تولدی دیگرتولد در زندگی شانس و خوشبختی عجیبی می
تونه باشه و من آنقدر خوش شانس و خوشبختم که تولدی دیگر نصیبم شد .مردی۵۴ساله در فروپاشی کامل و یک مرده
ی متحرک که زمان زیادی بود به خودکشی فکر میکرد .
روی لبه ی تیغ زندگی نه میتوانست بایستد ، نه بدود ، نه آهسته قدم بردارد ، نه بپرد تا...غروب ۲۵ شهریور ۱۴۰۲
دل من یه روز به دریا زد و ... رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و ... رفت
پاشنه ی کفش فرارو ور کشید
آستین همت رو بالا زد و ... رفت
یه دفعه بچه شد وتنگ غروب
سنگ توی شیشه ی فردا زد و ...رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامه ی فرداها رو تا زد و ... رفت
همه ی تولدها با گریه آغاز میشه ولی من با ترک خانه نه برای بهتر شدن که برای زنده ماندن ، گریه نکردم ...بدنیا آمدم و در کمال ناباوری تولدی دیگر شکل گرفت .
گرچه در ساعات اول تنفس سخت بود ، فشار گذشته روحم را خراشیده بود و زخمهای زیادی داشتم ولی فقط به زنده ماندن می اندیشیدم.ملاقات با مردی که از ۲۴ سال قبل برایم
آشنا بود . گرچه هیچ تماسی طی این سالها با او
نداشتم مرا پذیرا شد و پناه داد. خیلی زود فهمید :با مرده ای که فقط خاک نشده روبروست پس با آرامش مرا به استراحت و سکوت دعوت کرد.گفت : هرروز دورتادور
استخرلاهیجان پیاده روی کن از طبیعت و آرامش لذت ببر به درخشش نور آفتاب روی سطح آب نگاه کن و غروب را با فنجانی قهوه ببین.
آرام از میان هیاهو و شتابزدگیها بگذر و بیاد بیاور که چه آرامشی در خاموشی نهفته است ...
هرروزم بسان کودکی آغاز شد که همه چیز برایش جذاب و دلپذیر و نشاط انگیزهمحیط جدید ، آدمهای جدید ، آرامش بی نظیر گرچه درونم آتشفشانی بود که میخواست مرا ببلعد .خودم را در آغوش گرفتم : پیام ! تولدت مبارک 🥳
محیط کارم یک آب بندان وسیع ، با پرچم هایی که اطرافش زده بودند بسختی مرزهایش دیده میشد
پهنه ای بکر که سراسر با نی های مرداب پوشیده شده و بیل های مکانیکی مشغول جاده سازی و لایروبی آن بودند تا فضای بیشتری برای ذخیره ی آب فراهم کنند .
من در بخش دفتری و تدارکات همچنین آمار وحسابداری وساعات کارکرد بیل ها و امور مختلف مثل یک آچارفرانسه ! مشغول شدم .
وقتی از جهنم بیرون بیایی ، هرآنچه که باشد ... بی تردید بهشت است .
همه ی همکاران و مراجعین بسان فرشتگانی هرروز مرا زیباتر میکردند
. شاید خواب میدیدم یا رویا پردازی میکردم ! اما همه چیز واقعی بود . خانه باغی قدیمی و به اصطلاح امروز کلنگی برایم مهیا شد که ۵ نفر
رانندگان بیل ها همخانه ام شدند. بچه هایی شاد و پرانرژی که همه شب با خنده هایی که فراموش کرده بودم اوقات خوشی برایم ساختند . تا ۲۷ دیماه که نگار را در اینستا گرام پیدا کردم ..دوستی نازنین و دلنشین ، یا تعبیر بهتر: معشوقه ای از ۱۶سال پیش ؛ "همدم" لقب برازنده ی او بود * * * * * * * * * * * * * * *
نوزاد با ضربه ای ،
اولین درد را تجربه میکند و پس از آن اولین دم و بازدم . دهان و بینی را از مایعات و خونابه تخلیه میکنند و چشمها و بدنش را پاکیزه .شاید تحمل فشار هوا و خروج از رحم گرم و امن ،
اولین رنج باشد .همه ی اعضای بدنش ناکامل و بدون توانایی ، فقط درد و گرسنگی برایش ملموس میشود .ابتدا در آغوش پرستار و سپس مادر ...
و تولد دوباره ی من بسیار شبیه اولین بار شد . درد و رنج گذشته و خستگی سالها در شکل جدید زندگیم برای روزها مرا به افسوس و آه می برد و البته راضی که خودکشی نکرده بودم . تمام سنگفرش دور استخر لاهیجان را راه رفتم و با خودم حرف زدم بارها با خودم دعوا کردم سرزنش و ملامت و افسوس بنوعی سوگواری بود .اصلا نمیدونستم چه کنم یا چی بگم و به کی بگم ؟ چرا بگم ؟
نوزادی رها در اندوه و ناکامی که فقط زنده مانده . هرچند با سرافکندگی ولی با امیرارسلان ( پسرم ) تماس گرفتم و او بهترین پرستار و همراه و رفیق این روزهای سختم شد .
هر روز دوبار باهم صحبت میکردیم او در تلاش که بمن آرامش دهد و من در تلاش برای خوب شدن و از سوگ در آمدن ...
محیط ، آدمها ، شغل ، خانه مجموعه ای جدید را شکل دادند و من تمام روزهای هفته حتی جمعه ها
کار میکردم و شبها با دوستان جدید وقت میگذراندم . آرامشی نسبی توانست دغدغه ها و ناامیدیها و اندوه را بعقب بزند . ارتباط با »همدم «وشنیدن صدایش بعد از ۱۶ سال ، جان تازه
ای بمن داد .
همراهی او برای چندین ماه کمک بی نظیری برایم شد و به این باور رسیدم که دور تادور مرا
فرشتگانی احاطه کرده بودند تا مرهم جانم باشند . معجزه ای گویا از لطف کائنات یا خدا یا ذات لایتناهی یا هر چه که اسمش باشد . نوروز خیلی زود رسید و همخانه هایم
به شهرستان رفتند ومن تنها شدم و این تنهایی باشکوهی شد ؛
سکوت ، تمرکز ، اندیشه ، مطالعه ، گپ زدن با امیرارسلان و همدم ، آشپزی ، دریا و طبیعت زیبا همگی
دست بدست هم دادند تا مرا در این بعد تازه التیام بخشند . همه چیز عالی و بیش از آنچه نیاز داشتم . هیچوقت در خیال و خوابهایم هم چنین زندگیی را ندیده بودم .اردیبهشت به تولد شناسنامه ام رسیدم و با مادرم ( بعد از سالها قطع ارتباط ) تماس گرفتم ...فرشته ای دیگر به جمع فرشتگان اضافه کردم .در ساحل به مسافران نگاه میکردم بخودم میبالیدم که اینها با چه هزینه هایی خودشان را به اینجا میرسانند و من چقدر خوشبختم که اینجا زندگی میکنم و البته اندیشیدم : من با چه هزینه ای اینجا هستم ...؟* * * * * * * * * * * * * * *