ویرگول
ورودثبت نام
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄مُرداب ، نه یک انتخاب ،که ترجیحی ست آرام ؛ در عبور از هیاهو و شتابزدگی‌ ؛تا یافتنِ آرامشی نهفته در خاموشی ✔
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄
خواندن ۷ دقیقه·۷ ساعت پیش

فرشتگانِ نگهبان و گفتگو با خودِ آینده !

درود و سلامتی و آرامش به یاران جان 🌷🥰

امروز در گشت و گذار اینترنتی به فرشته های نگهبانِ هر فرد و گفتگو با "خودِ آینده " پرداختم .

( مثلا : پیامِ ۵۷ ساله با پیامِ ۷۰ ساله ) 🥰

در باورهای عمیق و کهن، ۷۲ فرشته نگهبان همراهانی معنوی شناخته می‌شوند که هر یک نقشی دارند و از حمایت در لحظات آغازین مسیرها تا شفای زخم‌های روح، ایجاد صلح و آشتی در تا گشودن دریچه‌های خِرد هستند.

البته با رعایت وقت و حوصله ی دوستان به ۱۰ فرشته اشاره می‌کنم که می‌توانید بر اساس روز تولد میلادی تان ، فرشته ی خود را بیابید :

۱- وهویا (21 تا 25 مارس): فرشته آغازهای تازه و اراده برای رسیدن به اهداف است.

۲- جلی‌ئل (26 تا 30 مارس): فرشته عشق، آشتی و روابط پایدار است.

۳ -سیتائل (31 مارس تا 4 آوریل): فرشته محافظت و کمک در سختی‌ها است.

۴ - المیا (5 تا 9 آوریل): فرشته قدرت درونی و کشف استعدادهای پنهان است.

۵ - محاسیه (10 تا 14 آوریل): فرشته تعادل، رشد فردی و بهبود خویشتن است.

۶ - للاهل (15 تا 20 آوریل): فرشته شفا، سلامتی و تندرستی روح و جسم است.

۷ - اکیاه (21 تا 25 آوریل): فرشته صبر، پشتکار و دیدن افق‌های بلندمدت است.

۸ - کاهتل (26 تا 30 آوریل): فرشته فراوانی، برکت و شکرگزاری است.

۹ - هزیئل (1 تا 5 می): فرشته بخشش، مهربانی و ترمیم زخم‌های احساسی است.

۱۰ - الادیا (6 تا 10 می): فرشته پاکی، آرامش درونی و دوری از بدی‌ها است.

( لیک مقاله در کامنت )

حال با اشاره ای به پست" فرشته های زندگی من " :

شاید ترانه ی " فرشته " سیاوش قمیشی ؛ تصویر زیبایی از " فرشته ها " در ذهن ما باشد که همزمان از آرامش و همنیشینی با آنها ؛ در تضاد با رفتنشان از زمینی که " جای قشنگی " نیست ؛ سخن میگوید .

اما بنظرم ؛ هم زمین جای قشنگیست ، هم فرشته ها نمیروند .

آنها ؛ مطابق با نیاز ما و مقتضیات مراحل زندگی ؛

هر بار در کسی " اتفاقی " ( و نه با برنامه ریزی یا رویا پردازی ) که همراهمان شده ؛ بواقع ظهور میکنند .

( با " استعانت " از اصل بقاء انرژی نیوتن : فرشته ها نمیروند بلکه از شخصی به شخص دیگری منتقل میشوند .)

برای من ، فرشته‌ها : انسان‌هایی هستند که با «حضور»، «درک» و «همدلیِ هوشمندانه»، وارد میدانِ زندگی‌ام شده‌اند تا یا از فروپاشی جلوگیری کنند یا معنای جدیدی بعد از فروپاشی به تار و پودِ زندگیم بدهند .

احتمالا سنِ این فرشته ، چند هزار سالی باشه ..‌.
احتمالا سنِ این فرشته ، چند هزار سالی باشه ..‌.

فرشته ی اول :

پیامِ ۱۴ ۱۵ ساله : که اینجا و در تنهایی شکوه مندم ، پیدایش کردم !

( کودکِ درونی ام که ناخواسته ؛ زود بزرگ شد ! ولی همچنان پاک و بی آلایش ، دوستدار زندگی و اعتماد همه جانبه )

فرشته ی دوم :

پیام ۳ ساله : طراحِ جهان موازی و دلپذیر خودم ،( جهانی بدور از هیاهو و شتابزدگی ، بدور از نقاب و ریا .جهانی سراسر معنا و مکاشفه و عشق .... و آرامش )

که این دو ؛ ...پیامِ ۵۷ ساله ی خسته و آسیب دیده را در آغوش گرفتند ...و بنوعی بازنشسَتَش کردند .

یکی از گذشته ای قشنگ و دلپذیر ؛ به پاکیِ روح و صداقت پرداخت ...از ساده اندیشی و اعتماد ، از قلبی رئوف و عاشق پیشه ، مهرورزی و صمیمیت در روابط ، از آشتی با خود و ایجاد آرامش گفت ...

و دیگری ...که بعد از آخرین فروپاشی زاده شد ...با درکِ اوضاعِ پیشین و نظارت و دقت در وضع کنونی ...به طراحی و ساخت جهانی موازی پرداخت :

جهانی ؛ بدور از هر گونه هیاهو و شتابزدگی ،

بدور از دغدغه ها و نگرانی ها ،

پاسداشتِ گذشته ...ولی با عدمِ امکانِ تاثیراتِ مُخرب ،

جلوگیری از ورود " غیر " ...

و این‌ غیر؛ نه فقط بمعنای غریبه ؛ که ورود هر آنچه خارج از این جهان ست و مخِل امنیت روح و روان در آرامش موجود .

هیچ اختلالِ محیطیِ پیرامون ، اعم از اخبارِ گوناگون ...

بایدها و نبایدها ، ملامت و بازخواست ، توضیح و تفسیر و نصیحت ...و غیره و غیره ...راهی به این جهان ندارند .

و در ادامه و تکمیل ...هیچکس هم ؛ مجوز ورود ندارد .‌‌..

کلامِ زیبای معینی کرمانشاهی :

سردی کاشانه را ؛ با آه...! گرمی داده‌ام

راه را بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را

اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم

ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را

بزم‌ سازانِ جهان مِی از سبوی پُر خورند

من تُهی‌ پیمانه بودم، سرکشیدم خویش را

برده‌ داران زمان‌ها چوب حراجم زدند

دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را

شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده‌ام

قطره‌ قطره سوختم تا آفریدم خویش را...

و دیگری کلام دلنشینِ یاسر قنبرلو :

زیر مجموعه ی خودم هستم

مثل مجموعه ای که سخت تهی ست

در سرم فکر کاشتن دارم

گرچه باغ من از درخت تهی ست

خشمگین نیستم که تا امروز

نرسیدم به آرزوهایم

نرسیدن رسیدن محض است

شعر را، عشق را، مکاشفه را

همه را از نداشتن دارم...

هر سه پیام ...هیچکس و هیچ ...نداشتیم ؛ همدیگر را صمیمانه و با عشق در آغوش گرفتیم .

آرام از میان هیاهو و شتابزدگیها گذشتیم ...و می‌دانیم چه آرامشی در خاموشی نهفته است .‌‌..

جهانِ موازیِ ما ...مأمنی ست بی نظیر ...

جهانِ موازی ...ورود اغیار ⛔
جهانِ موازی ...ورود اغیار ⛔

بخشی از مقاله ی ملاقات با خودِ آینده :

شما دیگر تنها نیستید؛ همیشه نظاره‌گری دارید به نام «خودِ آینده».

اما چگونه می‌توان با کسی که هنوز وجود ندارد، دوست شد؟

" خودِ آینده " کیست و چگونه به نظر می‌رسد؟

او ؛ آرام‌تر حرف می‌زند. کمتر عجله دارد. خشمش زودگذر است و نصیحتش سنگین.. اما ملایم.

جالب اینجاست که در این ملاقات: متوجه می‌شوید که ویژگی‌هایش – شجاعت، صبوری، دانایی – در درون خودتان هم وجود دارد. فقط خاک خورده و فراموش شده است.

کارل یونگ، یکی از بزرگ‌ترین روانشناسان قرن بیستم، چیزی به نام «تخیل فعال» (Active Imagination) را پایه‌گذاری کرد.

او معتقد بود هر یک از ما در ناخودآگاه جمعی‌مان، کهنه‌سالی دانا و مهربان داریم؛ کسی که یونگ اسمش را «خودِ دانا» (Wise Self) گذاشت. نه فرشته است، نه پیامبر؛ بلکه بخشی از وجود خودتان که همیشه می‌دانستید چطور زندگی کنید، اما صدایش را کم شنیده‌اید.

یونگ می‌گفت این «خودِ دانا» از طریق رویاها، مراقبه، یا حتی چند دقیقه خیال‌پردازی آگاهانه در دسترس است.

وقتی من با «پیامِ ۱۴ یا ۱۵ ساله» حرف زدم، در واقع با یک شخصیت خیالی حرف نزدم. با بخشی از وجودم حرف زدم که واقعاً زیسته بود، ترسیده بود، آرزو داشت، زخمی شده بود و هنوز ردپایش در من باقی بود.

اما «پیامِ ۷۰ ساله» فرق می‌کند.

او هنوز وجود خارجی ندارد.

او بیشتر یک امکان است تا یک خاطره.

در واقع آن پیرمرد هفتاد ساله، بیشتر نمایندهٔ فاصله گرفتن از هیجانِ لحظه است ... تا دانستن آینده...

و ...من با «خودِ گذشته» حرف زدم .

رفتم سراغ همان نوجوانی که هنوز دنیا را با صداقت و حیرت و اشتیاق نگاه می‌کرد.

و شاید برایم آن نوجوان ؛ از پیرمرد هفتاد ساله واقعی‌تر بوده است.

چون او را زندگی کرده‌ام ...

اما اگر بخواهم حدس بزنم، پیامِ هفتاد ساله‌ای که ممکن است با او رو به‌ رو شوم ، احتمالاً خیلی شبیه آن تصویر کلیشه‌ایِ " پیرِ دانا " نیست !

شاید ؛ می‌نشیند کنار ساحل، سیگاری روشن می‌کند، به دریا چشم می‌دوزد ...

وقتی از او بپرسم :

آخرش چی شد ؟

می‌گوید:

آخرش !؟ ... هیچ آخرشی در کار نبود.

و یا... اگر بپرسم :

پس این همه رنج و تلاش و عشق و دلتنگی برای چه بود ؟

شاید بگوید:

برای همین که تجربه‌شان کنی...

بله، به نظرم این ارتباط، به همان اندازه که به آینده مربوط است، به آینده مربوط نیست !

همان‌طور که گفتگوی من ، با پیامِ ۱۵ ساله فقط دربارهٔ گذشته نبود.

آن نوجوان در واقع نماد بخشی از وجودم بود.

آن پیرمرد ۷۰ ساله هم نمادِ بخشی دیگر از وجودم ست.

یکی ؛ معصومیت را نمایندگی می‌کند.

یکی ؛ فاصله را.

یکی ؛ شوق را.

یکی ؛ پذیرش را.

و هر دو، همین حالا در من حضور دارند.

شاید به همین دلیل است که گاهی وقتی نوشته‌هایم را می‌خوانم، حس می‌کنم : فقط با پیامِ ۱۵ ساله گفتگو نکرده‌ام ؛ گاهی صدای پیرمردی را هم می‌شود شنید که از آن سوی مسیر حرف می‌زند.

پیرمردی که دیگر چندان دنبال پیروزی نیست، چندان دنبال اثبات خودش نیست، و حتی گاهی دارد به عبور از « امید » فکر می‌کند ؛ نه از سر ناامیدی ، بلکه از این حس که شاید زندگی را بتوان بدونِ چسبیدن به فردا هم زیست ...

برای همین، شاید «خودِ آینده» و «خودِ گذشته» در نهایت دو نفر نباشند.

شاید هر دو ؛ فقط " دو آینه " باشند که از دو جهتِ مختلف، همین پیامِ امروز را نگاه می‌کنند. 

تا درودی دیگر ...بدرود 🌷🥰

رشد فردی
۱
۰
Marsh swan 🌄
Marsh swan 🌄
مُرداب ، نه یک انتخاب ،که ترجیحی ست آرام ؛ در عبور از هیاهو و شتابزدگی‌ ؛تا یافتنِ آرامشی نهفته در خاموشی ✔
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید