
هان! ای یارانِ جان ، من خاطراتم تَه کشید !
از قضا ؛ این بیوفا ! حالِ دلَم هم تَه کشید !
گفتمت ؛ وَ ز عشق سر دَر می آورم
حال گویم رختِ خاکی را به دَر می آورم
بی دل و خاطر چگونه سَر کُنم ؟
گویمت : ؛ باید که جان را ، دَر کُنم
چون غریبان در بیابان ؛ جان کَنَم
یا چونان ! سر در گریبان ؛ جان کَنَم ؟
عمرِفانی؛ مهلتِ امروز و فردایم دِهَد ؟
یا مَرا حالی مًرصّع ، زان دلِ نابم دِهَد ؟
من نه آن بودم که با رِندی بگویم حالِ خود
این رَوا باشد مرا ! وا مانده جویم بالِ خود ؟
یاربا ! ای مهربان، دریاب این بیهوده جان
کو ! بسی ، خویش ست ؛ بآن یارانِ جان
مهلتی ! ناگه بِجَست ، از کائنات !
دل بَسی آمد بِه جان ، از کائنات !
باشداا ، با دوستانم طِی کُنم
تا که خاطر را نکو ، از پِی کُنم
خاطره سازَم ؛ بسی با دوستان
مُلکِ هستی را رَوَم تا کهکشان ...
درود بیکران بر یارانِ جان 🌷💖
شخصا ؛ شعری سرودم ؛ بغایت بی بدیل و بی همتا !
چرا که! باشند شاعرانی ( آماتور یا حرفه ای) که چنین شعرِ ناموزون و معلولی را ،اگر بخواهند هم ! نمیتوانند بسرایند!
یکی گفت : برو ویرگول !
گفتم : چیه !؟ به درد میخوره !؟
گفت : برو ... میفهمی ! گرچه از مغز کم بهره ای !
گشتم ................... دیدم ................ فکر کردم که یافتم !
از زندگی ، نوشتم .........مرا خواندند .
از زندگی ، نوشتند ............خواندم شان .
مدتی که گذشت .............فهمیدم ؛ زندگی را یافتم ...
بهمین سادگی ... بهمین خوشمزگی 🙏👏👍💞
ماهیِ ....در داستانی میتواند تمثیل بجایی باشد :
در برکه ای زلال و از سختی محال ، تغذیه پایدار و آرامش بر قرار ... اما او در اندیشه ی دریا روان ...
از برکه به رودخانه و از رودخانه به دریا ...مسیری بس دلنشین در حرکت .
چالشها و سختیها و ناکامی و رنج آمدند .
او همچنان در حرکت ...
دیگر مهم نبود چه پیش می آید ؛ یا در دریا چه چیز انتظارش را میکشد .
فقط در حرکت بود ...نمیدانم بدریا رسید یا نه ! ولی میدانم آنچه " باید " می آموختم ..... آموختم .
ابتدا گفتم که خاطراتم تَه کشید ! بله بواقع اینطور شد .
خاطراتی که طی سالها ، تجربه شده بود ولی مسکوت !!!
با همه ی خوشی ها و ناکامی ها و سختی ها و درد و رنج و آسیب . با شادیهای مقطعی و اندوه و افسوس ماندگار.
خلاصه ۴۰ سال زندگی در چالشها و تضادها ... ولی همچنان ؛ مسکوت !!!
دیگر جانم به لب رسیده بود.
آدم گاهی نمیداند ! از دست خود یا دیگران ، به کجا رَوَد ؟ چه کند ؟ به چه کسی بگوید ؟ تازه ! چه بگوید !؟
با اینهمه قضاوتهای سطحی و جاری ؟ اینهمه نسخه های به نصیحت پیچیده ؟ چشمان گرد شده و دهانی باز از تعجب و ناباوری .... یا از نفهمی ؟ با تهمتِ حماقت ! و تحقیرِ بی دلیل !
راهی برای گریز نیافتم ... درد و رنجها و احساس متضاد و غمباد ....و در دل تَلَمبار .
به ویرگول که رسیدم ... غریبه هایی را خواندم . نظری دادم ...هَمراهی و هَمدِلی دیدم .
اندکی نوشتم ....مرا خواندند و نظر دادند و باز همراهی . در مدت کمی ، غریبه ها ...دوستان شدند .
دوباره و بیشتر نوشتم ؛ با صراحت و صداقت و آرامش . از احساساتم و درسها گفتم . از تضادها ، آسیبها ، شادیها ...
از بغض و اشکها و عشقِ در گلو مانده ....
شاید از کتاب خواندن و فیلم دیدن ، دور افتادم ! که در آنها سعی در همزاد پنداری کارکترها و درک حس بازیگران داشتم .
به دیالوگها و مفاهیم عمیق توجه میکردم و هر کتاب یا فیلمی را دو سه بار مرور ... اما اینجا ، انگار در کنار و بین شخصیتها و کارکترها هستم ! خوشبختیِ دلپذیری ست .
از هرچه گفتم ؛ اندیشه هایی بس دلنشین، بسویم روانه شد .
گنجشک ، از پرواز گفت . قلم ، از جان . معلم ، از درس زندگی . شاهرخ ، با شعر، از دردِ دلتنگی و امید ،
سِما از آتشِ مولانا به جان ، آرزو از بطنِ حسِ زندگی ، هلیا، از چالشها وتضادها ، زنده در داستانها ...
آیدا . مهسا . مَهیا . مهدی .سید مهدار. رضا . کیارش. پرهام .مختار .طوبا ، راوی سپیده ، مریم ، وینا ،مرضیه و ...نمیدانم ، حافظه ام نمیکشد.خوشحالم که زیادند و حافظه کم توان 🥰
همه و همه ؛ ریتم و ملودی زیبا و موزونی از زندگی و حس و معنا گفتند . آرامش و امنیت بمن هدیه دادند .
اگر توصیفی از برخی گفتم و برخی نه ، هیچ وجه تمایزی نیست .هر یک به وصفی ؛ در معناهای دلنشین ،پرواز را میگویند ...
هیچ یک را نه دیده ام ، نه شنیده ، اسامی واقعی یا مجازی یا عکس پروفایل ، چه فرق دارد،؟
اینجا یکدیگر را میخوانیم و می اندیشیم .... ارتباطی بس عمیق و دلپذیر .
خانم حیدریان 🌷 بانوی قلم و اندیشه ؛ راهنمایی و تشویق کردند و در قالب نقد ؛ کاستی ها یا خطا هایی را گوشزد ؛ بجان پذیرفتم و تصحیح شدم و در نوشتن ،
شکوفا (در حدِ توان و سواد )
خلاصه : غریبه ها به دوستان ... و دوستان به یاران ؛ بدل شدند . خوشبختی بیشتر از این !؟
که این یاران ؛ برایم جانِ جانانند .💞
داد و ستد عشق و زندگی داریم .
شاید حافظه در بیان کامل اسامی یاران ، مختل شده ! پوزش مرا بپذیرید. 🙏💖🌷
یارانِ جان و یارانِ شعر باز ! لطفا سروده ام را نظر دهید 🥰
و .... سهراب ؛ چه زیبا حرف آخر را گفته :
صبح امروز کسی گفت به من:
تو چقدر تنهایی ...
گفتمش در پاسخ :
تو چقدر حساسی ...
تن من گر تنهاست...
دل من با دلهاست...
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم...
یادشان دردل من ...
قلبشان منزل من…...
صافى آب مرا يادِ تو انداخت...رفيق...
تو دلت سبز...
لبت سرخ...
چراغت روشن...
چرخ روزيت هميشه چرخان...
نفست داغ...
تنت گرم...
دعايت با من...
🌷🥰👍✌🙏
بپذیرید که جانِ جانانید .