ...پس از خودآزاری و دیگر آزاری آدمها ...پس از انفجار بی رحمانه ی تکنولوژی...و پس از های دیگر ...

مجبور شدم و مجبور شدیم ...( نوشته های گنجشک عزیز )

که در این خراب آباد !

در این خانه ای که از پای بست ویران ست ...دلمان به نقشِ گلِ ایوان خوش باشد ...

لااقل دستمان را در دست هم نِهیم ...کمی امنیت و آرامش بچشیم ...

آنچه میگویم حکایت درخت است :

من بدنبالِ ریشه و تنه ی اصلی ام ...شاخ و برگها ؛ شکوفه و میوه ، بسیار لذت بخشند ...سایه به تنهایی عالمی دارد .

اما ...همه میدانیم که ریشه و تنه ی اصلی ؛ بنیانِ جهانند .

در ادامه به اشعاری دقیق و دلنشین اشاره میکنم :

سوره تماشا

به تماشا سوگند و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن ... واژه‌ای در قفس است

حرف‌هایم مثل یک تکه چمن روشن بود

من به آنان گفتم : آفتابی لبِ درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد

و به آنان گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ

در کفِ دستِ زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید

لحظه‌ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ

به طنین گل سرخ، پشت پرچین سخن‌های درشت

و به آنان گفتم :هر که در حافظه چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند

هرکه با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند

می‌گشاید گره پنجره‌ها را با آه

زیر بیدی بودیم

برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم :

چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید ؟

می‌شنیدیم که به هم می‌گفتند :

سِحر می‌داند، سِحر!

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد

خانه‌هاشان پر داوودی بود،

چشمشان را بستیم

دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش

جیبشان را پُر عادت کردیم

خوابشان را به صدای سفر آینه‌ها آشفتیم... سهراب سپهری

      گردون ؛ نِگَری ز قدّ‌ِ فرسودهٔ ماست،

      جیحون ؛ اثری ز اشکِ پالودهٔ ماست،

       دوزخ ؛ شَرَری ز رنجِ بیهودهٔ ماست.

      فردوس ؛ دمی زِ وقتِ آسودهٔ ماست.....خیام

گُلعِذاری ز گلستانِ جهان ما را بس

زین چمن سایهٔ آن سروِ روان ما را بس

من و همصحبتیِ اهلِ ریا دورَم باد

از گرانانِ جهان، رَطلِ گران ما را بس

قصرِ فردوس به پاداشِ عمل می‌بخشند

ما که رندیم و گدا، دیرِ مُغان ما را بس

بنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین

کاین اشارت ز جهانِ گذران، ما را بس

نقدِ بازارِ جهان بِنگر و آزارِ جهان

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم؟

دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس

حافظ از مَشْرَبِ قسمت گِلِه ناانصافیست

طبعِ چون آب و غزل‌هایِ روان ما را بس

مثنوی معنوی مهم‌ترین اثر مولوی است. این دیوان شعر دارای شش جلد است و بیست و هفت هزار بیت دارد. بسیاری، مثنوی معنوی را یکی از بزرگ‌ترین آثار شعر عرفانی می‌دانند.

بشنو از نی ...این «نی» همان مولاناست که به عنوان نمونهٔ یک انسان آگاه و آشنا با حقایق عالم معنا، خود را اسیر این جهان مادّی می‌بیند و «شکایت می‌کند» که چرا روح آزادهٔ او از «نیستانِ» عالم معنا بریده است. او در مثنوی و دیوان شمس، بارها خود، یا انسان آگاه را به نی و چنگ تشبیه کرده است:

ما چو چنگیم و تو زخمه می‌زنی…

ما چو ناییم و نوا در ما ز توست…

هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم

یا: عطار روح بود و سنائی دو چشم او ، ما از پی سنائی و عطار می‌رویم ...

و دوباره سهراب :

گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما

تا به آواز شقایق كه در آن زندانی است

دل تنهایی تان تازه شود.

چه خیالی ، چه خیالی ، … می دانم

پرده ام بی جان است‌.

خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است‌.

من با تاب ، من با تب

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام‌.

من در این خانه به گم نامی نمناك علف نزدیكم‌.

من صدای نفس باغچه را می شنوم‌.

و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد.

و صدای ، سرفه روشنی از پشت درخت‌،

من به سیبی خوشنودم

و به بوییدن یك بوته بابونه‌.

من به یك آینه‌، یك بستگی پاك قناعت دارم‌.

من نمی خندم اگر بادكنك می تركد.

و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف كند

چشم ها را باید شست‌، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست .

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

چترها را باید بست‌.

زیر باران باید رفت‌.

زیر باران باید چیز نوشت‌، حرف زد، نیلوفر كاشت

زندگی تر شدن پی در پی ،

زندگی آب تنی كردن در حوضچه «اكنون» است‌.

رخت ها را بكنیم‌:

آب در یك قدمی است‌.

روشنی را بچشیم‌.

ساده باشیم‌.

ساده باشیم چه در باجه ی یك بانك چه در زیر درخت‌.

كار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ ،

كار ما شاید این است

كه در «افسون» گل سرخ شناور باشیم‌.

كار ما شاید این است

كه میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم‌.

و من شاید بتوانم اینگونه برای سفر ، آماده شوم ...

میروم جایز نیست ...من رفتم و حدیث گفتم ...
میروم جایز نیست ...من رفتم و حدیث گفتم ...

تا درودی دیگر ...بدرود 🌷

 

 

انسانجهان
۱
۰
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄
مُرداب ، نه یک انتخاب ،که ترجیحی ست آرام ؛ در عبور از هیاهو و شتابزدگی‌ ؛تا یافتنِ آرامشی نهفته در خاموشی ✔
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید